فکر باید صحیح و در صراط مستقیم باشد

همان طور که گفته شد؛ فکر، یک عمل ذهنی و یک فعالیّت روحی و نفسانی است و طریقی است برای کشف یک واقعیّت و رسیدن به یک حقیقت. امام كاظم علیه السّلام می‌فرمایند: « ... اِنَّ لِكُلِّ شَیِءٍ دَلیلاً وَ دلیلُ العَقلِ التَّفَكُرُ ...»: « برای هر چیزی دلیلی وجود دارد و دلیل عقل تفكر است» (اصول كافی، ج 1، ص 15)

دلیل، یعنی راهنما، پس فکر راهنمایی است که انسان را به سوی عقل که رسول باطن او است هدایت می‌کند تا انسان از این پیامبر درون که حجت خداست و هیچ خطایی در او راه ندارد، تأثیر پذیرفته و هدایت گردد.

اما این راهنما گاهی هم ممکن است دچار اشتباه ‌شود، چون فکر اگر درست عمل نکند و دنبال حکمت و حقیقت نباشد، قطعاً انسان را به مسیر اشتباه و بیراهه خواهد برد. امیرالمؤمنین علیه السّلام می‌فرمایند: « أَلْفِكرُ فی غَیرِ الْحِكْمَةِ هَوَسٌ.» : « فکر و اندیشه‌ای که دنبال غیر حکمت و چیزی جز حقایق عالم باشد، هوس و بیهودگی است.« (غررالحكم، ح 1278(.
همچنین در فرمایشاتی دیگر از آن حضرت آمده:

-          « مَنْ كَثُرَ فِكْرُهُ فی الْمَعاصی دَعَتْهُ إِلَیْها.» : « كسی كه زیاد دربارة گناه و نافرمانی فکر کند، گناهان او را به سوی خود می‌کشانند. » (غررالحكم، ح 8561(

-           « مَنْ كَثُرَ فِكرُهُ فی اللَّذّاتِ غَلَبَتْ عَلَیْهِ.» : « کسی كه زیاد دربارة لذات فکر کند، این لذات بر او چیره می‌شوند.» (غررالحكم، ح 8564(

-          «مَنْ قلَّ أَكْلُهُ صَفا فِكْرُهُ.» :« کسی كه كم بخورد فکرش صاف می‌گردد.»

پس فکری باعث رسیدن انسان به عقل خواهد شد که؛ صحیح و صاف باشد، به دنبال حقیقت بگردد، با میزان درست سنجیده شده و "در صراط مستقیم باشد."

نظر مقدس اردبیلی در مورد متصوفه و قائلین به وحدت وجود

احمد بن محمد اردبیلی از فقهای برجسته شیعه در قرن دهم هجری(متوفای 993 هجری) است که به دلیل زهد و ورع فوق العاده به «مقدس اردبیلی» و به دلیل تبحر در تحقیق و ژرف‌نگری عمیق علمی به «محقق اردبیلی» شهرت یافته است. علامه مجلسی که تقریباً یک قرن بعد از محقق اردبیلی می­زیسته درباره ایشان می‌نویسد:

«محقق اردبیلی در قداست نفس و تقوا و زهد و فضل به مقام نهایی رسید و در میان عالمان متقدم و متاخر شخصیت بزرگی چون او را سراغ ندارم ... کتب او دارای بالاترین مراتب دقت نظر و تحقیق است.»

این عالم جلیل القدر شیعه موفق به تألیف و تولید آثار علمی فراوانی شده که از جمله آن­ها کتاب ارزشمند حدیقة الشیعة است که در تفصیل احوال پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و ائمه اطهارعلیهم السلام به زبان فارسی نوشته شده است. همچنین در این کتاب مطالب  و روایاتی در رد تصوف و فلسفه آمده که مورد استقبال بسیاری از علمای بعد از ایشان قرار گرفته است.  شیخ حرّ عاملی (متوفای1104) در کتاب رجالی خویش «امل الآمل»، حدیقه را از تألیفات مقدس اردبیلی دانسته و در کتاب اثناعشریه خود فراوان از آن سود برده است. ایشان می­فرماید : « المولی الاجل الاکمل احمد بن محمد الاردبیلی، کان عالماً، فاضلاً، مدققاً، عابداً، ثقةً، ورعاً، عظیم الشأن، جلیل القدر، معاصراً لشیخنا البهائیّ، له کتب منها کشرح الارشاد الکبیر لم یتمّ و تفسیر آیات الاحکام و حدیقة الشیعة و غیر ذلک». (أمل الآمل،ج2/ص23 چاپ دارالکتاب اسلامی قم)

همچنین آیت الله خویی _قدس سره_ در اثر ارزشمند خود در رجال، کتاب حدیقة الشیعة را از مرحوم مقدس اردبیلی دانسته و به کتاب تذکرة المتبحرین شیخ حر عاملی استناد نموده و عین عبارت شیخ حر عاملی را ذکر نموده است.(معجم رجال الحدیث، ج2 ص225 چاپ بیروت)

آن بزرگوار در حدیقة الشیعه در مذمت و لعن صوفیه، روایات و مطالب فراوانی آورده است. به عنوان نمونه در بخشی از این کتاب می­نویسد :

« پس بدان که صوفیه قاطبتاً از مخالفین ائمه معصومین _علیهم السلام_ هستند و از امام معصوم، حدیث بسیار در طعن ایشان منقول است و ... و اکثر ائمه معصومین _علیهم السلام_، بلکه رسول، حضرت ربّ العالمین _صلی الله علیه و آله_ نیز، این طایفه را لعنت کرده­اند و از لعنت کردن خدا و لعنت کردن ملائکه بر ایشان خبر داده­اند، لکن بعضی از آنها دعوی علم کرده اند و از آن بی خبر بوده اند که راضی به این طریقه شدند و جمعی تقیه نام کرده، آن را پنهان داشتند و جماعتی میل به دنیا کرده، در إخفای آن کوشیده اند، بلکه بعضی آن طریقه مذمومه را دانسته (شناخته)، امّا جهت دنیا و نفع دنیا، در پیش گرفته اند »(حدیقة الشیعة، مقدس اردبیلی، ص 563، چاپ انتشارات معارف اسلامی تهران، و یا انتشارات علمیه اسلامیه)

 و در خصوص قائلین به وحدت وجود می­فرماید: «بعضی از متأخران قائلان به اتحاد خالق و مخلوق مثل ابن عربی و عزیز نسَفی و عبدالرزاق کاشی در کفر و الحاد از حد تجاوز کرده و قائل به وحدت وجود و این که هر موجودی خداست، شده­اند. تعالی الله عما یقول الملحدون علوا کبیرا.

و علت تداوم این طایفه در کفر و طغیان این است که اینان چون کتب فلاسفه را مطالعه کردند و بر قول افلاطون قبطی و پیروانش اطلاع یافتند، در نهایت گمراهی قول اینان را اختیار کردند و برای آن که کسی گمان نبرد که اینان سارقان مطالب فلاسفه و عقاید مفتضح و فاسد آنانند، ظاهر آن را عوض کرده و در پوششی دیگر نام آن را وحدت وجود نهادند و چون از معنای این عبارت از آنها سئوال می شود از باب نیرنگ و خدعه می گویند: این معنا قابل بیان نبوده و زبان نمی­تواند آن را به تقریر درآورد و تنها با ریاضات و مجاهدتها و در خدمت کمّلین از مشایخ طریقت قابل فهم است. اینان مردم احمق را با این حرفهای خود حیران کرده و عمر سفیهان را در فهم و تاویل آنها ضایع کردند و این کفر بزرگ را با تاویلات گوناگون توجیه کردند. .. و اما آنچه افلاطون قبطی و پیروان او گفته­اند و این گروه در آن تصرف کرده و آن را وحدت وجود نام نهادند، این است که علت اول هستی را از ذات خویش آفرید پس هر موجودی هم خالق است و هم مخلوق. (خداوند آنان را خوار گرداند.» (حدیقة الشیعة، ص ۵۶۶)

همچنین ایشان درباره قائلین به اتحاد و حلول می­نویسد :

«مذهب اتحادیه به این معنی که می گویند ما با خدا یکی شده­ایم و هم چنین خدای تعالی با همه عارفان یکی می­شود و عقل به بطلان این مطلب قاضی است .

این فرقه حق تعالی را تشبیه به آتش و خود را به آهن و انگشت کرده و می­گویند چنانچه آهن و انگشت به سبب ملاقات و مصاحبت آتش، آتش می­شوند، عارف نیز بواسطه قرب خدا، خدا می­شود و این سخن محض کفر و زندقه است و هر که اندک عقل دارد می­داند که از این که ممکن طبیعت ممکنی گیرد و یا به صفت و رنگ ممکنی برآید لازم نمی­آید که واجب ممکن یا ممکن واجب شود و هم چنین هر که از خرد نصیبی دارد می­داند که ممکنات را به واجب و واجب را به ممکنات ار قیاس کردن معقول نیست و صاحب این اعتقاد مانند حلولی کافر است و بی دین و زندیق و لعین».

غذای روح

غذای روح و رزق معنوی فقط حال پیدا کردن و کیف و لذت بردن، آن هم با هر چیزی و به هر قیمتی نیست. مثلاً انسان به مجلسی می رود که همه اهل موسیقی­اند، اگر او آدم سالمی باشد، باید از آن مجلس بدش بیاید و روحش کسل شود. اما اگر اهل تقوای واقعی نباشد، ممکن است حتی نشاطی هم برایش پیدا شود.

کسی که از مجالس لهو و لعب و بدتر از آن از مجالس فساد و فحشاء لذت می­برد و نشاط پیدا می­کند، معلوم است که روح او مریض است.

اما باید دید این حال و نشاطی که در این مواقع و در این جور مجالس ایجاد می­شود، نتیجه چیست؟ آیا واقعاً روح او تغذیه شده و این­ها غذای روح است؟

تقوای ما غالباً خودداریِ از روی ایمان و معرفت و پرهیزی که از روی پاکی باشد نیست، بلکه یک پرهیز و خودداری اجباری و اکراهی است. یعنی با فشار، سختی و ناراحتی، خود را از گناه و حرام دور نگه می­داریم. این نوع خودداری با وجودی که تقوای عملی محسوب می­شود، در عین حال نشانه بی­تقوایی قلبی هم هست، چون پرهیز از گناه با سختی و فشار، علامت ناسالمی و مریضی روح است و نشان­دهنده این است که ریشه گناه و میل به آن در دل ما هست، منتهی شاید آدم باتقوایی باشیم و به زور هم که شده جلوی خودمان را بگیریم و گناه نکنیم. این تقوا و تزکیه عمل است و این تزکیه عمل مایه سعادت انسان نمی­شود. آن چه مایه سعادت است، تزکیه نفس و تقوای روح است: وَ نَفْسٍ وَ مَا سوَّاهَا، فَأَلهَمَهَا فجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا، قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا؛ و سوگند به جان آدمي و آن كس كه آن را با چنان نظام كامل بيافريد، پس خير و شر آن را به آن الهام كرد، كه همانا هر كس نفس خود را از گناه پاك سازد رستگار مي‏شود. (شمس/7- 9)

 با این توضیح، اگر لحظاتی این ناراحتی و فشار از روی ما برداشته شود و مرتکب گناهی شویم که دل بیمار ما هوای آن را کرده، آن وقت برای مدتی احساس نشاط و لذت می­کنیم. این دقیقاً مثل همان قرص مسکن یا ماده مخدری است که لحظاتی مریض را تخدیر کرده و از فشار درد خلاص می­کند. او هم از این خلاصی موقت و لحظه­ای، دچار نشاط و لذتی موقت می­شود و احساس آرامش می­کند ولی غافل از این که بیماری او سر جای خودش باقی است و علاج نشده. او در واقع راحت نشده، بلکه چون از آن درد برای لحظاتی نجات پیدا کرده، لذت می­برد، نه اینکه واقعاً لذتی باشد. در واقع خیال می­کند که نشاط دارد و لذت می­برد حتی شاید بعد مرضش شدت هم پیدا کند. اگر ایـن لذت است، پــس آنهایی که هیچ دردی ندارند دائماٌ در لذت­اند. لذت آن وقتی است که بیماری به طور کامل علاج شود. آن وقت حال خوب و نشاط دائمی حاصل خواهد شد.

از همین جا انسان می تواند متوجه شود که اهل تقواست یا نه. اگر از مجلس علم و دانش و همنشینی با اهل علم لذت برد و نشاط پیدا کرد، اهل تقواست، چون غــــذای سالم در روح او تأثیر خوبی گذاشته است. اما اگر از مجالس بی­فایده و لغو و مجالست با اهل گناه لذت برد، به خاطر این است که او خودش را مــحروم از این جلـسات می­دانسته و به این جهت در فشار بوده و هنگامی که انسان با فشار تقوا را رعایت کند، از تقوا لذتی نمی­برد، بلکه مـتـحمل ناراحتی هم می­شود، بنابراین وقتی بی بند و باری می­کند، مثل کسی است که از فشار نجات پیدا کرده است. این­ها مثل همان قرص مسکن یا ماده مخدر است. هیچ کس قرص یا آمپول مسکن را غذا نمی­داند بلکه این­ها اشتهای انسان به غذا را هم کور می­کنند.

کسانی که می­گویند موسیقی غــذای روح است، متوجه این معنا نیستند که غذای روح هم باید مثل غذای بدن عمل کند یعنی همان طور که غذای بدن، باید چیزی باشد که موجب رشد و نمو بدن شود، برای روح هم آن چیزی غذاست که موجب رشد و کمال روح شود و رشد و کمال روح با کسب علم و دانش و ارتباط و اتصال با خدایی که کمال مطلق است به دست می­آید نه با موسیقی و بی بند و باری که اشتهای او به غذا را هم کور می­کند و بعد از آرامشی موقتی موجب شدت مرض او هم می­شود! 

اهل حال!!

حال نیکو داشتن و نشاط و لذت معنوی، نیاز طبیعی و میل باطنی انسان است. در دعای معروف ماه مبارک رمضان از خدا می­خواهیم که سوء حال ما را به حال حَسن و نیکو تغییر دهد: " أَللَّهُمَّ غَيِّر سُوءَ حَالِنَا بِحُسنِ حَالِکَ "    

اما این خوش حالی و نشاط چه طور به دست می­آید و به این نیاز معنوی چگونه باید پاسخ داد؟

بعضی مثل متصوفه و عرفاء که از صراط مستقیم و طریق اهل­بیت علیهم­السلام خارجند، در این مسأله هم راهی مطابق خواسته و هوای نفس خود اختیار کرده­اند.

 اینان خود را اهل طریقت و اهل حال!! می­خوانند. طریقت از نظر آن­ها در واقع همان به كار بستن دستورات ولي مرشد است، خواه با شرع موافق باشد يا نباشد.

 صوفی، شريعت را نردباني مي‌پندارد كه به ياري آن مي‌توان به بام طريقت رسيد و به نظر او پس از رسيدن به این بام دیگر نيازي به آن نردبان نخواهد بود یعنی وقتی پا در مسیر طریقت نهادی دیگر به مراعات لوازم شریعت احتياجي نداری! چون با رسيدن به ذي‎المقدّمه و مقصد، از مقدّمه بي‌نياز مي‌شوی.

با اين توجيه، او برای رسیدن به حال خوش! دست از تقيّد به احكام شرع شسته و با واصل به حقيقت پنداشتن خود، خويشتن را از تقيّد به لوازم شرع مستغني مي‏پندارد و هر خلاف شرع و اخلاقي را بر خود مجاز دانسته و بدان آلوده مي‌شود.

از نظر او طریقت خود منازل و مقاماتی دارد و "حال" هم که از مقوله انفعالات و تأثرات روحاني و كيفيّات نفساني و درونی است پس از طي اين مقامات، به دست می­آید. بنابراین هدف این است که هر طور شده سر حال آیی! یک حال جذبه و بی­خودی! آن وقت در این حال با معشوق مستانه عشق­بازی کنی، بدون این که خود را در قید و بند امر و نهی شریعت ببینی!

این سلوک صوفیانه موجب ایجاد عادات و سیره­های قبیحی شده مثل رقص سماع که شامل چرخش بدن همراه با حالت خلسه با قوّالی و دست افشانی است که مثلاً برای اهداف معنوی! چون بیداری دل و توجه به حق انجام می­شود!

سماع در لغت به معنی شنیدن، شنوایی و آوای گوش‌نواز است ولی در اصطلاح صوفیان سماع به معنی خواندن آواز یا ترانه عرفانی توسط قوال(گاه همراه با نغمه ساز) و به وجد آمدن شنوندگان در مجالس «ذکر جلی» است. از آن جا که این به وجد آمدن گاه به رقص و دست افشانی می‌انجامد، تغلیباً به مجموعه قوالی، نغمه ساز، به وجد آمدن و رقص، سماع گفته می‌شود.(کریم زمانی. «ادامه حکایت نخچیران و شیر»در شرح جامع مثنوی معنوی)

پس از اسلام و تا سال ۲۴۵ هجری اثری از سماع در مراسم مسلمانان به چشم نمی‌خورد. در این سال ذوالنون مصری اجازه تشکیل اولین مجلس قوالی و سماع را به شاگردان خود داد. اندکی بعد و در سال ۲۵۳ نخستین حلقه سماع را علی نتوخی در بغداد به پا کرد.

 مولوی مجالس رقص و سماع را وسیله تقرب به پیشگاه خداوند می­داند!! و حتی سماع را برتر از نماز می­داند!! و می­گوید:
در هوای عشق حق رقصان شوند       همچو قرص بدر بی نقصان شوند
افلاکی شاگرد مولوی در مناقب العارفین می نویسد :
«روزی در حضور مولانا رباب(یک ساز قدیمی است) می زدند و مولانا ذوق ها می کرد. از ناگاه عزیزی (یکی از مریدان) درآمد که نماز دیگر (اذان) می گویند. (مولوی) لحظه­ای تن زد (صبر کرد) و فرمود : نی نی آن (اذان) نماز دیگر و این سماع نماز دیگر. هر دو داعیان حقّند. یکی (اذان و نماز) ظاهر را به خدمت می­خواهد و این دیگر (سماع) باطن را به محبّت حق می­خواند».(احیاءعلوم الدین/ص406— مولاناجلال الدین/ص342)

پدیده شگفت‌تری از سماع مولوی برپایی «سماع زنانه» با حضور مولوی است! در این مراسم، مولوی خود ستاره اصلی رقص و وجد عرفانی است و زنان – که برخی از آن‌ها از شاهزادگان و اشراف هستند- بر گرد او پروانه‌وار حلقه می­زنند و بعد از ایراد سخنانی توسّط مولوی، مراسم چرخ و رقص با خوانندگی کنیزکان خواننده و نوازنده درباری آغاز می‌شود و تا نیمه­های شب ادامه می­یابد: « از کـُمَّلِ [بـزرگان] اصحاب مـنقول است که: هـر شب آدینه، مجموعه خواتین اَکابر [همسران بزرگان] قونیه پیش خاتون [همسر] امین­الدّین­میکائیل، که نایب خاص سلطان بود، جمع می­آمدند و لابه‌ها می‌کردند که البته [از] حضرت خداوندگار [مولوی]، [برای برپایی مراسم سماع] دعوت کند. چه، حضرتش را بدان خاتون آخرت، از حد بیرون، التفات و عنایت‌ها بود و او را شیخ خواتین می­گفت. و چون آن جماعت [زنان] جمع شدندی… بعد از نمازعشاء، حضرت مولانا، بی‌زحم] تنها و تنها پیش ایشان رفتی و در میانه ایشان [زنان] نشسته، هَمَشان [همه آنـها] گرد آن قُطب [مولوی] حلقه گشتندی و بر او گشتندی… و حضرتش در میان گل و گلاب غرق عرق گشته تا نصف­اللیل به معانی و اسرار و نصایح مشغول شدی. آخرالامر کنیزکان گوینده [آوازه‌خوان] و دفّافانِ [دایره‌زنان] نادِر و نای‌زنان [نی زنان]، از زنان، [به خوانندگی و نوازندگی] سرآغاز کردندی و حضرت مولانا به سماع شروع فرمودی و آن جماعت به حالی می­شدند که سر از پا و کلاه از سر ندانستندی…»(مناقب­العارفین، ص۴۹۰).

و شگفت­تر از شگفت این که هنوز برخی این بدعت­ها و انحرافات را توجیه و تأیید کرده و مخالفان را افرادی فاقد فهم و درک! می­دانند.

خدایی که عرفای! زمان ما معرفی می کنند!!

"اما نسبت به مشركان كه غير خداوند از موجودات را پرستش مى‏ كنند. پس منتقم از آنها انتقام مى‏ گيرد، زيرا كه آنان حق را محصور كرده‏ اند در آن چه كه او را پرستش كردند و اله مطلق را مقيد قرار دادند. اما از آن جهت كه معبودشان عين وجود حق است كه در اين صورت ظاهر شده است[!!!]، پس پرستش نمى‏ كنند مگر خدا را «فرضي الله عنهم من هذا الوجه»[یعنی خدا از این جهت از آنها راضی است] پس عذابشان در حق ايشان عذب[یعنی گوارا] مى ‏گردد.!!!"

                                                                         (علامه حسن زاده آملی، ممد الهمم: ص 213)

ادامه مطلب

خدایی که ابن عربی معرفی می کند!!


فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْ لَعنَّاهُمْ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِيَةً يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ...

پس به [سزاى] پيمان شكستنشان لعنتشان كرديم و دلهايشان را سخت گردانيديم [به طورى كه] كلمات را از مواضع خود تحريف مى‏كنند...(مائده/13)

 کسانی که پیمانشان را با خدا نقض کردند و عهدشان را با خدا نسبت به ولایت اهل بیت علیهم­السلام شکستند ۱، خدای­تعالی آن­ها را لعنت می­فرماید یعنی از رحمت و هدایتش دور می­سازد و دل­ آن­ها را قسیّ و سخت می­گرداند تا حقایق را درک نکنند لذا در نتیجه این گمراهی، کار این­ها به تحریف کلمات می افتد و کلمات را از معنای حقیقی آن جا بجا می­کنند تا دیگران را هم مثل خود گمراه سازند.

نمونه­ای از این تحریف کلمات را در کلام ابن عربی که یکی از از اقطاب بزرگ صوفیه و از این پیمان­شکنان است ملاحظه بفرمایید:

او در کتاب «فتوحات» و «فصوص الحکم» تصریح می کند و می گوید «خداوند هر شب به آسمان دنیا فرود می آید!».

او در این باره حدیثی جعلی را نقل می­کند و می­گوید:

«خداوند هر شب در ثلث آخر شب، به آسمان دنیا فرود می آید.»( الفتوحات، ج۴، ص۱۹۵ و ج۶، ص۱۱۷ ؛ فصوص الحکم، ص۱۱۱ ؛ مجموعة رسائل ابن عربی (المجموعة الثالثة)، ص۳۳۴)

این در حالی است که اهل بیت علیهم السّلام آشکارا این سخنان باطل را رد می کنند و بیان می­کنند که آن­ها کلام خدا را تحریف کرده­اند. روایت شده است که از امام رضا علیه السّلام درباره این حدیث پرسیدند، حضرت فرمود:

«خداوند کسانی را که کلام را از جایگاه اصلی خود تحریف می کنند لعنت کند. به خدا سوگند، رسول خدا (صلّی الله علیه و آله) چنین حرفی نزد بلکه فرمود: خداوند «فرشته ای» را در ثلث آخر هر شب، و در شب جمعه در اول شب به آسمان دنیا می فرستد و به او فرمان می دهد و او ندا می دهد که: آیا خواهنده ای هست تا بدو ببخشم؟ و آیا توبه کننده ای هست که توبه اش را بپذیریم…». تا آنجا که می فرماید:

این فرشته همچنان ندا می دهد تا صبح بدمد، و چون صبح طلوع کند به جایگاه خود در ملکوت آسمان باز می گردد. (توحید صدوق، ص۱۷۶؛ بحارالأنوار، ج۳، ص۳۱۴ به نقل از توحید و الأمالی و عیون أخبارالرضا علیه السلام)

 در «احتجاج» از امام کاظم علیه السلام آمده است که درباره این حدیث فرمود:

«خداوند فرود نمی آید و نیازی به فرود آمدن ندارد».( الاحتجاج، ج۲، ص۳۲۷ ؛ بحارالأنوار، ج۳، ص ۳۱۱ ؛ توحید، ص۱۸۳، حدیث۱۸ و کافی، ج۱، ص۱۲۵)


۱- نحن عهد الله فمن وفي بعهدنا فقد وفي بعهد الله، و من خفرها فقد خفر ذمة الله و عهده...

ماييم عهد و پيمان الهي، پس هر كه به عهد و پيمان ما وفا كند همانا به عهد الهي وفا نموده است، و هر كه با ما پيمان شكني نمايد، پيمان و عهد الهي را شكسته است.»( اصول كافي، ج 1: 172، كتاب الحجة، باب أن الأئمة معدن العلم و شجرة النبوة...، حديث 3)

توطئه استعمار

نام مستر همفر و کتاب خاطرات او در بین بسیاری از سیاستمداران و شخصیت­های مبارز و مخالف با استعمار نامی آشناست. به کتاب او خیلی استشهاد می شود و مطالعه آن بسیار توصیه شده است زیرا در این کتاب سیاست­های استعماری انگلیس برای نابودی مسلمانان و به ویژه شیعیان در قالب خاطرات یک جاسوس انگلیسی توضیح داده شده است.

 این جاسوس انگلیسی در این کتاب، خاطره­اش را از جلسه­ای که در وزارت مستعمرات انگلستان تشکیل شده و او برای کسب دستورهای بعدی به آنجا رفته بود، چنین گزارش می کند:
«سپس دبیر کل[وزارت مستعمرات]، کتاب قطوری در هزار صفحه به دستم داد که در آن نتایج بررسی ها و نقشه هایی در امور نظامی، اقتصادی، فرهنگی و دینی… ثبت شده بود کتاب را با خود به خانه بردم… آن کتاب را با دقت و تأمل خواندم افق های تازه ای از شناخت اوضاع مسلمین و نیز کیفیت اندیشه آن ها… پیش رویم گشوده شد.»
در ادامه و در بخشی از این کتاب که به افزودن نقاط ضعف و از میان بردن عوامل قوّت در بین مسلمانان سفارش شده، آمده است:

-          «- نادانی را می توان با جلوگیری از گشایش مدارس و جلوگیری از انتشار کتاب های سودمند ترویج داد. آتش زدن کتاب ها، تشویق مردم به این که فرزندانشان را به مدارس دینی نفرستند - با اتهام زدن به عالمان دینی - همه می توانند به این هدف کمک کنند.

-          آنها را می توان در یک حالت ناآگاهی نگاه داشت؛ برای این کار باید از بهشت بسیار گفت؛ آنان را نسبت به زندگی دنیا بی مسئولیّت نشان دهیم و حلقه های صوفیّه را گسترش داد؛ کتاب هایی را که به زهد فرا می خواند ترویج نمود؛ با کتاب هایی همچون کتاب احیاءالعلوم غزالی، منظومه  مثنوی مولوی و کتاب های ابن عربی می توان مردم را در سرگردانی و عقب ماندگی فرهنگی و اقتصادی نگاه داشت!!»

همان طور که ملاحظه می­شود وزارت مستعمرات انگلیس برای انهدام اسلام و مبارزه با عقاید اصیل اسلامی یکی از بهترین وسایل را ترویج کتب عرفا خصوصاً کتب ابن عربی، احیاءالعلوم غزالی و مثنوی مولوی می­داند که این نکته بسیار قابل تأمل است و دلیلی است بر بطلان افکار متصوفه و عرفا که در منحرف ساختن مسلمانان از سیره و مکتب اهل بیت علیهم­السلام تأثیر به سزایی داشته­اند.  

(مزدوران انگلیس، صفحات۶۴ و ۷۱)

سلوک عارفانه!! مولوی

شکی نیست که مولوی یکی از شعرا و هنرمندان بلند آوازه ایرانی و از مفاخر فرهنگ و ادب فارسی است، بلکه یک شخصیت فرهنگی جهانی است که برای تجلیل از او یونسکو با پیشنهاد ترکیه، سال ۲۰۰۷ را سال جهانی مولوی نامید.

 خصوصاً در یک دهه گذشته چهره جهانی مولوی بیشتر از گذشته نمایان شده به طوری که ترجمه کتاب او در آمریکا در سال 2001 به بزرگ­ترین و پر فروش­ترین کتاب سال تبدیل شد.(ترجمه کولمن بارکس "Colman Barks" سال ۲۰۰۱ بیش از ۵۰۰ هزار جلد در آمریکا فروش داشت.)

بله او یک شخصیت فرهنگی و ادبی است، اما نه یک شخصیت دینی و عرفانی که بخواهد مولا و مقتدا در دین و سلوک ما باشد. همه بحث سر سلوک مولوی است که به خاطر انحرافش از مسیر اهل بیت(ع) نباید الگوی ما قرار گیرد.

  "تصوف و تسنن" دو رکن اصلی و بنیادین در عقیده و فکر مولوی است و هر تلاشی در جهت مولوی شناسی و مولوی پژوهی بدون توجه به این دو رکن اساسی، ما را از شناخت حقیقی مولوی خارج خواهد ساخت و شخصیت مقدسی در ذهن ما خواهد ساخت که واقعاً مولوی نیست. البته در این بین، مولوی همچون همه متصوفه، به تشرّع و تسنن خود تا جایی پایبند است که تصوف او اجازه دهد.

 از طرفی، می­دانیم و طبق روایاتی که خواهد آمد، سیره و سلوک متصوفه با روح حقیقی اسلام بیگانه است.

سلسله مولویه که یکی از سلسله­ های متصوفه است، منسوب به مولوی است و دو فرقه پوست‏ نشینان و ارشادیه از این سلسله برخاسته‏­اند. پیروان این طریقت، معتقد به وحدت وجود هستند و توجه به وجد و  سماع، قول و ترانه از مختصات این طریقت است. مولویه در عهد دولت عثمانی‏­ها نفوذ زیادی پیدا کردند و بعد از روی کار آمدن جمهوری ترکیه نفوذ خود را از دست دادند و اکنون فقط در حلب و بعضی بلاد کوچک باقی مانده­اند. (ارزش میراث صوفیه، ص 98 به بعد)

بد نیست به گوشه­ای از سیر و سلوک عارفانه!! مولوی اشاره­ای داشته باشیم تا بیشتر به انحراف و اختلاف مشی او با راه و روش اولیاء الهی آشنا شویم. بحث‌انگیزترین موضوع در تصوف، سماع است.

 جمع شدن صوفیان در یک محل (دویره یا خانقاه) و گوش فرادادن به آواز قوّال، که گاهی با ساز همراه می‌شده، از سنّت‌های دیرپای تصوف است. برپاکردن مجالس سماع، که ظاهراً از قرن سوم آغاز شده، با پدید آمدن رابطه مریدان و پیر و حلقه زدن آنان به ‌دور او و شنیدن تعالیمش، پیوند مستقیم داشته ‌است. احتمالاً مجالس سماع صوفیان تقلیدی از مجالس طرب در دربارها و به نوعی، صورت دینی و مقدّس شده ‌این مجالس بوده، چنان‌ که شیوه رفتار مریدان با شیخ نیز با ادب درباریان نسبت به شاه یا خلیفه بی ارتباط نبوده ‌است. ظاهراً، نخستین مشایخی که‌این نوع مجالس را دایر کردند، بغدادیان بودند؛ جنید بغدادی و ابوبکر شبلی مجلس سماع تشکیل می‌دادند.

 مولوی مجالس رقص و سماع را که از سلوک متصوفه است، وسیله تقرب به پیشگاه خداوند می­داند!! و حتی سماع را برتر از نماز می­داند!! و می­گوید:
در هوای عشق حق رقصان شوند       همچو قرص بدر بی نقصان شوند
افلاکی شاگرد مولوی در مناقب العارفین می نویسد :
«روزی در حضور مولانا رباب(یک ساز قدیمی است) می زدند و مولانا ذوق ها می کرد. از ناگاه عزیزی (یکی از مریدان) درآمد که نماز دیگر (اذان) می گویند. (مولوی) لحظه­ای تن زد (صبر کرد) و فرمود : نی نی آن (اذان) نماز دیگر و این سماع نماز دیگر. هر دو داعیان حقّند. یکی (اذان و نماز) ظاهر را به خدمت می­خواهد و این دیگر (سماع) باطن را به محبّت حق می­خواند».(احیاءعلوم الدین/ص406— مولاناجلال الدین/ص342)

در جایی دیگر ، در مقابل حدیث پیامبر اکرم (ص) که می فرمایند:«حبب الی من الدنیا النسا و الطیب و قرة عینی الصلوة»، مولوی می گوید:ما از این عالم سه چیز را اختیار کردیم : یکی سماع و یکی فقّاع (آبجو) و یکی حمام.(مناقب العارفین/ص406 و مولانا جلال الدین ص342)
فرزند خلف مولوی نیز می گوید : انبیا توجه و رویکرد به خدا را در قالب نماز به مردم می­رساندند؛ اما اولیا (صوفیه) آن نماز حقیقی را به صورت سماع به عالمیان رساندند. (ولدنامه/ص112 و مناقب العارفین/ص394)
مولوی خود می­گوید :
پس غذای عاشقان باشد سماع       که در او باشد خیال اجتماع (سماع عرفان و مولوی ص7)
 باور می­کنید مولوی چقدر غلو در شخصیت شمس تبریزی کرده حتی او را خدای خود می­داند و در بعضی تعبیراتش او را مصداق «کن فیکون » و یا شمس را « سمیع و علیم » می­خواند.
شمس من و خدای من      نور من و هدای من!!

فاش بگویم این سخن         شمس من و خدای من!!
 خلاصه اگر بخواهم از این انحرافات مولوی که به نماد عرفان و معرفت تبدیل شده، بگوییم سخن فراوان است و تا به حال هیچ مولوی پژوهی منکر تصوف مولوی نشده این در حالی است که امام هادی علیه السلام در مورد آن­ها می فرمایند:« والصوفية كلهم من مخالفينا و طريقتهم مُغايرة لطريقتنا وإن هم إلاّ نصاري و مجوس هذه لامّة اُولئك الذين يجهدون في إطفاء نور الله والله يُتمُّ نوره و لوكره الكافرون» :«و تمام صوفيان مخالف ما هستند و طريقه آن­ها [باطل و] برخلاف طريقه ما است و اين گروه، نصارا و مجوس اين امّت هستند و آنان سعي در خاموش كردن نور خدا (محو اسلام) مي­كنند و خداوند نور خود را تمام مي­كند، هر چند كافران خوش ندارند». (سفینةالبحار،ج2 ص58)

 امام رضا علیه السلام می فرمایند:
«کسی که نزد او ذکری از صوفیه شود و ایشان را با قلب و زبانش انکار نکند از ما نیست،و کسی که انکارشان کند مانند کسی است که نزد رسول الله با کفار جهاد کرده باشد.»
حال ما به عنوان پیرو امام رضا(ع) اگر بخواهیم به این کلام حضرت عمل کنیم باید چه کنیم؟

ادامه نوشته

ملای رومی

یکی از اقطاب صوفیه که برای اهل تصوف و عرفان! به مولی و اله مقدسی تبدیل شده، جلال الدین محمد بلخی، معروف به مولوی یا ملای رومی است.

ولادتش در سنه 604 هجری قمری در شهر بلخ اتفاق افتاده و علت شهرتش به رومی، طول اقامتش در شهر قونیه بوده است که مدفن او نیز هست.

نسبش به گفته بعضی از جانب پدر به ابوبکر خلیفه اول می­رسد. پدرش محمد بن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولد از اکابر صوفیان بود. خرقه او به روایت افلاکی به احمد غزالی می­پیوست. احمد افلاکی از بهاءولد نقل می­کند که: «خداوندگار من از نسل بزرگ است». اطلاق خداوندگار[برای قطب و مراد خود] با عقیده اولوهیت بشر که این دسته از صوفیه معتقدند و با سلطنت و حکومت ظاهری و باطنی اقطاب نسبت به مریدان خود، در اعتقاد همه صوفیان، تناسب تام دارد.(بدیع الزمان فروزانفر، رساله­ای در تحقیق احوال و زندگانی مولوی) 

مولوی در سال ۶۱۰ هجری قمری، هم‌زمان با هجوم چنگیزخان به همراه پدر از بلخ کوچید و بعد از سفر حج به قونیه رفت و تا آخر عمر آن جا بود.

برهان‌الدین محقق ترمذی که از مریدان پدر او بود، از صوفیان سده هفتم هجری و نخستین کسی است که مولوی را به وادی طریقت صوفیانه راهنمایی کرد.

در نحوه آشنایی ملای رومی با شمس تبریزی نقل شده که؛ روزی مولوی از راه بازار به خانه بازمی‌گشت که عابری ناشناس گستاخانه از او پرسید: «صراف عالم معنی، محمد برتر بود یا بایزید بسطامی؟» مولوی با لحنی آکنده از خشم جواب داد: «محمد(ص) سر حلقه انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت؟» درویش گفت: «پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحانی ما اعظم شأنی به زبان راند؟» پس از این گفتار، بیگانگی آنان به آشنایی تبدیل شد. این ملاقات در حدود سال ۶۴۲ رخ داد و چنان مولوی را شیفته این درویش ساخت که درس و وعظ را کنار گذاشت و به شعر و ترانه و دف و سماع پرداخت و از آن زمان طبعش در شعر و شاعری شکوفا شد و به سرودن اشعار به اصطلاح عرفانی!! پرداخت.

ملای رومی پس از مدت‌ها بیماری در ۵ جمادی الآخر ۶۷۲ هجری قمری درگذشت.

ادامه نوشته

نظر برخی از فقهاء و بزرگان شیعه در مورد ابن عربی

شیخ حر عاملی (صاحب وسائل الشیعه): محی الدّین عربی کیست؟

یکی دیگر از کسانی که صوفیان فریب وی را خورده اند محی الدین بن عربی است.

وضعیت او مانند غزالی بلکه به مراتب زشت­تر است و اکنون با توجه به سخنان زشت و ناپسندی که از وی به ما رسیده، دوازده مورد از آن را بر می شمریم:

۱- وی در کتاب خود ((فتوحات)) در سخنانی طولانی مدعی شده که ۹ بار به آسمان سیر داده شده و چگونگی سیر در آسمان ها در سخنانش به چشم می خوردو از آن بر می آید که وی مدعی مزیّت و برتری بر رسول اکرم (ص) شده که در خور توجه است.

۲- او در این کتاب پس از بیان این که در مسیر رفتن به آسمان ها در هر آسمانی یکی از پیامبران را مشاهده کرده و اظهار داشته که ابوبکر را بر عرش دیده است. بدین سان رتبه و جایگاه ابوبکر به ادعای وی بالاتر از جایگاه پیامبر خداست . بنابراین، چگونه یک فرد مسلمان می تواند این سخنان را از او بپذیرد؟

۳- وی در کتاب ((فصوص الحکم)) مدّعی شده که این کتاب به املای رسول خدا(ص) است و حضرت بدو فرمان داده تا عیناً عبارات آن کتاب را بنگارد. در صورتی که اگر چنین سخنی واقعیت داشته باشد با جزم و یقین حکم به بطلان ادعای وی می­شود و مفاسد فراوانی بر آن مترتب خواهد بود.

۴- از او نقل شده و معروف است که وی خویشتن را خاتم ولایت نامید و به سبب رویایی که دیده بود، وی را بدین اسم نام نهادند . به گونه­ای که او همواره می گفت : ولایت با وجود من پایان پذیرفته است و این ادعا با جزم و یقین دروغ است و حداقل کسانی که پس از او چنین ادعایی کرده اند جزماً دروغ می گویند و این افراد را بیشتر صوفی ها تشکیل می دهند که ادعای ولایت دارند.

۵-وی در کتاب ((فتوحات)) روایاتی نقل کرده که قطعاً دروغ هستند و عقل و خرد آن ها را محال می داند و از آن ادعای دانستن علم غیب و گستاخی بر تهمت و افتراء و دروغ، پدیدار است.

۶- او در کتاب یاد شده می گوید: شیطان همه شیعیان به ویژه شیعه امامیه را فریب داده است. آنان در دوستی و محبت اهل بیت از حدّ و مرز خود پا فراتر نهاده، به گونه ای که برخی از صحابه ، مورد خشم آن ها قرار گرفته و به این پندار که اهل بیت از این کارخرسندند، به سبّ و ناسزای این دسته از صحابه پرداختنه اند.

۷-در مورد شیعه امامیه گفته است: آنان از جمله کسانی اند که از راه راست منحرف گشته و دیگران را نیز به گمراهی کشانده اند و همین سخن در ارتباط با موضوعی که در صدد بیان آن هستیم ما را بسند ه است.

۸- وی در با ۷۳ کتاب یاد شده می گوید: فردی شافعی مذهب و عادل به دو تن یکی شافعی مذهب و عادل و یکی از طرفداران رجعت بر خورد به آن دو گفت : من شما را به شکل خوک می بینم و این نشانه میان من و خداست که رافضی (شیعی مذهب) را در این صورت به من نشان می دهد. آن دو با شنیدن این سخن در باطن توبه کرده و از مذهب رافضی (شیعه) برگشتند. آن مرد گفت: اکنون که توبه کردید و از مذهب خویش برگشتید شما را به صورت انسان دیدم. آن دو نیز بدان اقرار کرده و از سخن آن مرد شگفت زده شدند.

۹- شارح کتاب ((فصوص)) از ابن عربی نقل کرده که مدت ۹ ماه بی آن که غذایی بخورد خلوت گزینی اختیار نموده پس از آن دستور یافت از آن جا خارج شود و بدو مژده داده شد که خاتم ولایت محمدی است بدو گفته شد: دلیلشان این است که علامت و نشانه ای که بین این دو کتف پیامبر(ص) قرار داشت، دلیل بر خاتمیت نبوت آن حضرت بود و همان علامت میان دو کتف شماست که دلالت دارد تو خاتم ولایت هستی و این سخن، صرفاً ادعایی بیش نبود و همان گونه که پی بردید چنین سخنی با جزم و بقین دروغ است.

۱۰- در کتاب ((الفواتح)) از او نقل شده که گفت: قطبی ((غوث)) نامیده می شود، مورد توجه حق تعالی بوده و در هر زمان شخص خاصی است و نیز گفته: خلافت دارای ظاهر و باطن است و ابوبکر و عثمان و معاویه و یزید و عمر بن العزیز و متوکل عبّاسی را از جمله کسانی شمرده که ظاهر و باطن خلافت را جمع کرده بودند و شافعی را از شخصیّت های بزرگ به شمار آورده است.

۱۱- از تحقیق و بررسی در راه و روش و کتب و آثار وی بر می آید که با مذهب شیعة امامیه در تضاد است و خود به طور کامل از راه و روش شیعیان بیرون است.

۱۲- با تحقیق و بررسی کتب شیعه نیز به همین نتیجه می توان رسید. چنان که در مورد غزالی گذشت ولی با این همه ملاحظه می کنید که صوفیان به سخنان این دو، سخت معتقد و پای بند بوده و نسبت به آن دو خوش بین اند و از آنها پیروی می کنند. و الله اعلم.( http://www.ebnearabi.com)

محدث بزرگ میرزا حسین نوری طبرسی (استاد مرحوم کاشف الغطاء،  آقا بزرگ طهرانی،  محدث قمی و...) در "خاتمه المستدرک(ج 2 ص 239 و240) ضمن بیان شرح حال ملاصدرا ، بیان می کند که وی (ملاصدرا) از ابن عربی بسیار تعریف کرده است ولی توجه نکرده است که ابن عربی از علمای عامه بوده و از نواصب. ابن عربی نیز همانند برخی دیگر از علمای اهل سنت ، به وجود امام مهدی(عج) اشاره کرده است ولی این دلیلی بر رفع نصب وی نیست.

شیخ علی نمازی شاهرودی در " مستدرک سفینه البحار " ج 7 ص 144 - 145 می گوید: «ابن عربی ، او محی الدین ، صاحب فتوحات مکیه و فصوص می­باشد . وی از ارکان متصوفه می­باشد و صاحب ادعاهای فاسد و سخنان گمراه کننده می­باشد که برخی از آنان را در کتابمان " تاریخ فلسفه و تصوف " بیان کرده­ایم .برخی از آنان در ماده "حیی"  به عنوان محی الدین بیان شد . وی در سال 638 ه.ق مرد. مذمت­ها و خرافیاتی برای وی می­باشد همچنان که در " بحارالانوار " آمده .

  آیت الله سید حسن صدر در " تکمله امل الآمل " ص 183و 184 می فرماید: کجاست مکان آنان از علمای ما ؟ و آیا در میان ما کسی وجود دارد که به وحدت وجود معتقد باشد مگر اینکه قائل آن صوفی می باشد . پس کتب "منازل السائرین"  و "رسائل قشیریه"  و  "رسائل ابن عربی" و حلاج و جنید و عطار و خواجه عبدالله و امثال آنان را مطالعه کن . آنان از صوفیه اند و نه کسانی مانند شهید و ابن فهد و بهایی و پدرش که از حکمای دین و متشرعین بوده اند.

 ایشان به صراحت مکان علمای بزرگ شیعه را از افرادی همچون ابن عربی و حلاج و غیره جدا می داند و اینان را مدعیان وحدت وجود و صوفیه معرفی می کند .ایشان مدعیان وحدت وجود را نیز شیعه ندانسته بلکه از صوفیه می داند.

ابن عربی، عرفان! و گوساله پرستی!

خدای متعال در ماجرای گوساله پرستی بنی اسرائیل می فرماید:

وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسى‏ إِلى‏ قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُوني‏ مِنْ بَعْدي أَ عَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَ أَلْقَى الْأَلْواحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُوني‏ وَ كادُوا يَقْتُلُونَني‏ فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ وَ لا تَجْعَلْني‏ مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ اعراف/150

ادامه مطلب

متأثرین از آراء ابن عربی

متأثرین از افکار و آراء ابن عربی عمدتاً دو گروه ذیل هستند:

الف. صوفیه
در رأس کسانی که متأثر از آثار ابن عربی شده­اند، پیش از همه، خود صوفیان قرار دارند. بسیاری از آنان که از شعرا و ادیبان زبان فارسی نیز بودند، تأثیرات خود از تعالیم محیی الدین را به اشکال مختلف در آثارشان انعکاس دادند. جلال الدین مولوی، بزرگ­ترین شاعر فارسی زبان اهل طریقت صوفیانه است که از طریق صدرالدین قونوی، شاگرد ابن عربی و دوست و مصاحب نزدیک مولوی، با ابن عربی مربوط است. بعضی مثنوی معنوی را «فتوحات» به شعر فارسی خوانده­اند. هرچند تردیدی وجود ندارد که در مواردی بین این دو استاد سرآمد تصوف ارتباط تنگاتنگی وجود دارد، اما باید به خاطر داشت که مولوی نماینده صورت و شکل دیگری از تصوف است که مکمل طریقه و شکل خاص تصوف ابن عربی است، نه اینکه صرفا مأخوذ از آن باشد.

پس از مولوی، دیگر نویسندگان مشهور اهل طریقت صوفیانه، نظیر عزیز الدین نسفی و سعدالدین حمویه، عمیقاً خود را مرهون شروح نظری عقاید ابن عربی می­دانند. حتی علاءالدوله سمنانی، که برخی از اقوال ابن عربی را به نقادی کشیده، خود از متأثر او بوده است.

 شعرای برجسته در قرون بعد غالباً به تعالیم ابن عربی رو کرده و آنها را در قالب نظم و نثر فارسی تشریح کردند. «لمعات» فخرالدین عراقی، یکی از شاگردان صدرالدین قونوی، به ویژه آن گونه که جامی در «اشعة اللمعات» به شرح آن پرداخته، نمونه­ای کامل از این دست است. همان طور که اشعار اوحدالدین کرمانی و «گلشن راز» شیخ محمود شبستری نیز همان جهت گیری را دارند. «گلشن راز»،حاوی نکات اصلی عقاید اهل طریقت صوفیانه به شیوه محیی الدین است.

علاوه بر این، شیخ محمد لاهیجی، مشهورترین مفسر گلشن راز و یکی از بنیان­گذاران طریقه نوربخشیه، خود عمیقاً تحت تأثیر ابن عربی بود. شاه نعمت الله ولی، شیخ بزرگ دیگری از صوفیه ایران و بنیان­گذار طریقه نعمت اللهی، «فصوص» را به زبان فارسی ترجمه کرد. او همچنین اشعار «فصوص» را به شعر فارسی درآورده و شرحی بر آن نوشت و ارادت خود را به ابن عربی این گونه نشان داد:
کلمات «فصوص» در دل ما *** چون نگین در مقام خود بنشست
از رسول خدا رسید به او *** باز از او به روح ما پیوست
 عبدالرحمن جامی نیز که در انتشار تعالیم ابن عربی کوشش بسیار مبذول کرد، به همین طبقه از شعرا و شیوخ اهل طریقت تعلق دارد. او با شروحی که بر آثار شیخ خود نوشت، با تألیف آثار جدید مبتنی بر تعالیم نظری ابن عربی و با تصنیفات شعری، بر معاصران و نسل­های بعدی صوفیه فارسی زبان، تأثیر بسیار زیادی نهاد. سرمشق وی را شعرای متأخرتری نظیر صفایی اصفهانی، شاعر برجسته ی اهل طریقت که به دو نسل قبل تعلق داشت و عمیقا متبحر در «فصوص» و نوشته های صدرالدین قونوی و سراینده ی برخی از زیباترین اشعار عرفانی فارسی بود، پی گرفته اند.

ب. فلاسفه
دومین طبقه متأثر از تعالیم ابن عربی، فلاسفه هستند که با وارد کردن تعالیم وی در ساختار اعتقادی خود، زمینه تلفیق فکری فلاسفه با متصوفه را فراهم ساختند. نمونه­های بارز این طبقه سید حیدر آملی، که شرحی نیز بر فصوص نگاشت؛ ابن ترکه، که «تمهیدالقواعد» وی مقدمه­ای بر فصوص است و شرح مهمی نیز بر این اثر نوشته است؛ و ابن ابی جمهور است، که در کتاب المجلی خود منعکس کننده  بسیاری از نظریات شیخ صوفیان است.

اما نقطه اوج ظهور افکار ابن عربی در آثار صدرالدین شیرازی یا ملاصدرا است. این فیلسوف متبحر با ترکیب فلسفه مشائی و نظریات اشراقی با تصوف ابن عربی، موفق به خلق مکتبی شد که تا به امروز باقی است. ملاصدرا عمیقاً متأثر از تعالیم ابن عربی بود. مهم­ترین اثر وی، «اسفار»، مشحون از نقل عبارات «فصوص» است، به خصوص در نظریات مربوط به قوای روح و معادشناسی، نظریات شیخ متصوفه را منعکس ساخته است.
می­توان گفت در بسیاری از محافل و به ویژه در مکاتب رسمی دینی ایران، در طول این چند قرن گذشته، عقاید ابن عربی عمدتاً از طریق آثار ملاصدرا و شاگردان وی نظیر ملانعیم طالقانی، ملاعلی نوری، حاج ملاهادی سبزواری، ملاعلی زنوزی و محمدرضا قمشه ای شناخته شده است. بنابراین این، نقش ابن عربی و نفوذ و تأثیر وی در تأسیس این مکتب مهم فلسفی انکار ناپذیر است.

برای این که بدانید حکمت متعالیه ملاصدرا چه قدر متأثر از ابن عربی و وامدار اوست، به این فرمایش آیت الله جوادی آملی توجه فرمایید:« خضوع زائدالوصف وی (صدر المتالهین) نسبت به محی الدین، به طوری که در برابر هیچ حکیم و عارفی چنین تخضّعی ندارد، گواه بر مطلب است؛ چنان که بسیاری از مبانی حکمت متعالیه وامدار عرفانی است که ابن عربی پایه‌گذار نامدار آن است[1]».

اگر دیدگاه برخی از بزرگان فلسفه و عرفان را در مورد ابن عربی مرور کنیم، تأثیرپذیری شدید آن­ها را از آراء او بیشتر درخواهیم یافت:

1- آیت الله قاضی طباطبایی:

آیت الله حسن زاده آملی می­فرماید: «تنی چند از اساتید بزرگوار ما که در نجف اشرف از شاگردان نامدار سید علی قاضی طباطبایی بودند...از وی حکایت می کردند که آن جناب می فرماید: بعد از مقام عصمت و امامت در میان رعیت احدی در معارف عرفانی و حقایق نفسانی در حد محیی الدین عربی(!!) نیست و کسی به او نمی رسد[2] و نیز می فرمود که: ملاصدرا هرچه دارد از محی الدین دارد و در کنار سفره او نشسته است[3].»

2- آیت الله سید محمدحسین تهرانی به نقل از سید هاشم حداد: «مرحوم آقا ( آقای قاضی) به محی الدین عربی و کتاب فتوحات مکیه وی بسیار توجه داشته و می فرموده: محی الدین از کاملین است!![4].»

3- علامه طباطبایی:

«در اسلام هیچ کس نتوانسته است یک سطر مانند محیی الدین بیاورد!!![5]».

4-  آیت الله حسن زاده آملی:

«فصوص و فتوحات را باید از کرامات خاص به او دانست ذلک فضل الله یوتیه من یشاء.(!!)[6]»

5- آیت الله جوادی آملی :

«محیی الدین در بین معاریف اهل عرفان بی همتا و در عمودین زمان خویش( گذشته تا کنون) بی نظیر می باشد!!...»[7].

كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ...(کهف/5)


[1]جوادی آملی، آوای توحید، شرح نامه امام خمینی به گورباچف، ص 78.

[2] هاشمیان، هادی، دریای عرفان، شرح حال سید علی قاضی طباطبائی، ص32، موسسه فرهنگی طه، قم.

[3]دومین یادنامه علامه طباطبائی، ص 41 و «اسوه عارفان» به کوشش محمود طیار مراغی- صادق حسن زاده، ص65.

[4]حسینی تهرانی، محمد حسین، روح مجرد، ص342، ترجمه و نشر دوره علوم و معارف اسلام.

[5]مطهری، شرح منظومه، ص 239.

[6]بدیعی، محمد، احیاگر عرفان: پژوهشی در زندگی و مذهب محیی‌الدین ابن عربی، موسسه انتشاراتی پازینه.

[7]جوادی آملی، آوای توحید، شرح نامه امام خمینی به گورباچف، ص 78. 

دلیلی دیگر بر کفر ابن عربی


ابن عربی در فتوحات مکیه (ج ۷ ص ۴۷۸-۴۷۷ تحقیق ابراهیم مدکور و عثمان یحیی) می‌گوید: پیامبر(ص) دستور به غسل عمویش ابوطالب داد، در حالی که او مشرک بود.(!!)

حال باید از ابن عربی پرسید چرا پیامبر (ص) به غسل دادن یک مشرک(نستجیر بالله) دستور دادند؟!

 در صحیح مسلم از ابن عباس از پیامبر(ص) روایت شده:« آسان ترین عذاب بر اهل جهنم برای ابوطالب می‌باشد، که در پاهایش، نعلین‌هایی است که مغزش درون آنها می‌جوشد».

سپس ابن عربی در توضیح این روایت جعلی می‌گوید:

«نگاه کن عاقبت کسی که در محبتش قدم صدق داشته و اوامر را می‌پذیرفته و قبول می‌کرده لکن در این امور، هم ترس از مردم و هم امید به ایشان داشته است و بعد از مرگش حقیقتش ظاهر گشت به صورت آتش در نعلین‌هایش… حکمت اینکه مغزش در نعلین‌هایش می‌جوشد، روایتی است در صحیح: آیا شما را آگاه سازم از رأس و ابتدای امور و عمود آن، و بالاترین نقطه آن جهاد در راه خدا (است)… معلوم می‌شود که ابوطالب در جهاد در رکاب رسول خدا(ص) از همه مردم بیشتر بوده ولی تدیّن به دینش نداشته و این جنگ­ها از ترس رسوایی بوده و این ترس از غیر خدا، موجب احباط و افساد جهاد او شده است… این چنین است حقیقت خوف از غیر خدا و آن نعلین‌های پر از آتش؛ همچنین ذوب شدن مغزش و آتش و لهیب سرش، و در نهایت تباهی و نابودی او…»( مجموعه رسائل ابن عربی (مجموعه ثانیه) ص ۴۴۰-۴۳۹-۴۳۸)

همچنین در فصوص­الحکم ص ۱۳۰(کتابی که مدعی است طی یک مکاشفه از رسول خدا(ص) دریافت کرده!!)  درباره آیه ۵۶ سوره قصص: "انک لاتهدی من احببت و لکن الله من یشاء"، می‌گوید:« اگر برای همت و تلاش، اثر و نتیجه­ای باشد قطعاً هیچ کسی در همت، کامل­تر، برتر و قوی تر از رسول خدا(ص) نمی‌باشد در حالی که این همت والای پیامبر هیچ تأثیری در اسلام عموی او ابوطالب نداشته است ». (ولوکان للهمة أثر و لابد، لم یکن أحد أکمل من رسول الله صلی الله علیه و سلم و لا أعلی و لا أقوی همّـة منه، و ما أثَّرتْ فی إسلام أبی طالب عَمِّهِ)

حتی علامه حسن زاده آملی که خود از ارادتمندان ابن عربی و از متأثرین آثار اوست، ذیل این کلام ابن عربی می­گوید:«شیخ در این مطلب از عقیده رایج در اهل سنت تبعیت نموده که ناشی از جعلیات و تبلیغات بنی امیه است. در حالی که افعال و اقوال و اشعار و فداکاری فوق تصور حضرت ابوطالب علیه السلام گواه صادقی است بر اینکه آن بزرگوار از ابتدا به اسلام و نبوت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم ایمان آورده بود ولی برای حمایت بهتر از پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم از اظهار علنی آن خودداری نموده و ائمه علیهم السلام نیز بر این مطلب تصریح دارند و ایمان آن بزرگوار را در بالاترین درجات می دانند». (ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ص ۳۲۵، پاورقی)

در مورد ایمان حضرت ابوطالب(ع) قبلاً مفصل مطالبی بیان شد. ایمانی که امام صادق(ع) می­فرمایند:«إنّ إیمانَ أبی طالبٍ لو وُضِعَ فی کَفَّةِ میزانٍ و إیمانُ هذا الخَلْق فی کَفَّةِ میزانٍ، لَرَجَحَ إیمانُ أبی طالبٍ على إیمانِهِم “اگر ایمان ابوطالب در کفّه ای از ترازو قرار گیرد و در کفـّة دیگر ایمان این مردم گذارده شود، ایمان ابوطالب برتر خواهد بود.”(بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۱۱۲،ح44 )

 مرحوم علامه امینی در الغدیر( ج ۷، ص ۳۸۴) بابی دارد تحت عنوان "الاجماع فی ایمان ابی طالب علیه السلام"، همچنین مرحوم محدّث قمی در اوّل احوال پیامبر(ص) می­نویسد: «علاّمه مجلسی گفته است: امامّیه اجماع کرده­اند بر آن که پدر و مادر حضرت رسول اکرم(ص) و جمیع اجداد و جدّات آن حضرت تا به آدم همه مسلمان بودند… سپس می­نویسد: آثار انبیاء را از یکدیگر ارث می­برند تا به عبدالمطّلب رسید و او حضرت ابوطالب را وصیّ خود گردانید، و ابوطالب آن ودایع را بعد از بعثت تسلیم حضرت نمود).[منتهی الآمال، ج۱، ص۳، از بحارالانوار، ج۹، ص ۲۹ ].

امام رضا(ع) در پاسخ به یکی از اصحاب خود در مورد ایمان حضرت ابوطالب(ع) می­فرمایند: «آگاه باش اگر اقرار نکنی به ایمان ابوطالب(ع) جایگاه و منزگاه تو در آتش جهنم خواهد بود»(کتب أبان بن محمود الی علیِّ بن موسی الرضا(ع): جعلت فداک أنِّی قد شککت فی إسلام أبی طالب. فکتب إلیه: و من یشاقق الرَّسول من بعد ما تبیَّن له الهدی و یتَّبع غیر سبیل االمؤمنین . الآیة. و بعدها إنَّک إن لم تقرَّ بایمان أبی طالب کان مصیرک إلی النّار )[ الغدیر، ج۷، ص ۳۸۱٫]

بنابراین اعتقاد به ایمان ابوطالب(ع) نه تنها از ضروریّات شیعه است یعنی منکر آن مثل ابن عربی از تشیع خارج است و شیعه نیست، بلکه طبق این فرمایش امام رضا(ع) کسی که اقرار به ایمان ابوطالب(ع) نداشته باشد جایگاه او در آتش است یعنی کافر است.

 ألا لعنة الله علی الظالمین(هود/18) 

 

برخی آراء فاسد ابن عربی

علاوه بر تسنّن ابن عربی که مهم­ترین فساد او و اصلی­ترین انحراف او از حقیقت اسلام است، موارد زیادی در آثار این پدر عرفان اسلامی!! هست که نشان­دهنده تضاد و تعارض آراء صوفیانه او با اسلام و با مکتب اهل بیت عصمت و طهارت علیهم­السلام است که اجمالاً به چند مورد از آن­ها اشاره می­کنیم.

وحدت وجود: اصل الاصول تصوف نظری که توسط ابن عربی و اتباع او مطرح شده، وحدت وجود است. گرچه اعتقاد به این مسأله پیش از ابن عربی در بین صوفیانی چون ابو سعید ابوالخیر، منصور حلّاج و دیگران هم مطرح بوده ولی توضیح و تفصیل آن بیشتر به ابن عربی نسبت داده شده است. با وجودی که تفاسیر متفاوت و متعددی از وحدت وجود شده که ان شاء الله در آینده مفصل­تر و مستقلاً به آن خواهیم پرداخت اما باید بگوییم این اصل الاصول متصوفه که هیچ شاهدی از قرآن و احادیث ندارد بلکه کاملاً در تضاد با محکم­ترین آیات قرآن و روایات و مخالف با براهین واضح عقلی است خلاصه­اش این است که: در دار هستی دو نوع موجود نیست که یکی خالق باشد و دیگری مخلوق! بلکه فقط یک موجود است که در یک نگاه به آن خالق و در نگاه دیگر به آن مخلوق می­گوییم به عبارت دیگر " عالم را فقط یک وجود، پر کرده است "که همان وجود خداست و ممکنات یا مخلوقات، نمودهایی از این وجود، یا تجلیات وجود، یا مظاهر وجود می باشند. و اصلا همین مجموعه عالم هستی خداست!!

اگر خوب دقت بفرمایید این عقیده که به "وحدت وجود" معروف شده، بدترین نوع انکار خداست اما عرفای!! زمان ما اسمش را توحید عرفانی!! گذاشته­اند.

به قول یکی از علماء، این عقیده در واقع همان اندیشه منکرین خدا و دهریون است که می گویند حقیقتی جز همین عالم هستی(زمین و آسمان و ...) وجود ندارد و خدایی در کار نیست! منتها معتقدین به وحدت وجود، نام  همین هستی موجود را خدا گذاشته­اند!

ابن عربی در فص هارونی از کتاب فصوص‏ الحکم می­گوید: «عارف کامل کسی است که هر معبودی را ـ در هر صورتی ـ جلوه‏ حق ببیند که حق در آن صورت خاص، عبادت می ‏شود. از این روست که همه آنها را «اله» نامیده ‏اند با این که آن معبود، گاه سنگ است و گاه درخت، گاه حیوان است و گاه انسان، و گاه ستاره است و گاه فرشته». در جای دیگر می ‏گوید:«عارف کسی است که حق را در همه چیز ببیند؛ بلکه عارف او را عین هر چیز میبیند». و یا می گوید: «هوای نفسانی بالاترین معبود است همانطور که خداوند هم فرموده است: آیا دیدی آن کس را که هوای خود را معبود خود گرفته است».

شیخ محمود شبستری(متوفای740) نیز که از بزرگان صوفیه است در تأیید ابن عربی می ‏گوید:

مسلمان گر بدانستی که بت چیست

بدانستی که دین در بت پرستی است

ابن عربی در ابتدای کتاب «فتوحات» می­گوید: «سبحان من اظهر الأشیاء و هو عینها» یعنی منزّه باد کسی که ظاهر ساخته چیزها را و حال آن که خودش، عین همان چیزهاست!» و یا می­گوید:«خدا هارون را یاری نکرد تا این که سامری غالب گردید و مردم را گوساله پرست گردانید و این به جهت آن بود که خدا خواست به همه صورت­ها پرستیده شود!». علاء الدوله سمنانی با وجودی که خود از صوفیان سده هفتم و هشتم هجری و از طرفداران محی الدین است، این عقیده باطل ابن عربی را برنمی­تابد و در حاشیه خود بر «فتوحات» می­گوید:«آیا حیا نمی کنی از این کلام ای شیخ! آیا راضی می شوی که کسی بگوید فضله و … شیخ، عین شیخ است؟! البته راضی نشوی و بر او غضب بنمایی! پس چگونه جایز باشد برای تو که چنین هذیان نسبت به خداوند منّان بدهی؟! توبه کن به سوی خداوند، توبه نصوح از این مقاله شنیعی که نسبت به ذات احدیّت داده­ای که از این قول استنکاف دارند دهریّون و طبیعیّون و یونانیّون».

 در «فصوص الحکم» نیز ابن عربی می­گوید: که نصارا کافر شدند به سبب آن که خدا را در عیسی منحصر دانسته اند [یعنی اگر همه چیز را خدا می­دانستند کافر نمی­شدند] و آیه "لَّقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَآلُواْ إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ" را بر این معنی حمل کرده است.

بد نیست برای این که ریشه­های پوسیده این عرفان!! بیشتر برایتان آشکار شود، به برخی دیگر از آراء فاسد ابن عربی اشاره کنیم:

ارادت به ابوبکر: ابن عربی در کتاب فتوحات مکیه(ج۴،ص۷۸) به صحت خلافت ابوبکر اشاره دارد و می­گوید:«و هذا مما یدلک علی صحة خلافة ابی­بکر صدیق» ،و نیز بر استحقاق و برتری ابوبکر برای امامت تأکید می­کند:« و عرف الناس حینئذ فضل ابی­بکر علی الجماعة فاستحق الامامة والتقدیم»(فتوحات،ج۳،ص۳۷۲).

باز در جای دیگر از همین کتاب، می گوید:«فلیس بین ابی بکر و رسول الله (ص) رجل لانه صاحب صدیقیة و صاحب سرّ »:«بین ابوبکر و رسول الله (ص) کسی نیست و تنها او صاحب سرّ رسول الله می باشد».

ابن عربی در مکاشفات و تحقیقاتش در تشخیص اولیاء الهی و اقطاب معرفت و مقربین درگاه حق به این نتیجه می­رسد که ابوبکر اولین رجل الهی بعد از پیامبر و صاحب مقام ِسّر و قربت و مقام صدیقیت و قطبیت می باشد و در این باره می گوید:«قطب که او را "غوث" گویند، محل نظر حق تعالی است و در هر زمان یک شخص است و هو من المقربین و هو سید الجماعة فی زمانه و منهم من یکون ظاهر الحکم و یحوز الخلافة الظاهرة کما حاز الخلافة الباطنیة من جهة المقام کأبی بکر و عمر و عثمان و علی و الحسن و معاویة بن یزید و عمربن عبد العزیز و المتوکل ومنهم من له الخلافة الباطنة خاصة و لا حکم له فی الظاهر کأحمد بن هارون الرشید السبتی و کأبی یزید البسطامی و أکثر الأقطاب لا حکم لهم فی الظاهر…(فتوحات،ج۲،ص۶). «و او از مقربین است و سرور جماعت زمان خود می باشد. از آنها کسی است که هم خلافت ظاهری دارد و هم خلافت باطنی مانند ابوبکر، عمر،عثمان(!!)،علی،حسن،معاویة بن یزید و عمربن عبد العزیز و متوکل عباسی! و بعضی تنها حائز مقام خلافت باطنی هستند مانند : احمد بن هارون رشید سبتی و ابو یزید بسطامی و اکثر قطبها این چنین هستند».

عصمت عمر بن خطاب!! (فتوحات مکیه جلد ۱ صفحه ۲۰۰):«یکی از اقطاب رکبان عمر بن الخطاب و دیگری احمد بن حنبل است و بدین جهت پیامبر(ص) راجع به نیروی خدادادی عمر فرمود:ای عمر ملاقات نکرد شیطان تورا در راهی مگر آنکه راه خود را تغییر داده و طریق دیگری را پیش گرفت،سپس می­گوید:این سخن پیامبر گواه بر عصمت عمر است زیرا پیامبر معصوم شهادت(بر عصمت او)داده و ما می­دانیم که شیطان به جز راه باطل پیش نگرفته به تصدیق پیامبر او(عمر)کسی است که در راه خدا سرزنش ملامتگران جلوگیرش نخواهد بود و حق پایدار است».

مرحوم آیت الله حاج میرزا حسین نوری محدث و فقیه عالیقدر می فرماید :«ابن عربی در میان علما و نواصب اهل سنت بیشتر از همه با شیعه خصومت ورزیده است . چرا که در فتوحاتش در جایی که از احوال اقطاب سخن گفته ، ابوبکر، عمر، عثمان، علی و امام حسن علیهما السلام، عمربن عبد العزیز و حتی متوکل را در یک ردیف قرار داده و آنان را از اقطابی شمرده است که هم صاحب خلافت ظاهری بودند و هم حائز خلافت باطنی ، در صورتی که متوکل همان کسی است که دستور داد تا قبر امام حسین علیه السلام را ویران سازند و مردم را از زیارت آن قبر شریف باز دارند . (مستدرک الوسایل جلد ۳ صفحه ۴۲۲ چاپ قدیم)

علامه طباطبایی (ره) صاحب تفسیر المیزان نیز می فرماید : چطور می شود ابن عربی را اهل طریق دانست با وجودی که متوکل را از اولیای خدا می داند . (روح مجرد صفحه ۴۳۶ پاورقی)

ادعای ختم ولایت: محمد علی کرمانشاهی در «رساله خیراتیّه» می فرماید:« محی الدین در کتاب «فتوحات» و کتاب «فصوص الحکم» گفته که ختم ولایت به من شده است! و گفته که جمیع پیغمبران در نزد من حاضر شدند و هیچ کدام از ایشان کلامی نگفتند جز هود که مردی بود ضخم الجثة و خوش صورت و خوش محاوره، به من گفت که می دانی پیغمبران برای چه نزد تو حاضر شدند؟ گفتم: نه. گفت: به تهنیت ختم ولایت تو آمدند!!».

 

پدر عرفان اسلامی!!

برای این که ثابت شود آن چه امروز به عنوان "عرفان اسلامی" مطرح است، چیزی جز تصوف نیست و انتسابش به اسلام صحیح نمی­باشد ­­، خوب است قدری با ابن عربی که او را "پدر عرفان اسلامی"!! خوانده­اند، آشنا شویم تا بدانیم این مولودی که از این جور پدری تولید شده، همان بهتر که به خودش ملحق شود نه به اسلام، و بدانیم که اطلاق عرفان هم برای آن از مصادیق تحریف کلمات است.

نام  وی محمدبن علی معروف به محی الدین و متولد سال۵۶۰(ه.ق) در شهر مرسیه(احتمالاً همین مارسی کنونی در کشور فرانسه) است.

ورود رسمی ابن عربی به تصوف در سنّ 20 سالگی یعنی در سال ۵۸۰ (ه.ق) روی‌ داد. در زمانی اندک شهره شد و مشایخ زمانش به دیدار او آمدند. شاید مهم­ترین عاملی که ابن عربی را به سوی تصوف کشاند این بود که در دوران نوجوانی و جوانی­اش، گرایش­های صوفیانه و محافل شیوخ تصوف و مریدان آن­ها در اندلس زیاد بود. یکی از نامدارترین شیوخ تصوف، همزمان با جوانی ابن عربی، شعیب بن حسین اندلسی، مشهور به ابو مدین (م ۵۹۴ق) ‌است که ابن عربی در نوشته‌هایش او را «شیخنا و عمادنا» و «شیخ الشیوخ» و «ابوالنجا» می‌نامد.

از ابتکارات ابن عربی این بود که تصوف را به نوعی فلسفه تبدیل‌کرد، و در نوشته‌هایش عقاید و باورهای بسیاری از مکاتب را تبیین و تفسیر نمود. مهمترین کتاب او «فصوص الحکم» است. فصوص جمع فص به معنای نگین است و فصوص‌الحکم  یعنی نگین‌های حکمت. این کتاب، که به مقامات باطنی پیامبران الهی از آدم تا خاتم می‌پردازد، بیست و هفت فص دارد.

در خصوص مذهب ابن عربی گرچه اختلافاتی شده ولی با مراجعه به کتب و نوشته­های خود او به راحتی می توان فهمید که نه تنها او اهل تسنّن، بلکه از مخالفین سر سخت شیعیان بوده‌ است، تا حدی که در بعض آثار خود می‌نویسد: کسی که شیعیان را به صورت خوک می‌بیند به مقام بالای عرفانی رسیده‌ است. همچنین در مطالب او تمجید و تعریف از خلفا بسیار زیاد دیده می‌شود، ضمن این که برخی تصریح کرده­اند وی پیرو مذهب شافعی بوده است.

در عین حال برخی در بین شیعیان که خود تمایلاتی صوفیانه داشته و شیفته آثار ابن عربی بوده­اند یا تحت تأثیر بعضی نوشته­های او که مطالبی شبیه عقاید شیعه مطرح کرده، او را شیعه معرفی کرده­اند و خواسته­اند بزرگ­ترین فساد و انحراف او را نادیده بگیرند. مثلاٌ گفته­اند؛ عقیده­ای که ابن عربی در مورد امام زمان (عج) بیان می­کند که ایشان را خلیفه خدا در زمین معرفی می­کند و آن حضرت را از نسل فاطمه زهرا (ع) و هم نام رسول خدا(ص) می­داند، دلیل بر شیعه بودن اوست.

در پاسخ باید گفت اولاٌ؛ اعتقاد به امام زمان(عج) تا این حدی که ابن عربی مطرح کرده، از ضروریات دین است یعنی همه فِرَق اسلامی به آن معتقدند البته او ظاهراً به تولد و وجود حضرت در عالم دنیا هم اعتقاد داشته که این را هم برخی از اهل تسنن(نه همه آن­ها) اعتقاد دارند، بنابراین این گفته­های او دلیل بر شیعه بودن او نیست ضمن این که مطالب زیادی در آثار او هست که با مطالعه آن­ها تردیدی در مورد سنی بودن او باقی نمی­ماند. به عنوان مثال؛ در کتاب فتوحات مکیه(ج۴ص ۷۹) به صحت خلافت ابوبکر اشاره می­کند و می­گوید:«...هذا مما یدلک علی صحة خلافة ابی بکر صدیق.» و در جای دیگر از همان کتاب(ج ۳ -ص۳۷۲) در مورد ابو بکر می نویسد: «مردم فضیلت و برتری ابوبکر را بر دیگران می­شناسند و او را شایسته خلافت و مقدم بر دیگران می­دانند».

همچنین مرحوم شهید مطهری می­فرماید:«محیى‏الدین عربى، اندلسى است و اندلس جزء سرزمینهایى است که اهالى آن نه تنها سنى بودند بلکه نسبت به شیعه عناد داشتند و بویى از ناصبى‏گرى در آنها بود. علتش این است که اندلس را ابتدا اموی­ها فتح کردند و بعد هم خلافت اموى تا سالهاى زیادى در آنجا حکومت مى‏کرد. اموی­ها هم که دشمن اهل بیت بودند لهذا در میان علماى اهل تسنن، علماى ناصبى، اندلسى هستند و شاید در اندلس شیعه نداشته باشیم و اگر داشته باشیم خیلى کم است».(مجموعه آثار،ج4،ص804)

سید نعمت الله جزائری نیز در «انوار نعمانیه» فرموده: «انّ محی الدین من اهل السنة بلا کلام» و نیز در «روضات الجنات» در شرح حال او گفته: محی الدین در اواخر عمر، کتاب «لطائف» را تألیف کرد و در آن کتاب موارد متعدده دارد که دلالت صریحه دارد بر تسنن او.

علامه مجلسی نیز در «عین الحیاة» کلامی از محی الدین عربی نقل فرموده که گفته است:« جمعی از اولیا هستند که رافضیان[شیعیان] را به صورت خوک می بینند!!» همچنین در جایی دیگر گفته:« من به معراج رفتم و مرتبه علی را از ابوبکر و عثمان پست­تر دیدم! چون برگشتم به علی گفتم که چون بود در دنیا دعوی می کردی که من از آنها بهترم، اکنون مرتبه ی تو از همه پست تر است؟!»

بنابراین هیچ شکی در فساد عقیده و مذهب ابن عربی نیست اما بد نیست قضیه­ای را هم که دلیل بر فساد فکری اوست از کتاب روح مجرد نقل کنیم:« محيي‌الدّين‌ كتاب‌ فتوحات‌ را در مكّه مكرّمه‌ نوشت‌، سپس‌ تمام‌ اوراق‌ آن‌ را بر روي‌ سقف‌ كعبه‌ پهن‌ كرد و گذاشت‌ يك‌ سال‌ بماند تا به واسطه باريدن‌ باران‌، مطالب‌ باطله‌اي‌ اگر در آن‌ است‌ شسته‌ شود و محو گردد، و بدین وسیله حقّ از باطل‌ مشخّص‌ شود(!!). پس‌ از يك‌ سال‌ باريدن‌ باران­هاي‌ پياپي‌ و متناوب‌، وقتي كه‌ اوراق‌ گسترده‌ را جمع‌ نمود مشاهده‌ كرد كه‌ حتّي‌ يك‌ كلمه‌ هم‌ از آن‌ شسته‌ نشده‌ و محو نگرديده‌ است‌!!»

عرفان یا تصوف؟

عرفان اصطلاحاً به دو معنا به کار می­رود؛ یکی به معنای شناخت و معرفت است، که در رأس همه معارف هم شناخت خدای­تعالی و شناخت اسماء و صفات اوست. دوم؛ به معنای سیر و سلوک یا همان تزکیه نفس و پیمودن راهی مطمئن برای رسیدن به هدف و غرض خلقت انسان است.

تریدی نیست که عرفان در هر دو معنای آن قابل دستیابی نیست مگر از طریق اهل بیت عصمت و طهارت علیهم‌السلام؛ یعنی شناخت خدای­تعالی و نیز پاکی و طهارت نفس و سیر الی الله جز از طریق خاندان عصمت علیهم‌السلام ممکن نیست.(زیارت جامعه: من أتاکم نجی و من لم یأتکم هلک: کسی که به سوی شما آمد و از طریق شما وارد شد، نجات یافت، و آن کس که به سراغ شما نیامد، هلاک شد. )

اما تصوف چیست و چه ارتباطی با عرفان دارد؟

برخی ریشه این کلمه را عربی و مشتق از صوف(پشم) می­دانند و صوفی را به معنای پشمینه پوش گفته­اند(ابن خلدون). در مقابل عده­ای آن را لقبی خاص برای فرقه­ای مخصوص و غیر مشتق دانسته­اند و عده­ای دیگر آن را برگرفته از کلمه یونانی سوفیا(دانش) و برخی دیگر اشتقاق آن را از بنی­صوفیه و آل صوفان و بعضی هم از کلمه اصحاب صفه می­دانند.

در مورد تاریخچه، خاستگاه و منشأ تصوف هم قصه همین است یعنی نظر واحدی نمی­توان پیدا کرد.

بعضی آن را همزاد بشر می­دانند، عده­ای آن را واکنشی آریایی در برابر دین سامیان، عده­ای دیگر منشأ آن را طریقه اشراق و نوافلاطونیان یونان و برخی هم منشأ و خاستگاه آن را عقاید برهمایی و بودایی هند یا مسیحیّت و مانویّت دانسته­اند.

اما تصوف در اسلام اگر نگوییم پیدایش آن ریشه سیاسی داشته ولی یقیناً رشد و ترویج آن ریشه در جاه­طلبی حاکمان جائر دارد. سیاست دستگاه حکومت جور اموی و به ویژه حکومت عباسی اقتضاء می­کرد تا در مقابل سیره و روش اهل بیت عصمت و طهارت علیهم‌السلام که همان عرفان واقعی است، سلوکی به ظاهر معنوی قرار دهند تا مردم را از مسیر و صراط مستقیم خاندان رسالت که تنها راه رسیدن به خداست، منصرف سازند. به عبارتی دستگاه حاکم، همان طور که با ترجمه و رواج کتب فلسفه یونان، مبارزه­ای علمی با معارف و اعتقادات ائمه علیهم­السلام آغاز کردند و نیز با ساختن مذاهب فقهی چون حنفی، مالکی و امثال آن، نبردی فقهی با فقه اهل بیت علیهم­السلام درانداختند، با ترویج تصوف، دست به نوعی مبارزه معنوی با سیره و سلوک عترت پیامبر صلی الله علیه و آله زدند. مبارزه­ای با نتیجه بیشتر و مؤونه کمتر. لذا می­بینیم اولین مکتب تصوف در اسلام، در بغداد استقرار یافت یعنی در مرکز حکومت بنی­عباس!!

حسن بصری ( 110-53 هجری )از صوفیان اولیه در اسلام است . او خود ساکن عراق بود و بعد از او در قرن دوم و سوم هجری تصوف در جهان اسلام با حمایت حاکمان عباسی گسترش و رواج فراوانی یافت.

در قرن سوم ، مرحله جدیدی از سیر تبلیغ و ترویج تصوف شروع شد. کسانی مانند سفیان ثوری کوفی، رابعۀ عدویه، ابوهاشم صوفی کوفی و بالأخره جنید، شیخ مشایخ صوفیه و رئیس مکتب بغداد، همه محصول حمایت­های آشکار و پنهان حکومت هستند. برخی از این صوفیان، عرب، و بسیاری دیگر، مانند خود جنید، ابوالحسین نوری و معروف‌ترین شاگرد جنید، حسین بن منصور حلاج، از ایرانیان بودند.

هم‌زمان با استقرار مکتب بغداد، دومین مکتب مهم تصوف در خراسان شکل گرفت و در آن دیار برخی از بزرگ‌ترین شخصیت­های دوران اول تاریخ تصوف مانند شقیق بلخی، ابراهیم ادهم بلخی و بزرگ‌ترینِ آنان، یعنی بایزید بسطامی، به ظهور رسیدند. این مکتب، شخصیت­های دیگری نیز چون ابوالحسن خرقانی، ابوسعید ابوالخیر، احمد غزالی و عین‌القضاة دارد که نه تنها تأثیر عمیقی بر تاریخ تصوف داشتند، بلکه بر شعر و ادب فارسی نیز تأثیر بسزایی گذاشتند. به طور کلی صوفیان از قرن چهارم به بعد بیش از پیش به نوشتن رساله و کتاب رغبت نشان دادند. در نیمه دوم قرن سوم، مشایخ بغداد، مانند جنید بغدادی و خرّاز و نوری، آراء و اندیشه‌های خود را فقط به ‌صورت رساله‌های کوتاه می‌نوشتند اما از اواسط قرن چهارم به بعد آثار جامع­تری در تصوف پدید آمد که شامل کتاب­ها و رساله­های جامع یا مجموعه­های اشعاری می­شد که صوفیان، آراء و عقاید صوفیانه خود را در آن­ بیان می­کردند. کتاب­هایی مانند کیمیای سعادت(ابوحامد غزالی) و عوارف المعارف(شهاب الدین عمر سهروردی) و یا آثار منظوم سنایی، عطار، خیام و خصوصاً مولوی از جمله این آثار است.

خصیصه مشترک همه صوفیان، بنا بر حکمت پیدایش آن­ها، مخالفت آشکار و پنهان با سیره و روش و معارف اهل بیت عصمت و طهارت بود. به عنوان مثال در این حکایتی که از سفیان ثوری نقل شده دقت بفرمایید: « سفیان در زمان امام صادق و امام کاظم علیهماالسلام زندگی می کرد و بارها مشغول مجادله با آن بزرگواران می­شد. در کافی نقل شده که سفیان روزی خدمت امام صادق علیه­السلام رسید در حالی که آن حضرت سوار مرکب شده بود و عزم رفتن جایی را داشت. سفیان گفت: آن خطبه­ای را که رسول خدا در مسجد خیف فرمودند برای من بیان کن. حضرت فرمود: به من مهلت بده تا پی کار و حاجت خود بروم وقتی برگردم آن را برای تو بگویم. سفیان قبول نکرد و اصرار کرد و حضرت را قسم داد. حضرت پیاده شدند قلم و دواتی آوردند و فرمودند: بنویس. سفیان خطبه را نوشت و از محضر امام صادق علیه­السلام دور شد. در بین راه مطالعه کرد حدیث را، و چون به جمله «والنصیحة لائمة المسلمین» رسید، تفکری کرد و فهمید که مراد، امیرالمومنین علیه­السلام است. همان موقع کاغذ را پاره کرد و به رفیق همراهش گفت: که این حدیث را پنهان کن و با کسی حرفی نزن.»

مشی و مذهب صوفیان در هر زمان یا مکان تابع خصوصیات اخلاقی، فکری و معنوی شیخ بزرگی بود که در آن شهر زندگی می‌کرد. مشایخ صوفیه عموماً اهل تسنّن بودند ولی از مذهب فقهی واحدی پیروی نمی‌کردند. محمد بن منوّر در کتاب اسرارالتوحید می­گوید که صوفیان بعد از شافعی، همه خود را به مذهب شافعی نسبت داده‌اند، ولی فقط این نیست. بله صوفیان نیشابور در قرن پنجم و ششم بر مذهب شافعی بودند، ولی صوفیان شهرهای دیگر مذاهب دیگری داشتند. در عقاید صوفیانه و روش­های سیر و سلوک نیز با یکدیگر اختلاف داشتند. به‌طور کلی، جدا بودن مشایخ شهرها از یکدیگر و اختلاف نظر ایشان در باره بعضی مسائل کلامی و اعتقادی و هم‌چنین روشهای تربیتی و آدابی که هریک به مریدان خود می‌آموختند، موجب می‌شد که مکتب باطنی یا تصوف یک شهر با شهر دیگر تفاوت­هایی پیدا کند و فِرَق و سلسله­های زیاد و مختلفی در عالم تصوف پیدا شود.

خلاصه، بحث درباره تصوف بسیار است. اما مقصود از بیان این مطلب این بود که بعد از آشنایی اجمالی با تصوف، ببینیم آن چه امروز به عنوان "عرفان اسلامی" رایج است، آیا واقعاً عرفان اسلامی است که می­تواند منسوب به اسلام شود؟( با همان معیاری که گفته شد که باید مأخوذ از ائمه معصومین علیهم­السلام باشد). یا نه، این هم همان تصوف است، منتهی تصوفی تعدیل شده که فقط اسم عرفان را روی آن گذاشته­اند برای این که سر ما را کلاه بگذارند و در واقع این هم یکی از مصادیق" يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ" می­باشد؟

حقیقت عقل(2)

روح پیامبر اکرم(ص) آینه­ای است که نور علم پروردگار بر آن تابیده و این وجود مقدس را از هر گونه جهل و نقصی عقال کرده و بازداشته است.

البته باید توجه داشته باشیم که حقیقت علم، خودِ ذات مقدس پروردگار است. به عبارتی علم، صفت ذات است یعنی همان ذات خدا و عین آن است لذا قابل زوال و جدا شدن از ذات خدا نیست و در چیزی حلول نمی کند. بنابراین آن علمی که از خدا به پیامبر اکرم(ص) یا به هر مخلوقی رسیده، در واقع تصویر ذات خدا یعنی تصویر علم است نه خود علم که همان ذات است و الا باید بگوییم ذات خدا در مخلوق، حلول ­کرده و این اشتباه است. مثلاٌ وقتی شما در مقابل آینه ایستاده­اید، آن چه درون آینه است، تصویر شماست، خود شما که در آینه نیستید و در آینه حلول نکرده­اید، بلکه تصویر شما در آن منعکس شده است.

 به تعبیر دقیق­تر، آن چه یک مخلوق از علم خدا دارد، در واقع "معلوم" است نه "علم"، منتهی به قول منطقی­ها به حمل شایع صناعی به آن علم هم می­گویند همچنان که خدای­تعالی هم، همان اصطلاح علم را برای این معلوم به کار برده و می­فرماید: وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً:«و او را (حضرت خضر) علمی از نزد خودمان تعلیم داده بودیم»(کهف/65).

 روح با عظمت پیامبر اکرم(ص) و معصومین علیهم­السلام، ظرف پاک و بسیار وسیعی است که نهایت درجه و آخرین حدی که یک مخلوق از علم خدا را می­تواند تحمل کند، در آن از این علم ریخته شده (و العلمُ المصبوب: «زیارت آل یس»)و این ذوات مقدس را به خزّان علم پروردگار تبدیل کرده است(السلام علیکم یا اهل بیت النبوّه و ...خُزّان العلم: زیارت جامعه کبیره).

  هر مخلوق ذی­عقل و ذی­شعوری نیز همزمان با خلقت خود، همین عقال به همین ترتیب را داشته است، البته با تأخّری رتبی نسبت به ذوات مقدسه معصومین علیهم­السلام و با وساطت این بزرگواران که واسطه و سبب خلقت همه عالم خلق هستند (نحن سبب خلق الخلق). یعنی روح سایر مخلوقات ذی‌عقل آینه‌ای در برابر ذوات مقدس معصومین علیهم‌السلام بوده البته با توجه به اختلاف ظرفیّت مخلوقات و نیز تفاوت در سعه صدر و ظرفیت آن‌ها.

بنابراین، قوه عاقله در انسان، نوعی سرشت خاص و‌ آفرينشی ويژ­ه برای او است و در واقع همان علوم و معارف ثابتی است كه نوع خلقت انسان اقتضاي آن را داشته و مشترك بين همه بشر است که در آیه 30 سوره روم نیز به آن اشاره شده و می فرماید:«فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا(آفرینشی است که خدا انسان را بر آن نوع آفرینش خلق کرده است» [در عالَم ارواح].

عقل، نیرویی هدایت کننده و بازدارنده برای انسان­ از خطرات و انحرافات است، منتهی نیرویی که این هدایت­گری و بازدارندگی را بر پایه علمی که از جانب خدا دریافت کرده، به دست آورده است تا دلیل و راهنمای او باشد و او را از این انحرافات حفظ کند(امام صادق عليه‏السلام :العقل دليل المؤمن: عقل راهنمای انسان است. الكافي: 1 / 25 / 24).

عقل، رسولی است که خدای­تعالی در سرزمین دل هر بشری مبعوث فرموده تا حجت خدا در سرشت و نهاد آدمی باشد(  امام کاظم (ع) به هشام می فرمایند. «يَا هِشَامُ إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَيْنِ حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ ع وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُول‏» کافی،ج1 ص 16).

این حجت خدا و این راهنمای مؤمنین، قهراً باید معصوم و بدور از هر کژی و انحرافی باشد. با همان دلایل عقلی و نقلی که در باب عصمت انبیاء اقامه می­شود، این رسول باطن هم باید برئ از هر جهل و خطایی باشد و الا حجیّتش تمام نیست و بشر را به راه خطا خواهد برد. نتیجه این که؛ علوم بشری از جمله فلسفه که این همه اختلاف و خبط و خطا در آن هست، علوم عقلی نیست چون در عقل خطا راه ندارد و به اشتباه نمی­افتد، بلکه این علوم حاصل فکر بشر است که احتمال اشتباه در آن وجود دارد.  

حقیقت عقل

حقیقت عقل، وجود مقدس پیامبر اکرم(ص) است. اما باید ببینیم به چه اعتبار "عقل" بر این وجود مقدس اطلاق شده است.

در تعریف لغوی عقل گفته شد که عقل از عقال یعنی پابند شتر گرفته شده است یعنی چیزی که انسان را پایبند به یک اصل و اساسی می­کند. پیامبر اکرم(ص) که می­خواهد سبب خلقت، هدایت، عبودیت و تسبیح همه عالم خلقت باشد(نحن سبب خلق الخلق و سبب تسبیحهم و عبادتهم من الملائکه و الآدمیین) بیشتر از هر کسی به این عقال و پایبندی محتاج است.

 این عقال و پایبندی به وسیله علم ایجاد شده است که این روح با عظمت را از هر گونه جهل و نادانی و بلکه از هر عیب و نقصی عقال کرده و به مقام عصمت رسانده است. در روايتى از پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آمده كه فرمود:« اِنَّ العقلَ عِقالٌ مِنَ الجَهلِ وَ النَّفسُ مِثلُ اَخبَثِ الدَّوّابِ، فَاِنْ لَم تُعقَل حارَت»: «عقل، بازدارندگى و مهار از جهل و نادانى است و نفس انسان مثل خبيث‏ترين جنبندگان است كه اگر مهار نشود، بى‏راهه مى‏رود.»(ميزان الحكمه،ج 6، ص 406)

بنابراین عقل فقط صرف یک قوّه ادراک نیست بلکه عقل انسان، قائم به علمی است که از جانب خدا دریافت شده و به اتکای این علم، توانایی ادراک، فهم و تشخیص حق از باطل و صواب از ناصواب را پیدا کرده است.

امام صادق عليه‏السلام می­فرمایند:«خَلَقَ اللّهُ تَعالى العَقلَ مِن أربعةِ أشياءٍ : مِنَ العِلمِ ، والقُدرَةِ ، والنّورِ ، والمَشيئَةِ بِالأمرِ، فجَعَلَهُ قائما بِالعِلمِ، دائما في المَلَكوتِ »:«خداى تعالی عقل را از چهار چيز آفريده؛ از دانايى، توانايى، روشنايى و مشيّت به امر. پس، آن را به دانايى، پايدار و در ملكوت، پاينده ساخت.»(منتخب ميزان الحكمة : 390)

علم و معرفتی که توأم با نورانیّت باشد، درک و قدرت تشخیص، و اراده و اختیار را هم با خود خواهد داشت. مجموعه این­ها می­شود عقل و این عقل منشأ حفظ انسان از خطا و انحراف و  سبب عصمت در معصومین و سبب اطاعت و بندگی است. امام باقر عليه‏السلام می­فرمایند:«لَمّا خَلَقَ اللّهُ العَقلَ قالَ لَهُ :أقبِلْ فَأقبَلَ، ثُمَّ قالَ لَهُ : أدبِرْ فَأدبَرَ ، فقالَ : و عِزَّتي و جَلالي ما خَلَقتُ خَلقا أحسَنَ مِنكَ ، إيّاكَ آمُرُ و إيّاكَ أنهى ، وإيّاكَ اُثيبُ و إيّاكَ اُعاقِبُ.»:«چون خداوند عقل را آفريد به او فرمود : رو كن و او رو كرد؛ سپس فرمود :بازگرد و او بازگشت.[امتحان عبودیت و اطاعت] آن گاه فرمود : به عزّت و جلالم سوگند كه من آفريده‏اى نيكوتر از تو(و در نقلی دیگر محبوب­تر و عزیزتر و در نقلی دیگر عظیم­تر از تو) نيافريده‏ام. تو را فرمان مى‏دهم و تو را نهى مى‏كنم (مخاطب امر و نهى من تو هستى) تو را پاداش مى‏دهم و تو را به كيفر مى‏رسانم».( الكافي: 1 / 26 / 26)

بنابراین چیزی که خود، وسیله حفظ انسان از خطاست، چگونه می­تواند خطاکار و خطاپذیر باشد!؟

به خلاف آن که در لسان عرف، عقل در تقابل با جنون قرار گرفته، در لسان روایات، عقل از جنس علم و در مقابل جهل است. نظیر روایت جنود عقل و جهل(الکافی، کتاب العقل و الجهل،ح 14) یا این فرمایش امام رضا عليه‏السلام که می­فرمایند:«صَديقُ كُلِّ امرِئٍ عَقلُهُ وعَدُوُّهُ جَهلُهُ»:«دوسـت هر آدمى، عقل اوسـت و دشمن او جهلش».( الكافي: 1 / 11 /4 )

 همچنان که پیامبر اکرم(ص) فرمود علم نوری است که دل را روشن می­کند(أَلْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللّهُ فِى قَلْبِ مَنْ يَشآءُ.»(بحارالانوار،ج 1،ص 224) )می­فرماید:«عقل هم نورى است كه خداوند براى انسان آفريد و آن را روشنگر دل قرار داد ، تا به وسيله آن فرق بین غیبیّات و مشاهدات را بفهمد»( العَقلُ نورٌ خَلَقَهُ اللّهُ لِلإنسانِ، وجَعَلَهُ يُضيءُ عَلَى القَلبِ ؛ لِيَعرِفَ بهِ الفَرقَ بَينَ المُشاهَداتِ مِنَ المُغَيَّباتِ( منتخب ميزان الحكمة:392)(چون غیب فقط با عقل درک می­شود نه با حواس پنجگانه ولی عالم شهود با حواس پنجگانه هم قابل درک است) و در کلامی دیگر می­فرماید:«اَلْعَقْلُ نُورٌ فِى الْقَلْبِ يُفَرِّقُ بَيْنَ الحَقِّ وَ الْباطِل»:(عقل نوری در قلب است که به وسیله آن بین حق و باطل فرق گذاشته شود)(ارشاد القلوب، ص 181).

خلقت عقل

قبل از بیان تعریف عقل از از نگاه قرآن و روایات اهل بیت علیهم‌السلام و برای روشن شدن معنای عقل، ابتدا به بحث"خلقت عقل" می­پردازیم.

کلمه "عقل" به معنای اسمیِ آن در قرآن نیامده ولی به صورت مشتقّات فعلی 49 بار در قرآن به کار رفته است. اکثراٌ هم برای تحریض و ترغیب مخاطب در به کار بستن عقل، متأثر شدن و بهره بردن ار آن استفاده شده است. مثل:«اَفَلايَعْقِلون»: «آيا از عقلشان اثر نمی‌پذیرند یا آن را به كار نمى‏بندند و تعقُّل نمى‏كنند؟» يا:«اَفَلاتَعقلون» : «آيا متأثر از عقل نمی‌شوید و تعقل نمى‏كنيد؟». (تعقُّل بر وزن تفعّل است که معنای غالب این وزن مطاوعه یا اثرپذیری است).

اما کاربرد واژه عقل در روایات زیاد است و بحث­های مختلفی دارد.

در روایات آمده که عقل، اولین مخلوق خداوند است. این اوّلیّت خیلی مهم است، چون دو نکته مهم از آن به دست می­آید. نکته اول؛ اثبات حادث بودن مخلوق است زیرا وقتی فرمودند عقل، اول مخلوق است، یعنی مسبوق به عدم است، زمانی نبوده، سپس بود شده است و این اوّلیّت در خلقت با قدمت و ازلیّت در تناقض آشکار است، ضمن این که اصلاٌ در لسان روایات، خلقت، مترادف با حدوث است. (به خلاف فلاسفه که معتقدند مخلوق قدیم و ازلی است)

نکته دومی که از این اولیّت در خلقت به دست می­آید، اکملیّت در خلقت است یعنی اولین مخلوق، کامل­ترین مخلوق هم است.

البته این دو نکته، مهم ولی خارج از بحث ماست و خود بحث مستقلی است، پس بهتر است فعلاٌ ذهن خود را درگیر آن نکنیم و به بحث اصلی خود یعنی "خلقت عقل" برگردیم. اما روایات در خلقت عقل:

1- رسول اكرم صلّى الله عليه و آله:« أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَهُ الْعَقْلُ.»:«نخستين چيزى كه خداوند خلق نموده است، عقل است.»(بحارالأنوار، ج1، ص97، حدیث هشتم)

2- امام صادق عليه السّلام گفتند: «إنَّ اللَهَ جَلَّ ثَنَآؤُهُ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ خَلَقَهُ مِنَ الرُّوحَانِيِّينَ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ- إلخ. «بدرستى كه خداوند جلّ ثنآوه عقل را خلق كرد؛ و آن اوّلين مخلوقى مى‏باشد كه خداوند از يمين عرش خود، از طائفه روحانيّون از نور خودش خلقت نموده است.» (بحارالأنوار، ج1، ص109)

3- نظير اين عبارت از امام كاظم عليه السّلام هم نقل شده که فرمود:« يَا هِشَامُ! إنَّ اللَهَ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ خَلَقَهُ اللَهُ مِنَ الرُّوحَانِيِّينَ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ. (بحارالأنوار، ج1، ص109)

از طرفی در روایات دیگری از پيغمبر اکرم  صلّى الله عليه و آله نقل شده است که:«أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ نُورِى»:«نخستين چيزى را كه خدا آفريد، نور من بوده است.»(بحارالأنوار، ج1، ص97)  و یا در فرمایش دیگر می­فرمایند:« أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ روحی»، ویا به جابر بن عبدالله انصاری می­فرمایند:«أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ نُورُ نبیّکَ یا جابر»(بحارالأنوار، ج1، ص97). همچنین عَبادة بن صامت روايت نموده كه: من از رسول خدا صلّى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:«إنَّ أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَهُ الْقَلَم».

پس تعابیری که برای اولین مخلوق در این روایات آمده این­هاست:

1- روح و نور پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)( و انوار  مقدس همه چهارده معصوم علیهم­اسلام چون نور واحدی هستند و در روایات و زیارات آن بزرگوران هم این معنا آمده است که اولین مخلوق هستند۱).

2- عقل

3- قلم

نتیجه این که چون نمی­شود سه چیز  یا چند چیز، همه اول باشند پس این­ها چند اسم برای یک حقیقت­اند که همان حقیقت و باطن عالم خلقت، یعنی روح و نور مقدس پیامبر اکرم(ص)، حضرت فاطمه زهرا و ائمه طاهرین علیهم­السلام است که همه نور واحدی هستند. 


۱- امام باقر(ع): فنحن اول خلق الله و اول خلق عبدالله و سبحه و نحن سبب خلق الخلق و سبب تسبیحهم و عبادتهم من الملائکه و الآدمیین:«ما اولین خلق خدا هستیم و اولین خلقی هستیم که خدا را عبادت و تسبیح نمود و ما سبب خلقت سایر مخلوقات و سبب تسبیح و عبادت آن ها اعم از ملائکه و آدمیان هستیم» (بحارالانوار،ج۲۵،ص۲۰)

 

عقل یا فکر؟

 

عقل در لغت به معنای امساک و نگاهداری ،بند کردن ،باز ایستادن و منع چیزی است(فرهنگ معین، واژه عقل).

عقل مصدر از عَقَلَ یَعقِلُ است. عرب به پابند شتر یعنی طناب یا چیزی که با آن پای شتر را می­بندند، عقال می­گوید(المنجد).

 پس با توجه به این معنای لغوی، عقل انسان چیزی است که او را عقال کرده یعنی او را به چیزی بسته و پای­بند کرده تا انسان را از خطرها و انحراف­ها نگه دارد.

اما عقل در اصطلاح اندیشمندان مختلف، تعاریف متفاوتی دارد زیرا هر گروه از عالمان با توجه به نوع نگاه و تخصص خود به توضیح و تعریف عقل پرداخته­اند و این اختلاف دیدگاه تبعاً موجب اختلاف در تعریف عقل شده است. فلاسفه، عرفاء، ادباء، جامعه­شناسان و سایرین هر یک به اقتضای دیدگاه خود تعریف­های مختلفی از عقل ارائه کرده­اند.

گاه از منظر اخلاق به عقل نگاه شده و آن را بخشی از نفس دانسته­اند که به سبب مواظبت بر اعتقاد، به تدریج و در طول تجربه، به دست می­آید و به وسیله آن انسان به قضایایى دست مى‏یابد كه بتواند اعمالى را كه باید انجام یا ترك شود، استنباط کند.

گاه از منظر دریافت و ادراک فلسفی به آن نگاه شده و در این حوزه نیز تعریف­های مختلفی از عقل شده است:

- عقل جوهر بسیطی است که مردم به وسیله‌ آن واقعیت­ها را دریافت می‌کنند. بنابراین، عقل دریافتن واقعیت است. علاوه بر دریافت حقایق، نگه دارنده‌ نفس ناطقه و شرف دهنده‌ آن نیز هست(اصطلاحات فلسفی و تفاوت آنها با یکدیگر، ‌ص ۱۷۱)

- قوه­ای از نفس است که تصور معانی و ترکیب قضایا و قیاس­ها توسط آن حاصل می شود یعنی قوه تجرید و انتزاع است که صور اشیاء را از ماده آنها جدا می­کند و معانی کلی از قبیل جوهر و عرض و علت و معلول و غیره را درمی یابد .

- قوه اصابت در حکم است یعنی قوه تمیز حق از باطل، خوب از بد و زشت از زیبا.

- عقل یک قوه طبیعی نفس است که آن را برای تحصیل معرفت علمی آماده می کند.

- مجموعه اصول پیشینی معرفت است مانند اصل تناقض ، اصل علیت ، اصل غائیت. وجه تمایز این اصول این است که نسبت به تجربه، ضروری و کلی و مستقل اند.

- ملکه­ای است که توسط آن، علم مستقیم به حقایق مطلقه برای نفس حاصل می­شود.

- مجموعه وظایف نفسانی متعلق به تحصیل معرفت مثل ادراک تداعی ذاکره، تخیل، حکم و استدلال اطلاق می شود.

گاهی هم به حیثیّات مختلف آن را تقسیم کرده­اند مثلاٌ فلاسفه مراعی به دو حیثیّت ادارکی و رفتاری عقل، این گونه آن را تقسیم کرده­اند:

1-عقل نظری: عقل نظری کارش درک و شناخت واقعیت‌ها و قضاوت در باره آنها است.
۲- عقل عملی: همان قوه ای است که کنش و رفتار آدمی را کنترل می کند(رحیق مختوم، آیت الله جوادی آملی، ج۱ بخش اول ص۱۵۳٫) که کارش درک باید ها و نباید ها است و در واقع عقل عملی مبنای علوم زندگی است و مورد قضاوت در عقل عملی این است که این کار را بکنم یا نه؟

و برخی هم عقل را مراتبی از نفس دانسته­اند: الف ـ عقل بالقوة؛ ب ـ عقل بالملكة؛ ج ـ عقل بالفعل؛ د ـ عقل مستفاد. 

اما فکر، در لغت به معنای اندیشیدن، تأمل کردن و امعان نظر در چیزی آمده است(المنجد). بنابراین فکر، یک عمل ذهنی و یک فعالیّت روحی و نفسانی است و طریقی است برای کشف یک واقعیّت و رسیدن به یک حقیقت.

آن چه ما به دنبال آن هستیم  پاسخ این سئوال­ها است:

1- تعریف عقل و فکر و تفاوت آن­ها از نظر قرآن و روایات چیست؟

2- آیا در عقل، یا بهتر بگوییم در تعقّل، خطا راه دارد؟

3- آیا دستاوردهای علمی بشر محصول عقل است(آن گونه که فلسفه ادعا دارد) یا فکر؟

 

فلسفه اسلامی یا یونانی؟

گاهی ما با زدن برچسب اسلامیّت بر چیزی مثلاً بر علمی می‌خواهیم جرأت انتقادگری و هرگونه تحرک و اعتراض علیه آن را از منتقدین و مخالفین آن علم بگیریم و باب توجیه‌گری و تبرئه را بر روی خطاها و نواقص آن باز کنیم.

برچسب اسلامیّت برای فلسفه از این قبیل است و این یکی از مصادیق بارز " يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَوَاضِعِهِ " است.

به چه مناسبتی و به چه دلیلی باید فلسفه را منتسب به اسلام کنیم؟!!

آیا واقعاً فلسفه جزو علوم اسلامی است؟ و تعبیر "فلسفه اسلامی" درست است؟

اصلاً معیار اسلامی بودن یک علم چیست؟

فکر نمی‌کنم کسی با این نظر مخالف باشد که معیار اسلامی بودن یک علم این است که اصول، مبانی و محتوای آن علم از منابع اسلامی یعنی قرآن و سنّت به دست آمده باشد و یا اگر منشأ آن از منابع اسلامی نیست، ولی لااقل الآن می‌خواهیم نظر اسلام را نسبت به آن بدانیم، به این معنا که می‌خواهیم مسائل آن را با قرآن و سنت حل کنیم. مثلاً وقتی گفته می‌شود طب اسلامی، معنایی که به ذهن متبادر می‌شود این است که ببینیم نظر قرآن و روایات در خصوص صحت بدن یا راه‌های درمان و علاج امراض آن و مسائلی از این قبیل چیست، بنابراین هیچ گاه به یافته‌های پزشکان غربی یا شرقی  حتی پزشکان اسلامی که از این راه و از این منابع به دست نیامده، طب اسلامی گفته نمی‌شود.

سایر علوم هم همین طور؛ اقتصاد اسلامی، روانشناسی اسلامی و....،همه این‌ها اگر از منابع اسلامی استخراج شده باشند، یا با احکام و دستورات اسلام تطبیق داده شده باشند، می‌شود آن‌ها را مقیّد به قید "اسلامی" کرد. گرچه طبق آن چه بسیاری از بزرگان گفته‌اند و حرف کاملاً صحیحی است؛ اسلام در همه علوم انسانی حتی در علوم مادی و به اصطلاح طبیعیّات، صاحبِ نظر است، منتهی در اثر کوتاهی مسلمانان و البته تلاش و زحمت دیگران، این علوم به اسم آن‌ها تمام شده که این خود بحث دیگری است.

حال با این میزان، اگر برویم سراغ فلسفه، آیا فلسفه داخل در علوم اسلامی است؟

قطعاً خیر، زیرا علمی است که نه پیدایش آن در عالَم اسلام بوده، بلکه همه می‌دانند سابقه این علم به بیش از هزار سال قبل از اسلام و به دانشمندان یونان برمی‌گردد، و نه خود، ادعا دارد که می‌خواهد مسائلش را از منظر قرآن و سنّت حل کند، زیرا اگر چنین کند، می‌شود علم کلام و از حیطه و تعریف فلسفه خارج می‌شود، پس چرا باید به اسلام منتسب شود؟

 فلسفه می‌گوید؛ من می‌خواهم " موجود را بما هو موجود" بررسی کنم و بشناسم نه موجود را بما قال فی القرآن و السنة. می‌خواهم به عالَم وجود از دریچه فکر و اندیشه بشر نگاه کنم و آن را بشناسم نه از طریق قرآن و روایات(فعلاً کاری نداریم که این طریق صحیح است یا نیست). می گوید می‌خواهم مسائلم را خودم حل کنم، مثل خیلی از علوم دیگر. بسیار خوب، ولی با این حساب چرا باید آن را به اسلام نسبت دهیم؟

شاید بفرمایید؛ به اعتبار این که مسلمانان هم به آن پرداخته‌اند و دامنه آن را توسعه داده‌اند مثلاً گفته شده؛ فلسفه یونان دویست مسأله داشت اما وقتی دانشمندان مسلمان سراغش رفتند، مسائل آن به هفتصد مسأله رسید. اما این دلیلی بر اسلامیّت فلسفه نیست چون همان طور که گفته شد، مادامی که علمی با منابع اصیل اسلامی ارتباطی برقرار نکند، صبغه اسلامیّت پیدا نمی‌کند همان طور که اگر پزشکان مسلمان بخواهند مسائل علم طبّ را فقط با اندیشه و تجربه خود و بدون استفاده از منابع اسلامی حل کنند، به آن طب اسلامی نمی‌گویند.

قبول داریم که فلاسفه مسلمان با اخذ فلسفه از فلاسفه یونان، خود به نوعی اجتهاد در آن رسیدند. برخی مسائل آن را پذیرفته و برخی دیگر را ردّ کردند حتی بالاتر از این را هم می‌پذیریم که بین مفاهیم فلسفه و اعتقاداتشان نوعی رابطه برقرار کردند، اما مبنای این علم را که شناخت حقایق عالم از طریق فکر بشر است را که تغییر ندادند.

اصلاً وظیفه فلسفه دفاع از دین نیست و اصولاً فلسفه کاری به دین ندارد پس چرا باید این علم را دینی بدانیم و آن را به اسلام بچسبانیم؟

با وجود این تأثیرات فلسفه از دانشمندان اسلامی، لکن پایه‌های این علم در یونان و در غرب بنا شده و جان مایه‌اش را از آن جا گرفته حتی فلسفه صدرایی را که شما نماد فلسفه اسلامی و اسفار اربعه را مهم‌ترین کتاب در فلسفه اسلامی می‌دانید، نام کتابش برگرفته از مثل افلاطونی و سفرهای چهار گانه وی در غار است حالا بگذریم از محتوای آن.

باور کنید گاه آن قدر آراء و نظرات این فلاسفه‌ی به اصطلاح اسلامی، با اسلام و قرآن در تضاد است که خود فلاسفه از آوردن برخی از این نظرات شرم دارند!

جالب است بدانید خود فلاسفه مسلمان از فارابی تا ملاصدرا، هیچ کدام در آثارشان کلمه فلسفه اسلامی وجود ندارد.

http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1388/03/08/100908043993.jpgبنابراین وقتی نمی‌توانیم این غریبه را  

با اسلام  الفت دهیم، باشد ب 

یخ ریش همان صاحبش و به 

 اعتبار این که زائیده و پرورش
یافته آن جاست، بگوییم: 

 "فلسفه یونانی".

فلسفه یا حکمت؟(2)

 

در پست قبلی برای این که ثابت شود فلسفه با حکمت متفاوت است، تعریفی از حکمت ارائه شد و بعد شواهدی از آیات شریفه ذکر شد که تأیید می­کرد حکمت از جانب خداست، اما چون مطلب داشت طولانی می­شد و ممکن بود حوصله کسانی را که مشغله زیاد و وقت کمی دارند، سر ببرد، بقیه دلایل را این جا ذکر می­کنیم ولی برای فهم مطلب حتماً باید پست قبلی را بخوانید و الا اگر قانع نشدید خودتان مقصرید.

در آیه 39 سوره اسراء خدای­تعالی بعد از ذکر توصیه­هایی که در آیات قبل بیان کرده می­فرماید:«ذلکَ ممّا أَوحی الیکَ ربُّکَ من الحکمَة...:این [سفارش­ها] از جمله همان حکمت­هایی است که پروردگارت به تو وحی کرده است».

در آیه 14 سوره قصص در مورد حضرت موسی و در آیه 22 سوره یوسف در مورد حضرت یوسف می­فرماید:«وَ لَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاستَوی آتَینَاهُ حُکماً و علماً...(قصص/14): و چون به حد رشد و اعتدال رسید ما به او حکمت و علم دادیم».

:«وَ لَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَینَاهُ حُکماً و علماً...(یوسف/22): و چون به حد رشد رسید ما به او حکمت و علم دادیم».

کاملاً در این آیات روشن است که حکمت از طریق وحی و از جانب خداست و به آن چه از ذهن شریف فلاسفه تراوش نموده نمی­توان حکمت گفت.

در این آیات هم دقت بفرمایید:

«أُدعُ إلی سَبیلِ ربِّکَ بالحِکمَةِ وَ الموعِظَةِ الحَسَنَةِ(نحل/125)...:مردم را با حکمت و موعظه حسنه به راه پروردگارت دعوت کن».

یعنی آیا مردم را با محصَّلات فکر افلاطون و ارسطو و دیگران به راه خدا دعوت کن یا با علم و حکمتی که خدا از طریق وحی به تو داده است؟

یا در جایی دیگر(یونس/1) می­فرماید:«تلک آیاتُ الکتابِ الحَکیم: این آیات کتاب حکیم- درست، استوار و حکمت آمیز- است».

آیا مقصود از کتاب حکیم، یعنی کتاب آمیخته با علوم حق و استوار که هیچ کجی و اعوجاجی در آن نیست، یا کتاب آمیخته با فلسفه­ای که پر از پیچیدگی، آشفتگی و اختلاف است و یک گزاره قطعی نمی­شود در آن یافت!؟

پس با توجه به این آیات شریفه باید گفت؛ اطلاق لفظ حکمت برای فلسفه غلط است و گفتن حکمت متعالیه هم به فلسفه صدرایی که تلفیقی از فلسفه و تصوف است، صحیح نیست.   

 

فلسفه یا حکمت؟

یکی از اشتباهات فاحشی که  فلاسفه انجام داده اند این است که به جای "فلسفه"، واژه "حکمت" را برای این علم به کار می­برند و به "فیلسوف" اشتباهاً "حکیم" می­گویند در حالی که بین این دو، فرق بسیار است.

قبل از پرداختن به اصل بحث تذکر این نکته لازم است که؛ در این جا قصد نقد فلسفه و بیان خوب و بد آن را نداریم بلکه غرض، بیان تغایر بین این دو علم است، گرچه برای تأمین این غرض قهراً به برخی نقدها و بحث­ها اشاره خواهد شد.

معمولاً در شناخت یک علم به نکاتی چون؛ تعریف آن علم، و نیز موضوع، غایت و مبادی آن باید توجه شود. بنابراین ابتدا باید به تعریف این دو علم لغةً و اصطلاحاً اشاره کنیم و بعد به سایر موارد، تا فرق بین این دو آشکار شود.

ادامه نوشته

تحریف کلمات از معنای حقیقی آن

مِنَ الَّذِينَ هَادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَوَاضِعِهِ... (نساء/46):" گروهی از یهودیان کلمات خدا را تحریف کرده و از جای خود تغییر می­دهند."

خدای­تعالی در این آیه شریفه و نیز در آیه 13 سوره مائده، به شیوه تحریف­­­گری گروهی از یهود اشاره می­فرماید که با تحریف کلمات از معنای حقیقی آن­، به اغفال مردم می­پرداختند. آن­ها در این شیوه، کلمات را در غیر آن جایی که باید به کار رود استعمال می­کردند تا با جلوه دادن باطل در لباس حق، موجب تخدیر و انحراف افکار عوام نسبت به معنای واقعی آن کلمه شوند و به این وسیله حقیقت را کتمان نمایند.

این شیوه گمراه­ کننده همیشه بوده و همواره عده­ای با این روش موجب اغوای مردم می­شدند ولی در زمان ما رواج بیشتری یافته و انحرافات فکری و عقیدتی بسیاری ایجاد کرده است.

بنابراین در حد امکان، به نمونه­هایی از این تحریف کلمات مانند: به کار بردن لفظ حکمت به جای فلسفه، فکر و اندیشه به جای عقل، عرفان به جای تصوف و مواردی از این قبیل، به طور خلاصه، ساده و روان و البته در حد توان اشاره­ای خواهد شد، اگر خدا بخواهد.