حقیقت عقل(2)

روح پیامبر اکرم(ص) آینه­ای است که نور علم پروردگار بر آن تابیده و این وجود مقدس را از هر گونه جهل و نقصی عقال کرده و بازداشته است.

البته باید توجه داشته باشیم که حقیقت علم، خودِ ذات مقدس پروردگار است. به عبارتی علم، صفت ذات است یعنی همان ذات خدا و عین آن است لذا قابل زوال و جدا شدن از ذات خدا نیست و در چیزی حلول نمی کند. بنابراین آن علمی که از خدا به پیامبر اکرم(ص) یا به هر مخلوقی رسیده، در واقع تصویر ذات خدا یعنی تصویر علم است نه خود علم که همان ذات است و الا باید بگوییم ذات خدا در مخلوق، حلول ­کرده و این اشتباه است. مثلاٌ وقتی شما در مقابل آینه ایستاده­اید، آن چه درون آینه است، تصویر شماست، خود شما که در آینه نیستید و در آینه حلول نکرده­اید، بلکه تصویر شما در آن منعکس شده است.

 به تعبیر دقیق­تر، آن چه یک مخلوق از علم خدا دارد، در واقع "معلوم" است نه "علم"، منتهی به قول منطقی­ها به حمل شایع صناعی به آن علم هم می­گویند همچنان که خدای­تعالی هم، همان اصطلاح علم را برای این معلوم به کار برده و می­فرماید: وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً:«و او را (حضرت خضر) علمی از نزد خودمان تعلیم داده بودیم»(کهف/65).

 روح با عظمت پیامبر اکرم(ص) و معصومین علیهم­السلام، ظرف پاک و بسیار وسیعی است که نهایت درجه و آخرین حدی که یک مخلوق از علم خدا را می­تواند تحمل کند، در آن از این علم ریخته شده (و العلمُ المصبوب: «زیارت آل یس»)و این ذوات مقدس را به خزّان علم پروردگار تبدیل کرده است(السلام علیکم یا اهل بیت النبوّه و ...خُزّان العلم: زیارت جامعه کبیره).

  هر مخلوق ذی­عقل و ذی­شعوری نیز همزمان با خلقت خود، همین عقال به همین ترتیب را داشته است، البته با تأخّری رتبی نسبت به ذوات مقدسه معصومین علیهم­السلام و با وساطت این بزرگواران که واسطه و سبب خلقت همه عالم خلق هستند (نحن سبب خلق الخلق). یعنی روح سایر مخلوقات ذی‌عقل آینه‌ای در برابر ذوات مقدس معصومین علیهم‌السلام بوده البته با توجه به اختلاف ظرفیّت مخلوقات و نیز تفاوت در سعه صدر و ظرفیت آن‌ها.

بنابراین، قوه عاقله در انسان، نوعی سرشت خاص و‌ آفرينشی ويژ­ه برای او است و در واقع همان علوم و معارف ثابتی است كه نوع خلقت انسان اقتضاي آن را داشته و مشترك بين همه بشر است که در آیه 30 سوره روم نیز به آن اشاره شده و می فرماید:«فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا(آفرینشی است که خدا انسان را بر آن نوع آفرینش خلق کرده است» [در عالَم ارواح].

عقل، نیرویی هدایت کننده و بازدارنده برای انسان­ از خطرات و انحرافات است، منتهی نیرویی که این هدایت­گری و بازدارندگی را بر پایه علمی که از جانب خدا دریافت کرده، به دست آورده است تا دلیل و راهنمای او باشد و او را از این انحرافات حفظ کند(امام صادق عليه‏السلام :العقل دليل المؤمن: عقل راهنمای انسان است. الكافي: 1 / 25 / 24).

عقل، رسولی است که خدای­تعالی در سرزمین دل هر بشری مبعوث فرموده تا حجت خدا در سرشت و نهاد آدمی باشد(  امام کاظم (ع) به هشام می فرمایند. «يَا هِشَامُ إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَيْنِ حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ ع وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُول‏» کافی،ج1 ص 16).

این حجت خدا و این راهنمای مؤمنین، قهراً باید معصوم و بدور از هر کژی و انحرافی باشد. با همان دلایل عقلی و نقلی که در باب عصمت انبیاء اقامه می­شود، این رسول باطن هم باید برئ از هر جهل و خطایی باشد و الا حجیّتش تمام نیست و بشر را به راه خطا خواهد برد. نتیجه این که؛ علوم بشری از جمله فلسفه که این همه اختلاف و خبط و خطا در آن هست، علوم عقلی نیست چون در عقل خطا راه ندارد و به اشتباه نمی­افتد، بلکه این علوم حاصل فکر بشر است که احتمال اشتباه در آن وجود دارد.  

آن که بی‌باده کند جان مرا مست کجاست؟

 دعای ندبه

 

آن که بی‌باده کند جان مرا مست، کجاست؟

و آن که بیرون کند از جان و دلم دست، کجاست؟

و آن که سوگند خورم، جز به سر او نخورم

و آن که سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست؟

و آن که جان‌ها به سحر نعره زنان اند از او

و آن که ما را غمش از جای ببرده‌ ست کجاست!؟

                                                                  اللهم عجّل لولیک الفرج

حقیقت عقل

حقیقت عقل، وجود مقدس پیامبر اکرم(ص) است. اما باید ببینیم به چه اعتبار "عقل" بر این وجود مقدس اطلاق شده است.

در تعریف لغوی عقل گفته شد که عقل از عقال یعنی پابند شتر گرفته شده است یعنی چیزی که انسان را پایبند به یک اصل و اساسی می­کند. پیامبر اکرم(ص) که می­خواهد سبب خلقت، هدایت، عبودیت و تسبیح همه عالم خلقت باشد(نحن سبب خلق الخلق و سبب تسبیحهم و عبادتهم من الملائکه و الآدمیین) بیشتر از هر کسی به این عقال و پایبندی محتاج است.

 این عقال و پایبندی به وسیله علم ایجاد شده است که این روح با عظمت را از هر گونه جهل و نادانی و بلکه از هر عیب و نقصی عقال کرده و به مقام عصمت رسانده است. در روايتى از پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آمده كه فرمود:« اِنَّ العقلَ عِقالٌ مِنَ الجَهلِ وَ النَّفسُ مِثلُ اَخبَثِ الدَّوّابِ، فَاِنْ لَم تُعقَل حارَت»: «عقل، بازدارندگى و مهار از جهل و نادانى است و نفس انسان مثل خبيث‏ترين جنبندگان است كه اگر مهار نشود، بى‏راهه مى‏رود.»(ميزان الحكمه،ج 6، ص 406)

بنابراین عقل فقط صرف یک قوّه ادراک نیست بلکه عقل انسان، قائم به علمی است که از جانب خدا دریافت شده و به اتکای این علم، توانایی ادراک، فهم و تشخیص حق از باطل و صواب از ناصواب را پیدا کرده است.

امام صادق عليه‏السلام می­فرمایند:«خَلَقَ اللّهُ تَعالى العَقلَ مِن أربعةِ أشياءٍ : مِنَ العِلمِ ، والقُدرَةِ ، والنّورِ ، والمَشيئَةِ بِالأمرِ، فجَعَلَهُ قائما بِالعِلمِ، دائما في المَلَكوتِ »:«خداى تعالی عقل را از چهار چيز آفريده؛ از دانايى، توانايى، روشنايى و مشيّت به امر. پس، آن را به دانايى، پايدار و در ملكوت، پاينده ساخت.»(منتخب ميزان الحكمة : 390)

علم و معرفتی که توأم با نورانیّت باشد، درک و قدرت تشخیص، و اراده و اختیار را هم با خود خواهد داشت. مجموعه این­ها می­شود عقل و این عقل منشأ حفظ انسان از خطا و انحراف و  سبب عصمت در معصومین و سبب اطاعت و بندگی است. امام باقر عليه‏السلام می­فرمایند:«لَمّا خَلَقَ اللّهُ العَقلَ قالَ لَهُ :أقبِلْ فَأقبَلَ، ثُمَّ قالَ لَهُ : أدبِرْ فَأدبَرَ ، فقالَ : و عِزَّتي و جَلالي ما خَلَقتُ خَلقا أحسَنَ مِنكَ ، إيّاكَ آمُرُ و إيّاكَ أنهى ، وإيّاكَ اُثيبُ و إيّاكَ اُعاقِبُ.»:«چون خداوند عقل را آفريد به او فرمود : رو كن و او رو كرد؛ سپس فرمود :بازگرد و او بازگشت.[امتحان عبودیت و اطاعت] آن گاه فرمود : به عزّت و جلالم سوگند كه من آفريده‏اى نيكوتر از تو(و در نقلی دیگر محبوب­تر و عزیزتر و در نقلی دیگر عظیم­تر از تو) نيافريده‏ام. تو را فرمان مى‏دهم و تو را نهى مى‏كنم (مخاطب امر و نهى من تو هستى) تو را پاداش مى‏دهم و تو را به كيفر مى‏رسانم».( الكافي: 1 / 26 / 26)

بنابراین چیزی که خود، وسیله حفظ انسان از خطاست، چگونه می­تواند خطاکار و خطاپذیر باشد!؟

به خلاف آن که در لسان عرف، عقل در تقابل با جنون قرار گرفته، در لسان روایات، عقل از جنس علم و در مقابل جهل است. نظیر روایت جنود عقل و جهل(الکافی، کتاب العقل و الجهل،ح 14) یا این فرمایش امام رضا عليه‏السلام که می­فرمایند:«صَديقُ كُلِّ امرِئٍ عَقلُهُ وعَدُوُّهُ جَهلُهُ»:«دوسـت هر آدمى، عقل اوسـت و دشمن او جهلش».( الكافي: 1 / 11 /4 )

 همچنان که پیامبر اکرم(ص) فرمود علم نوری است که دل را روشن می­کند(أَلْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللّهُ فِى قَلْبِ مَنْ يَشآءُ.»(بحارالانوار،ج 1،ص 224) )می­فرماید:«عقل هم نورى است كه خداوند براى انسان آفريد و آن را روشنگر دل قرار داد ، تا به وسيله آن فرق بین غیبیّات و مشاهدات را بفهمد»( العَقلُ نورٌ خَلَقَهُ اللّهُ لِلإنسانِ، وجَعَلَهُ يُضيءُ عَلَى القَلبِ ؛ لِيَعرِفَ بهِ الفَرقَ بَينَ المُشاهَداتِ مِنَ المُغَيَّباتِ( منتخب ميزان الحكمة:392)(چون غیب فقط با عقل درک می­شود نه با حواس پنجگانه ولی عالم شهود با حواس پنجگانه هم قابل درک است) و در کلامی دیگر می­فرماید:«اَلْعَقْلُ نُورٌ فِى الْقَلْبِ يُفَرِّقُ بَيْنَ الحَقِّ وَ الْباطِل»:(عقل نوری در قلب است که به وسیله آن بین حق و باطل فرق گذاشته شود)(ارشاد القلوب، ص 181).

خلقت عقل

قبل از بیان تعریف عقل از از نگاه قرآن و روایات اهل بیت علیهم‌السلام و برای روشن شدن معنای عقل، ابتدا به بحث"خلقت عقل" می­پردازیم.

کلمه "عقل" به معنای اسمیِ آن در قرآن نیامده ولی به صورت مشتقّات فعلی 49 بار در قرآن به کار رفته است. اکثراٌ هم برای تحریض و ترغیب مخاطب در به کار بستن عقل، متأثر شدن و بهره بردن ار آن استفاده شده است. مثل:«اَفَلايَعْقِلون»: «آيا از عقلشان اثر نمی‌پذیرند یا آن را به كار نمى‏بندند و تعقُّل نمى‏كنند؟» يا:«اَفَلاتَعقلون» : «آيا متأثر از عقل نمی‌شوید و تعقل نمى‏كنيد؟». (تعقُّل بر وزن تفعّل است که معنای غالب این وزن مطاوعه یا اثرپذیری است).

اما کاربرد واژه عقل در روایات زیاد است و بحث­های مختلفی دارد.

در روایات آمده که عقل، اولین مخلوق خداوند است. این اوّلیّت خیلی مهم است، چون دو نکته مهم از آن به دست می­آید. نکته اول؛ اثبات حادث بودن مخلوق است زیرا وقتی فرمودند عقل، اول مخلوق است، یعنی مسبوق به عدم است، زمانی نبوده، سپس بود شده است و این اوّلیّت در خلقت با قدمت و ازلیّت در تناقض آشکار است، ضمن این که اصلاٌ در لسان روایات، خلقت، مترادف با حدوث است. (به خلاف فلاسفه که معتقدند مخلوق قدیم و ازلی است)

نکته دومی که از این اولیّت در خلقت به دست می­آید، اکملیّت در خلقت است یعنی اولین مخلوق، کامل­ترین مخلوق هم است.

البته این دو نکته، مهم ولی خارج از بحث ماست و خود بحث مستقلی است، پس بهتر است فعلاٌ ذهن خود را درگیر آن نکنیم و به بحث اصلی خود یعنی "خلقت عقل" برگردیم. اما روایات در خلقت عقل:

1- رسول اكرم صلّى الله عليه و آله:« أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَهُ الْعَقْلُ.»:«نخستين چيزى كه خداوند خلق نموده است، عقل است.»(بحارالأنوار، ج1، ص97، حدیث هشتم)

2- امام صادق عليه السّلام گفتند: «إنَّ اللَهَ جَلَّ ثَنَآؤُهُ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ خَلَقَهُ مِنَ الرُّوحَانِيِّينَ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ- إلخ. «بدرستى كه خداوند جلّ ثنآوه عقل را خلق كرد؛ و آن اوّلين مخلوقى مى‏باشد كه خداوند از يمين عرش خود، از طائفه روحانيّون از نور خودش خلقت نموده است.» (بحارالأنوار، ج1، ص109)

3- نظير اين عبارت از امام كاظم عليه السّلام هم نقل شده که فرمود:« يَا هِشَامُ! إنَّ اللَهَ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ خَلَقَهُ اللَهُ مِنَ الرُّوحَانِيِّينَ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ. (بحارالأنوار، ج1، ص109)

از طرفی در روایات دیگری از پيغمبر اکرم  صلّى الله عليه و آله نقل شده است که:«أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ نُورِى»:«نخستين چيزى را كه خدا آفريد، نور من بوده است.»(بحارالأنوار، ج1، ص97)  و یا در فرمایش دیگر می­فرمایند:« أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ روحی»، ویا به جابر بن عبدالله انصاری می­فرمایند:«أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ نُورُ نبیّکَ یا جابر»(بحارالأنوار، ج1، ص97). همچنین عَبادة بن صامت روايت نموده كه: من از رسول خدا صلّى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:«إنَّ أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَهُ الْقَلَم».

پس تعابیری که برای اولین مخلوق در این روایات آمده این­هاست:

1- روح و نور پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)( و انوار  مقدس همه چهارده معصوم علیهم­اسلام چون نور واحدی هستند و در روایات و زیارات آن بزرگوران هم این معنا آمده است که اولین مخلوق هستند۱).

2- عقل

3- قلم

نتیجه این که چون نمی­شود سه چیز  یا چند چیز، همه اول باشند پس این­ها چند اسم برای یک حقیقت­اند که همان حقیقت و باطن عالم خلقت، یعنی روح و نور مقدس پیامبر اکرم(ص)، حضرت فاطمه زهرا و ائمه طاهرین علیهم­السلام است که همه نور واحدی هستند. 


۱- امام باقر(ع): فنحن اول خلق الله و اول خلق عبدالله و سبحه و نحن سبب خلق الخلق و سبب تسبیحهم و عبادتهم من الملائکه و الآدمیین:«ما اولین خلق خدا هستیم و اولین خلقی هستیم که خدا را عبادت و تسبیح نمود و ما سبب خلقت سایر مخلوقات و سبب تسبیح و عبادت آن ها اعم از ملائکه و آدمیان هستیم» (بحارالانوار،ج۲۵،ص۲۰)

 

السلام علی الرأس المرفوع

مصائب بعد از عاشورا تمامش عظیم و جانسوز است؛ اهل بیتی اسیر!، امامی درغل و زنجیر!( و سُرِحَ فی اَثرهم علی بن الحسین علیه­السلام مغلولةٌ یدیه الی عنقه: پشت سر اسیران، امام سجاد علیه­السلام را حرکت دادند در حالی که دستانش را بر گردنش بسته بودند!(تاریخ طبری، ج6ص254))

 اما آن چه بیش از همه، جان­ هر انسانی را آتش می­زند و واقعاً مصیبتی عجیب است! عجیب و طاقت­فرسا که تاب و طاقت را از صبورترین بانوی عالم هم بریده است، دیدن سری بالای نیزه است! چیزی که ما طاقت تصورش را هم نداریم چه برسد به دیدنش! نمی دانم واقعاً چه طور این مصیبت بزرگ را تحمل می کردند و چه شرح صدر بالایی داشتند اهل بیت عصمت و استقامت، که با دیدن این رأس مرفوع، قالب تهی نمی­کردند!

سری که بالای نیزه هم امامت دارد، زبان خدا می­شود و عجائب عالم را یادآوری می­کند:« أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقیمِ كانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً» (کهف/9) و گاهی مردم را از عواقب ظلمشان آگاه می­کند:« و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون»(شعراء/227)، «فسیکفیکهم الله و هو السمیع العلیم»(بقره/۱۳۷).

السلام علی الرّؤس الشّاملات!

سلام بر سرهای بر فراز نیزه که شهر به شهر گردانده شدند!(زیارت ناحیه مقدسه)

چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده‌ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش می‌کشاند

سزد گر چشم‌ها در خون نشینند
چو دریا را به روی نیزه بینند

شگفتا بی‌سر و سامانی عشق!
به روی نیزه سرگردانی عشق!

*قیصر امین‌پور*

همسفر زینب(س)

 ای لاله دل ما،  ای شمع محفل ما!

                               بر نی مقابل ما، سر بر فلک کشیده

یا لثارات الحسین

 وَ مَن قُتِلَ مظلوماً فَقَد جَعَلنا لِولیِّهِ سُلطاناً فلا یُسرِف فی القَتلِ إنّهُ کانَ منصُوراً(إسراء/33)

(و هر کس که مظلوم کشته شود ، به طلب کننده خون او  سلطنت و قدرتی داده ايم ولی در انتقام از حد نگذرد ، که او یاری شده است.)

قال النبی(ص):المقتول؛ الحسین علیه‌السلام  و ولیّه القائم(عج) ، و الإسراف فی القتل أن یُقتل غیرُقاتله إنه کان منصورا فإنه لایذهب من الدنیا حتی ینتصر برجلٍ من آل رسول الله(ص) یملأ الأرض قسطاً و عدلاً کما ملئت جوراً و ظلماً.

(منظور از مقتول در این آیه، حسین علیه‌السلام است و ولیّ دَم او قائم آل محمد(عج) است.و معنای اسراف در قتل، کشتن غیر قاتل اوست[که او در قتل اسراف نمی‌کند و فقط قاتلین او را می­کشد] و همانا او منصور است یعنی دنیا به آخر نمی‌رسد تا مردی از آل رسول الله(ص) زمین را پر از عدل و داد کند همچنان که قبل از آن پر از ظلم و جور بوده.) (تفسیر نور الثقلین،جلد۳ صفحه۱۶۳)

همیشه آرزو می‌کردیم و می‌کنیم که خدا ما را در صف طالبین خون ابی‌عبدالله(ع) قرار بدهد و تصوری هم که ما از طلب خون آن حضرت داریم این است که آقا، قاتلین جدش را زنده کند و در همین دنیا مجازاتشان بفرماید.

البته که حضرت این کار را طبق این روایتی که ذکر شد، خواهند کرد ولی این فقط جزئی از طلب خون جد مظلومشان هست. حقیقت مطلب این است که این خون با این عظمت که ثار الله و خون خدا است، فقط با این کشتن‌ها مطالبه نمی‌شود، چون اگر فقط با کشتن قاتلین آن حضرت طلب این خون می‌شد، پس با قیام مختار و کشتن قاتلین کربلا باید این کار انجام می‌شد و امروز ما نباید در دعای ندبه می‌گفتیم:" أین الطالب بدم المقتول بکربلاء" یا در زیارت عاشورا بگوییم: "ان یرزقنی طلب ثارک مع امام منصور ... یا: "ان یرزقنی طلب ثارکم مع امام هدی..."لذا معنی این جملات این است که هنوز این خون طلب نشده و فقط با کشتن قاتلین آن حضرت هم طلب نخواهد شد بلکه طلب خون سیدالشهداء علیه­السلام وقتی می‌شود که آن هدف و غرضی که این خون برای رسیدن به آن ریخته شده، تأمین شود و محقق گردد و آن غرض، چیزی نیست جز اصلاح امت پیامبر(ص) و بلکه اصلاح کل جهان. یعنی با برقراری عدل و داد کامل در سراسر عالم و استقرار حکومت خدا و اصلاح همه بشر که به دست مبارک فرزندش حضرت بقیة‌الله روحی فداه و ان شاء الله هرچه زودتر انجام خواهد شد، این خون با عظمت به ثمر خواهد رسید و به معنای واقعی مطالبه خواهد شد.

 أعظم الله اجورنا بِمصابنا الحسین علیه‌السلام و جعلنا من الطالبین بثاره مع ولیّه الإمام المهدی من آل محمد علیهم السلام 

عبد صالح

السّلامُ عليکَ ايُّها العبدُ الصّالحُ المطيعُ للهِ وَ لِرسولهِ و لِأميرِلمؤمنينَ وَ الحسنِ و الحسينِ صلّي اللهُ عليهم

این زیارت را ابن قولویه قمی به سند معتبر از ابو حمزه ثمالی از امام صادق علیه‌السلام نقل می‌کند. این را گفتم که بدانید این کلام امام صادق علیه‌السلام است. کلام ما نیست که در آن گزافه گویی و این جور چیزها باشد. امام علیه­السلام خطاب به عموی بزرگوارش می‌فرماید: سلام بر تو ای عبد صالح!

"عبد صالح" به چه معناست؟

به طور کلی صلاحیت و شایستگی هر کس و هر چیزی به این است که به آن غایت و غرضی که  برای آن خلق شده برسد. حضرت استاد ما اعلی الله مقامه گاهی مثال می‌زدند و می‌فرمودند: «مثلاً اسب برای این خلق شده که خوب بدود یا فلان پرنده برای این خلق شده که خوب بپرد. حالا اگر اسبی پیدا شد که خوب نمی‌دود ولی خوب شیر می‌دهد مثلاً می‌گوید من روزی 50 کیلو شیر بخواهید می‌دهم ولی نمی‌دوم! این جا می‌گویند این اسب صلاحیّت ندارد. اسب شایسته‌ای نیست چون به غرض و غایت خلقت خود که مثلاً دویدن و سواری دادن است نرسیده است.»

انسان صالح هم همین طور، انسان شایسته، انسانی است که به "غرض خلقت" خود رسیده باشد. حال باید ببینیم غرض خلقت انسان چیست و او را بـرای چه خـلـق کرده‌اند؟ آیا غرض خلقت او خوب دویدن است؟ یا خوب پریدن و خوب بازی کردن و این‌هاست؟ ممکن است همه این‌ها در حاشیه زندگی انسان باشد ولی غایت خلقت او این‌ها نیست که همه همّ خود را برای آن صرف کند.

 خدای‌تعالی می‌فرماید: «وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ (ذاریات/56) جنّ و انس را جز برای بندگی خلق نکردم»

غرض از خلقت بشـر این است که "بنـده" باشد. "بنـده" هم کسی است کـه فرمانبردار باشد.  بنده آن است که بدون چشـم داشت به هیچ پاداش و اجر و مزدی و بدون هیچ تقاضا و توقعی، خدا را چون خدا است، بندگی کند: بل وجدتک اهلاً للعبادة؛ من تو را سزاوار برای عبادت یافتـه‌ام  و دریافته‌ام که من باید بنده‌ات بـاشم و تـو معبود من باشی.  حالا در ایـن بیـن اگـر چیزی به او دادند، دادند و اگر هم ندادند او به هدفش که بندگی است رسیده حتی اگر در راه رسیدن به این هدف جانش، مالش یا عِرض و آبرویش هم از دست برود.

 امام صادق علیه‌السلام در این زیارت می‌فرمایند که ابوالفضل العباس به این غایت انسانیّت رسیده و "عبد صالح" پروردگار شده است. در ضمن، راه رسیدن به این هدف را هم بیان می‌فرماید که  راهش در اطاعت خدا و اطاعت رسول خدا و امیرالمؤمنین و ائمه علیهم‌السلام است، نه تبعیت از راه دیگران: وَ أَنَّ هَذَا (راه علی بن ابی‌طالب)صِرَاطِي مُسْتَقِيمًا فَاتَّبِعُوهُ وَلا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ...(أنعام:153) از فکر و مشرب و مسلک دیگران تبعیّت نکنید. فقط تابع امام خود باشید. در واقع امام علیه‌السلام در این جمله‌ی زیارت می‌فرمایند عباس علیه‌اسلام به این حقیقت رسیده بود. او لحظه‌ای از امام خود غافل نبود بنابراین شد: "عبد صالح".

علامه مجلسی در بحار(ج‏45، ص 42)می­فرماید در بعضی تألیفات آمده:«أن العباس لمّا رأى وحدته ع أتى أخاه و قال يا أخي هل من رخصة فبكى الحسين ع بكاء شديدا»:« عباس وقتی تنهایی برادرش را دید نزد او رفت و عرض کرد یا أخی به من اجازه می­دهی؟

حسین علیه‌السلام گریه شدیدی نمود سپس فرمود:«يا أَخِي أَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِي وَ إِذَا مَضَيْتَ تَفَرَّقَ عَسْكَرِي»:«تو صاحب پرچم من هستی و اگر بروی لشکرم از هم می­پاشد.»

فَقَالَ الْعَبَّاسُ :«قَدْ ضَاقَ صَدْرِي وَ سَئِمْتُ مِنَ الْحَيَاةِ وَ أُرِيدُ أَنْ أَطْلُبَ ثَأْرِي مِنْ هَؤُلَاءِ الْمُنَافِقِينَ»:«سینه­ام تنگ شده و زندگی برایم سخت شده».

فَقَالَ الْحُسَيْنُ ع :«فَاطْلُبْ لِهَؤُلَاءِ الْأَطْفَالِ قَلِيلًا مِنَ الْمَاءِ»:«برو برای این اطفال کمی آب بیاور.»

«فذهب العباس و وعظهم و حذرهم فلم ينفعهم فرجع إلى أخيه فأخبره فسمع الأطفال ينادون العطش العطش فركب فرسه و أخذ رمحه و القربة و قصد نحو الفرات فأحاط به أربعة آلاف ممن كانوا موكلين بالفرات و رموه بالنبال فكشفهم و قتل منهم على ما روي ثمانين رجلا حتى دخل الماء. فلما أراد أن يشرب غرفة من الماء ذكر عطش الحسين و أهل بيته فرمى الماء و ملأ القربة و حملها على كتفه الأيمن و توجه نحو الخيمة فقطعوا عليه الطريق و أحاطوا به من كل جانب فحاربهم حتى ضربه نوفل الأزرق على يده اليمنى فقطعها فحمل القربة على كتفه الأيسر فضربه نوفل فقطع يده اليسرى من الزند فحمل القربة بأسنانه فجاءه سهم فأصاب القربة و أريق ماؤها ثم جاءه سهم آخر فأصاب صدره فانقلب عن فرسه و صاح إلى أخيه الحسين أدركني فلما أتاه رآه صريعا فبكى و حمله إلى الخيمة»:« عباس آن­ها را موعظه کرد و برحذر داشت ولی فایده­ای نداشت. برگشت تا خبرش را به برادرش بدهد که صدای العطش اطفال را شنید. مشکی برداشت و اسبش را سوار شد و قصد فرات کرد. چهار هزار نفر موکل بر فرات بودند. بر آن­ها هجوم برد و هشتاد نفر از آن­ها را کشت تا به آب رسید.

وقتی خواست آب بنوشد تشنگی حسین و اهل بیت او را به یاد آورد پس آب را ریخت[ قطعاً این عمل جنبه تعلیمی دارد والا او لحظه­ای هم امام خود را فراموش نکرده بود تا بخواهد آب بردارد و بخورد، بعد تشنگی امام به یادش بیاید و آب را بریزد! برخی هم گفته­اند چون اسب او هم آب نمی­خورد، غرفه­ای آب برداشت تا اسبش را آب بدهد که اسب هم از خوردن آب امتناع کرد]. مشک را پر آب کرد و بر کتف راستش گذاشت و متوجه خیمه شد. ولی راه بر او بسته شد و از هر طرف احاطه شد و این حین نوفل الأزرق ضربه­ای بر دست راست او زد. مشک را بر کتف چپ انداخت. نوفل دست چپ او را هم با ضربه­ای قطع کرد. پس مشک را به دندان گرفت و می­برد که ناگاه تیری بر مشک اصابت نمود و آب آن ریخت و تیری دیگر بر سینه مبارکش خورد و از روی اسب واژگون شد و برادرش حسین را فریاد زد که: ادرکنی!»

ثم قالوا و لمّا قتل العباس قال الحسين ع الْآنَ انْكَسَرَ ظَهْرِي وَ قَلَّتْ حِيلَتِي

طاووس آل هاشم

در يازدهم ماه شعبان سال 33 یا 36 هجري بزرگ­ترین فرزند پسر امام حسین علیه­السلام ولادت يافت. کنيه­اش "ابوالحسن" و نامش "علی" بود. مادر ایشان لیلی دختر ابي مرّة بن عروة بن مسعود ثقفي است. عروة بن مسعود يکي از بزرگان قومش بوده و او را شبيه‌ترين مردم به حضرت عيسي عليه السلام می­دانستند.  

بنا بر فرمایش پدر بزرگوارش، حضرت علی اکبر آینه تمام نمای جدش رسول خدا(ص) در ظاهر و باطن بود. (اللهم اشهد علیهم، فقد برز الیهم اشبه الناس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسولک و کنّا اذا اشتقنا الی نبیک نظرنا الیه»:«خدایا گواه باش که شبیه ترین مردم به رسولت، در خلقت، اخلاق و گفتار، به سوی این­ها رفت و هرگاه ما مشتاق پیامبرت می شدیم به او نگاه می کردیم.)

سیمای مبارک او بسیار شبیه پیامبر(ص) بود. مورخین نقل کرده­اند؛ زمانی که لشکر عمر سعد چهره مبارک او را دیدند گفتند:«فتبارک الله احسن الخالقین» و گمان کردند پیامبر(ص)است که آمده است. لذا فرمود:اناعلی بن الحسین بن علی(ع)       نحن و بیت الله أولی بالنبی

اما مهم­تر از شباهت خَلقی و منطقی که شباهتی مُلکی است، شباهت خُلقی او به رسول خدا(ص) است. همان خُلقی که خدای­تعالی "عظیم" توصیفش فرموده "وَ إِنَّک لَعَلي خُلُقٍ عَظِيمٍ"(قلم/4)

چه می­توان از این خُلق عظیم گفت، از چیزی که درکش هم برای ما سخت است. می­ترسم هر چه بگویم، به جای تعریف، موجب تنقیص و تنزّل آن حضرت شود. اما این را می­شود فهمید که این خلق عظیم نتیجه یک ویژگی استثنایی است که حضرت علی اکبر داشته و آن ویژگی این است که ایشان پنج امام معصوم(ع) را درک کرده و بالمباشرة  و مستقیم تعلیم دیده و تربیت شده این بزرگواران است، چون حضرت علی اکبر(ع) در سال 33 یا 36 هجری به دنيا آمده لذا جد بزرگوارش امیرالمؤمنین(عليه السلام) را درک کرده و از ایشان نقل حديث فرموده است. علاوه بر این، امام مجتبی، پدر بزرگوارش امام حسین، برادر بزرگوارش امام سجاد و امام باقر علیهم­السلام را نیز درک فرموده است. این مسأله برای کسی مثل حضرت علی اکبر که ظرفیت و قابلیت بسیار بالایی داشته، یک موهبت عظیم و استثنایی است که با بهره­گیری از همین موهبت، علی بن الحسین مقام و مرتبه منحصر به فردی در بین بنی هاشم و بین شهدای کربلا پیدا نموده است. از همین رو خدای­تعالی در زیارت عاشورا بعد از سلام به پدر بزرگوارش سلام به خصوصی به ایشان اختصاص داده است که عرض می­کنیم: «السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین(ع)»  

به قول معروف: "الفضلُ ما شهدت به الاعداء" فضل آن است که دشمن بگوید.ابوالفرج اصفهانی از مغیره روایت می­کند: روزی معاویة بن ابی­سفیان به اطرافیان خود گفت: به نظر شما سزاوارترین فرد امت به امر خلافت كیست؟ اطرافیان گفتند: جز تو كسی را سزاوارتر به امر خلافت نمی شناسیم! معاویه گفت: این چنین نیست. "اولی الناس بهذاالامر علی بن الحسین بن علی، جده رسول الله و فیه شجاعة بنی­هاشم و سخاوة بنی­امیه و رهو ثقیف":«شایسته ترین افراد برای امر حکومت علی اکبر فرزند امام حسین علیه‏السلام است که جدش رسول خدا(ص) است و شجاعت بنی هاشم، سخاوت بنی امیه[البته معتقدیم سخاوت او و همه فضائل او از پیامبر(ص) است] و زیبایی قبیله ثقیف را در خود جمع کرده است.(الارشاد،ص 458)

حضرت علی اکبر نخستين شهيد بني هاشم در روز عاشورا بود و در زيارت شهداي معروفه نيز آمده است:السَّلامُ عليكَ يا اوّل قتيل مِن نَسل خَيْر سليل من سلالة ابراهیم.(منتهي الآمال، ج 1، ص 375)

در حمله نخست به سپاه دشمن، گاه به جناح راست و گاه به چپ و گاه به قلب سپاه کوفه حمله مي‌برد. هيچ گروهي تاب مقاومتش را نداشت. براي تجديد قوای روحی­اش به دیدار محبوبش، پدر عزیزش برگشت. امامش را زيارت کرد و با خوشحالي از بشارت امام به ملاقات با پيامبر، به ميدان بازگشت. با شجاعت و قوت با دشمن پيکار می­کرد. آن­ها را  درمانده کرده بود. گویی علي مرتضي(ع) به ميدان رزم آمده است! تعداد کشتگان دشمن به دست او به حدود دويست نفر رسید.

ناگاه مُرّةُ بن مُنقذ عبدي گفت: «گناهان عرب بر گردن من باشد اگر پدرش را به عزاي او ننشانم.» شمشيري بر فرق علي اکبر زد که این ضربه او را بي­تاب کرد. ديگران نيز بر او حمله‌ور شدند و با شمشير او را قطعه قطعه کردند.(فقطَّعوه بسیوفهم إرباً إرباً!) 

السلام علیک ایها الصدیق الطیب الزکی الحبیب المقرب وابن ریحانةِ رسول الله... و جَعَلَکَ مِن اهل البیت الذین اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیراً...

ادامه نوشته