قبل از این که بخواهیم در مورد مذهب و مشرب مولوی سخنی بگوییم، عقاید او را از زبان خودش بشنوید:

مدح خلفای غاصب در مثنوی!

چون ابو بكر آيت توفيق شد                   با چنان شه صاحب و صديق شد!!
چون عمر شيداى آن معشوق شد         حق و باطل را چو دل فاروق شد!!
چون كه عثمان آن عيان را عين گشت     نور فايض بود و ذى النورين گشت!!

فضائل ابوبکر !!!
همنشينى مقبلان چون كيمياست       چون نظرشان كيميايى خود كجاست؟‏
چشم احمد بر ابو بكرى زده           او ز يك تصديق صديق آمده‏
...........................................
چون ابو بكر از محمد برد بو          گفت هذا ليس وجه كاذب
چون نبد بو جهل از اصحاب درد    ديد صد شق قمر باور نكرد
……………………………………………..
آن ابو جهل از پيمبر معجزى       خواست همچون كينه‏ور تركى غزى‏
ليك آن صديق حق معجز نخواست   گفت اين رو خود نگويد جز كه راست‏
كى رسد همچون تويى را كز منى    امتحان همچو من يارى كنى‏
...............................................
مصطفى را رايزن صديق رب     رايزن بو جهل را شد بو لهب‏
........................................
مر ابو بكر تقى!!! را گو ببين       شد ز صديقى امير المحشرين!!!‏
اندر اين نشأت نگر صديق را      تا به حشر افزون كنى تصديق را!!!
.................................
آن چه آن دم از لب صديق جست    گر بگويم گم كنى تو پاى و دست‏!!
آن ينابيع الحكم!! همچون فرات        از دهان او دوان از بى‏جهات

مدح عمر !!!
كى توان با شيعه گفتن از عمر     كى توان بربط زدن در پيش كر

[شیعه کر و کور است، کجا می­تواند فضائل عمر را درک کند!!]
-------------------------------
آمدن رسول روم تا نزد عمر و ديدن او كرامات عمر را

تا عمر آمد ز قيصر يك رسول         در مدينه از بيابان نغول‏
گفت كو قصر خليفه اى حشم       تا من اسب و رخت را آن جا كشم‏
قوم گفتندش كه او را قصر نيست   مر عمر را قصر، جان روشنى است!!
...
كاين چنين مردى[عمر]!! بود اندر جهان     وز جهان مانند جان باشد نهان‏
...
آمد او آن جا و از دور ايستاد             مر عمر را ديد و در لرز اوفتاد
هيبتى ز آن خفته آمد بر رسول        حالتى خوش كرد بر جانش نزول
...
هيبت حق!! است اين از خلق نيست    هيبت اين مرد صاحب دلق نيست‏
...
بعد عمر شروع به تعلیم معارف! به اعرابی می کند!:
از منازل­هاى جانش ياد داد               وز سفرهاى روانش ياد داد
وز زمانى كز زمان خالى بده ست     وز مقام قدس كه اجلالى بده ست‏
وز هوايى كاندر او سيمرغ روح        پيش از اين ديده ست پرواز و فتوح
هر يكى پروازش از آفاق بيش           وز اميد و نهمت مشتاق بيش
...
چون كه فاروق آينه‏ى اسرار شد!!     جان پير از اندرون بيدار شد
...
در جای دیگر گوید:
عهد عمر آن امير مومنان!!            داد دزدى را به جلاد و عوان‏
...
هر كه عدل عمرش ننمود دست    پيش او حجاج خونى عادل است

مدح عثمان و هیبت و نور خدا در او!!!(در قصه آغاز خلافت عثمان)
قصه‏ عثمان كه بر منبر برفت                     چون خلافت يافت بشتابيد تفت‏
منبر مهتر كه سه پايه بده‏ست                 رفت بو بكر و دوم پايه نشست‏
بر سوم پايه عمر در دور خويش                 از براى حرمت اسلام و كيش‏
دور عثمان آمد او بالاى تخت                     بر شد و بنشست آن محمود بخت‏!!
پس سؤالش كرد شخصى بو الفضول         كان دو ننشستند بر جاى رسول‏
پس تو چون جستى از ايشان برترى          چون به رتبت تو از ايشان كمترى‏
گفت اگر پايه‏ى سوم را بسپرم                 وهم آيد كه مثال عمرم‏
بر دوم پايه شوم من جاى جو                  گويى بو بكر است و اين هم مثل او
هست اين بالا مقام مصطفى                 وهم مثلى نيست با آن شه مرا
بعد از آن بر جاى خطبه آن ودود               تا به قرب عصر لب خاموش بود
زهره نه كس را كه گويد هين بخوان         يا برون آيد ز مسجد آن زمان‏
هيبتى بنشسته بد بر خاص و عام         پر شده نور خدا آن صحن و بام‏
هر كه بينا ناظر نورش بدى                   كور ز آن خورشيد هم گرم آمدى‏!!

مدح متصوفه!!
چون جنيد از جند او ديد آن مدد          خود مقاماتش فزون شد از عدد
بايزيد اندر مزيدش راه ديد                 نام قطب العارفين از حق شنيد
چون كه كرخى كرخ او را شد حرص    شد خليفه‏ عشق و ربانى نفس‏
پور ادهم مركب آن سو راند شاد        گشت او سلطان سلطانان داد
و آن شقيق از شق آن راه شگرف     گشت او خورشيد راى و تيز طرف‏
صد هزاران پادشاهان نهان               سر فرازانند ز آن سوى جهان‏
نامشان از رشك حق پنهان بماند      هر گدايى نامشان را بر نخواند!!!

عایشه صدیقه!!!
(قصه‏ى سؤال كردن عايشه از مصطفى عليه السلام كه امروز باران باريد چون تو سوى گورستان رفتى جامه‏هاى تو چون تر نيست)‏
چون ز گورستان پيمبر باز گشت     سوى صديقه شد و هم راز گشت‏
چشم صديقه چو بر رويش فتاد      پيش آمد دست بر وى مى‏نهاد
بر عمامه و روى او و موى او         بر گريبان و بر و بازوى او

و در شعری دیگر قصه نقل شده برای حضرت زهرا سلام الله علیها مبنی بر رو گرفتن از نابینا را تحریف کرده و به نام عایشه بازگو می­کند!:

(امتحان كردن مصطفى عليه السلام عايشه را كه چه پنهان مى‏شوى پنهان مشو كه اعمى ترا نمى‏بيند تا پديد آيد كه عايشه از ضمير مصطفى عليه السلام واقف هست يا خود مقلد گفت ظاهر است‏)
گفت پيغمبر براى امتحان          او نمى‏بيند ترا كم شو نهان‏
كرد اشارت عايشه با دستها      او نبيند من همى‏بينم و را
...
و در جای دیگری گوید درباره حمیرا(عایشه) گوید:

مصطفى آمد كه سازد هم دمى     كلميني يا حميراء كلمى‏
اى حميراء اندر آتش نه تو نعل       ناز نعل تو شود اين كوه لعل!!!

بی گناهی ابن ملجم!!!

مولوی اشقی الأشقیاء ابن ملجم را از جنایتی که انجام داده تبرئه کرده! و در راستای  اندیشه جبرگرایانه خود با یک دروغ پردازی از زبان امیر المؤمنین علی علیه السلام ابن ملجم را وسیله حق دانسته و کار او را به خدا نسبت می­دهد گویی خدا قاتل امیرالمؤمنین بود نه ابن ملجم!
من همي گويم برو جفّ القلم       زان قلم بس سرنگون گردد علم
هيچ بغضي نيست در جانم ز تو    زان که اين را من نمي‏دانم ز تو
آلت حقي تو، فاعل دست حق     كي زنم بر آلت حق طعن و دق!

و بعد از زبان امیر المؤمنین به دروغ خطاب به ابن ملجم می گوید که بابت عملی که مرتکب شده ای نگران نباش، من در قیامت شفیع تو خواهم بود:

ليك بي‏غـم تو، شفيع تو منـــم     خـواجـه روحـم نـه ممــلـــوك تـــنم

 اظهار ارادت به معاویه:
مولوی برای تصویر مجادله بین عقل ( معاویه ) و نفس ( شیطان) با جعل داستانی در دفتر دوم مثنوی ارادت ويژه خود را به معاوية بن ابی سفیان یکی از ننگین ترین چهره های تاریخ نشان می دهد.

این داستان ساختگی از این قرار است که؛ معاویه، دایی مؤمنان! در قصرش خفته بود و در حالی که درهای قصر به روی همه بسته بود، شخصی او را بیدار می کند. معاویه متعجب از این که چه کسی توانسته وارد قصر و اتاق خواب او شود، می گوید: تو که هستی و چگونه جرأت کردی وارد قصر شوی که در این هنگام شیطان خود را معرفی می کند و می گوید او بوده است که معاویه را بیدار کرده است. معاویه از او می پرسد چرا مرا بیدار کردی؟ راستش را بگو؟

در ادامه در خصوص استمداد معاویه از خداوند متعال برای نجات از مکر شیطان از زبان شیطان می گوید:

از بْن دندان بگفتش بهر آن       کردمت بيدار می دان ای فلان

تا رسی اندر جماعت در نماز     از پی پيغمبر دولت فراز

گر نماز از وقت رفتی مر ترا       اين جهان تاريک گشتی بی ضيا

از غبين و درد رفتی اشکها        از دو چشم تو مثال مشک ها

گر نمازت فوت می شد آن زمان    می زدی از درد دل آه و فغان

من ترا بيدار کردم از نهيب           تا نسوزاند چنان آهی حجاب

گفت: اکنون راست گفتی صادقی   از تو اين آيد، تو اين را لايقی

عنکبوتی تو مگس داری شکار       من نّيم ای سگ مگس زحمت ميار

باز اسپيدم شکار شه کند            عنکبوتی کی به گرد ما تند !!

(یعنی تو نمی توانی معاویه را شکار کنی با این در روایات ما معاویه به عنوان مظهر  مکر و شیطنت معرفی شده است)

 الفاظ رکیک در مثنوی:
مولوی بارها در مثنوی الفاظ بسیار رکیک در قالب اشعار عارفانه!! و حکمت آمیز!! به کار برده است!!! مثل
بعضی از قصه هایی که با آب و تاب اعمالی چون آمیزش کنیزک با خر! را شرح داده چنان وقیح و مضحک و دور از ادب و حقیقت است که به عنوان حکمت، ادعای بیان آن را دارد!!

بله این مثنوی معنوی!! است که صاحبش آن را اصول اصول اصول دین!!! می­داند!

 این­ها نمونه­ای از اشعار عارفانه!! و حکمت آمیز!! مولوی است که چنین فضایل و مناقب والایی برای دشمنان خدا و دشمنان اهل بیت بیان می­کند!!