پدر عرفان اسلامی!!

برای این که ثابت شود آن چه امروز به عنوان "عرفان اسلامی" مطرح است، چیزی جز تصوف نیست و انتسابش به اسلام صحیح نمی­باشد ­­، خوب است قدری با ابن عربی که او را "پدر عرفان اسلامی"!! خوانده­اند، آشنا شویم تا بدانیم این مولودی که از این جور پدری تولید شده، همان بهتر که به خودش ملحق شود نه به اسلام، و بدانیم که اطلاق عرفان هم برای آن از مصادیق تحریف کلمات است.

نام  وی محمدبن علی معروف به محی الدین و متولد سال۵۶۰(ه.ق) در شهر مرسیه(احتمالاً همین مارسی کنونی در کشور فرانسه) است.

ورود رسمی ابن عربی به تصوف در سنّ 20 سالگی یعنی در سال ۵۸۰ (ه.ق) روی‌ داد. در زمانی اندک شهره شد و مشایخ زمانش به دیدار او آمدند. شاید مهم­ترین عاملی که ابن عربی را به سوی تصوف کشاند این بود که در دوران نوجوانی و جوانی­اش، گرایش­های صوفیانه و محافل شیوخ تصوف و مریدان آن­ها در اندلس زیاد بود. یکی از نامدارترین شیوخ تصوف، همزمان با جوانی ابن عربی، شعیب بن حسین اندلسی، مشهور به ابو مدین (م ۵۹۴ق) ‌است که ابن عربی در نوشته‌هایش او را «شیخنا و عمادنا» و «شیخ الشیوخ» و «ابوالنجا» می‌نامد.

از ابتکارات ابن عربی این بود که تصوف را به نوعی فلسفه تبدیل‌کرد، و در نوشته‌هایش عقاید و باورهای بسیاری از مکاتب را تبیین و تفسیر نمود. مهمترین کتاب او «فصوص الحکم» است. فصوص جمع فص به معنای نگین است و فصوص‌الحکم  یعنی نگین‌های حکمت. این کتاب، که به مقامات باطنی پیامبران الهی از آدم تا خاتم می‌پردازد، بیست و هفت فص دارد.

در خصوص مذهب ابن عربی گرچه اختلافاتی شده ولی با مراجعه به کتب و نوشته­های خود او به راحتی می توان فهمید که نه تنها او اهل تسنّن، بلکه از مخالفین سر سخت شیعیان بوده‌ است، تا حدی که در بعض آثار خود می‌نویسد: کسی که شیعیان را به صورت خوک می‌بیند به مقام بالای عرفانی رسیده‌ است. همچنین در مطالب او تمجید و تعریف از خلفا بسیار زیاد دیده می‌شود، ضمن این که برخی تصریح کرده­اند وی پیرو مذهب شافعی بوده است.

در عین حال برخی در بین شیعیان که خود تمایلاتی صوفیانه داشته و شیفته آثار ابن عربی بوده­اند یا تحت تأثیر بعضی نوشته­های او که مطالبی شبیه عقاید شیعه مطرح کرده، او را شیعه معرفی کرده­اند و خواسته­اند بزرگ­ترین فساد و انحراف او را نادیده بگیرند. مثلاٌ گفته­اند؛ عقیده­ای که ابن عربی در مورد امام زمان (عج) بیان می­کند که ایشان را خلیفه خدا در زمین معرفی می­کند و آن حضرت را از نسل فاطمه زهرا (ع) و هم نام رسول خدا(ص) می­داند، دلیل بر شیعه بودن اوست.

در پاسخ باید گفت اولاٌ؛ اعتقاد به امام زمان(عج) تا این حدی که ابن عربی مطرح کرده، از ضروریات دین است یعنی همه فِرَق اسلامی به آن معتقدند البته او ظاهراً به تولد و وجود حضرت در عالم دنیا هم اعتقاد داشته که این را هم برخی از اهل تسنن(نه همه آن­ها) اعتقاد دارند، بنابراین این گفته­های او دلیل بر شیعه بودن او نیست ضمن این که مطالب زیادی در آثار او هست که با مطالعه آن­ها تردیدی در مورد سنی بودن او باقی نمی­ماند. به عنوان مثال؛ در کتاب فتوحات مکیه(ج۴ص ۷۹) به صحت خلافت ابوبکر اشاره می­کند و می­گوید:«...هذا مما یدلک علی صحة خلافة ابی بکر صدیق.» و در جای دیگر از همان کتاب(ج ۳ -ص۳۷۲) در مورد ابو بکر می نویسد: «مردم فضیلت و برتری ابوبکر را بر دیگران می­شناسند و او را شایسته خلافت و مقدم بر دیگران می­دانند».

همچنین مرحوم شهید مطهری می­فرماید:«محیى‏الدین عربى، اندلسى است و اندلس جزء سرزمینهایى است که اهالى آن نه تنها سنى بودند بلکه نسبت به شیعه عناد داشتند و بویى از ناصبى‏گرى در آنها بود. علتش این است که اندلس را ابتدا اموی­ها فتح کردند و بعد هم خلافت اموى تا سالهاى زیادى در آنجا حکومت مى‏کرد. اموی­ها هم که دشمن اهل بیت بودند لهذا در میان علماى اهل تسنن، علماى ناصبى، اندلسى هستند و شاید در اندلس شیعه نداشته باشیم و اگر داشته باشیم خیلى کم است».(مجموعه آثار،ج4،ص804)

سید نعمت الله جزائری نیز در «انوار نعمانیه» فرموده: «انّ محی الدین من اهل السنة بلا کلام» و نیز در «روضات الجنات» در شرح حال او گفته: محی الدین در اواخر عمر، کتاب «لطائف» را تألیف کرد و در آن کتاب موارد متعدده دارد که دلالت صریحه دارد بر تسنن او.

علامه مجلسی نیز در «عین الحیاة» کلامی از محی الدین عربی نقل فرموده که گفته است:« جمعی از اولیا هستند که رافضیان[شیعیان] را به صورت خوک می بینند!!» همچنین در جایی دیگر گفته:« من به معراج رفتم و مرتبه علی را از ابوبکر و عثمان پست­تر دیدم! چون برگشتم به علی گفتم که چون بود در دنیا دعوی می کردی که من از آنها بهترم، اکنون مرتبه ی تو از همه پست تر است؟!»

بنابراین هیچ شکی در فساد عقیده و مذهب ابن عربی نیست اما بد نیست قضیه­ای را هم که دلیل بر فساد فکری اوست از کتاب روح مجرد نقل کنیم:« محيي‌الدّين‌ كتاب‌ فتوحات‌ را در مكّه مكرّمه‌ نوشت‌، سپس‌ تمام‌ اوراق‌ آن‌ را بر روي‌ سقف‌ كعبه‌ پهن‌ كرد و گذاشت‌ يك‌ سال‌ بماند تا به واسطه باريدن‌ باران‌، مطالب‌ باطله‌اي‌ اگر در آن‌ است‌ شسته‌ شود و محو گردد، و بدین وسیله حقّ از باطل‌ مشخّص‌ شود(!!). پس‌ از يك‌ سال‌ باريدن‌ باران­هاي‌ پياپي‌ و متناوب‌، وقتي كه‌ اوراق‌ گسترده‌ را جمع‌ نمود مشاهده‌ كرد كه‌ حتّي‌ يك‌ كلمه‌ هم‌ از آن‌ شسته‌ نشده‌ و محو نگرديده‌ است‌!!»

عرفان یا تصوف؟

عرفان اصطلاحاً به دو معنا به کار می­رود؛ یکی به معنای شناخت و معرفت است، که در رأس همه معارف هم شناخت خدای­تعالی و شناخت اسماء و صفات اوست. دوم؛ به معنای سیر و سلوک یا همان تزکیه نفس و پیمودن راهی مطمئن برای رسیدن به هدف و غرض خلقت انسان است.

تریدی نیست که عرفان در هر دو معنای آن قابل دستیابی نیست مگر از طریق اهل بیت عصمت و طهارت علیهم‌السلام؛ یعنی شناخت خدای­تعالی و نیز پاکی و طهارت نفس و سیر الی الله جز از طریق خاندان عصمت علیهم‌السلام ممکن نیست.(زیارت جامعه: من أتاکم نجی و من لم یأتکم هلک: کسی که به سوی شما آمد و از طریق شما وارد شد، نجات یافت، و آن کس که به سراغ شما نیامد، هلاک شد. )

اما تصوف چیست و چه ارتباطی با عرفان دارد؟

برخی ریشه این کلمه را عربی و مشتق از صوف(پشم) می­دانند و صوفی را به معنای پشمینه پوش گفته­اند(ابن خلدون). در مقابل عده­ای آن را لقبی خاص برای فرقه­ای مخصوص و غیر مشتق دانسته­اند و عده­ای دیگر آن را برگرفته از کلمه یونانی سوفیا(دانش) و برخی دیگر اشتقاق آن را از بنی­صوفیه و آل صوفان و بعضی هم از کلمه اصحاب صفه می­دانند.

در مورد تاریخچه، خاستگاه و منشأ تصوف هم قصه همین است یعنی نظر واحدی نمی­توان پیدا کرد.

بعضی آن را همزاد بشر می­دانند، عده­ای آن را واکنشی آریایی در برابر دین سامیان، عده­ای دیگر منشأ آن را طریقه اشراق و نوافلاطونیان یونان و برخی هم منشأ و خاستگاه آن را عقاید برهمایی و بودایی هند یا مسیحیّت و مانویّت دانسته­اند.

اما تصوف در اسلام اگر نگوییم پیدایش آن ریشه سیاسی داشته ولی یقیناً رشد و ترویج آن ریشه در جاه­طلبی حاکمان جائر دارد. سیاست دستگاه حکومت جور اموی و به ویژه حکومت عباسی اقتضاء می­کرد تا در مقابل سیره و روش اهل بیت عصمت و طهارت علیهم‌السلام که همان عرفان واقعی است، سلوکی به ظاهر معنوی قرار دهند تا مردم را از مسیر و صراط مستقیم خاندان رسالت که تنها راه رسیدن به خداست، منصرف سازند. به عبارتی دستگاه حاکم، همان طور که با ترجمه و رواج کتب فلسفه یونان، مبارزه­ای علمی با معارف و اعتقادات ائمه علیهم­السلام آغاز کردند و نیز با ساختن مذاهب فقهی چون حنفی، مالکی و امثال آن، نبردی فقهی با فقه اهل بیت علیهم­السلام درانداختند، با ترویج تصوف، دست به نوعی مبارزه معنوی با سیره و سلوک عترت پیامبر صلی الله علیه و آله زدند. مبارزه­ای با نتیجه بیشتر و مؤونه کمتر. لذا می­بینیم اولین مکتب تصوف در اسلام، در بغداد استقرار یافت یعنی در مرکز حکومت بنی­عباس!!

حسن بصری ( 110-53 هجری )از صوفیان اولیه در اسلام است . او خود ساکن عراق بود و بعد از او در قرن دوم و سوم هجری تصوف در جهان اسلام با حمایت حاکمان عباسی گسترش و رواج فراوانی یافت.

در قرن سوم ، مرحله جدیدی از سیر تبلیغ و ترویج تصوف شروع شد. کسانی مانند سفیان ثوری کوفی، رابعۀ عدویه، ابوهاشم صوفی کوفی و بالأخره جنید، شیخ مشایخ صوفیه و رئیس مکتب بغداد، همه محصول حمایت­های آشکار و پنهان حکومت هستند. برخی از این صوفیان، عرب، و بسیاری دیگر، مانند خود جنید، ابوالحسین نوری و معروف‌ترین شاگرد جنید، حسین بن منصور حلاج، از ایرانیان بودند.

هم‌زمان با استقرار مکتب بغداد، دومین مکتب مهم تصوف در خراسان شکل گرفت و در آن دیار برخی از بزرگ‌ترین شخصیت­های دوران اول تاریخ تصوف مانند شقیق بلخی، ابراهیم ادهم بلخی و بزرگ‌ترینِ آنان، یعنی بایزید بسطامی، به ظهور رسیدند. این مکتب، شخصیت­های دیگری نیز چون ابوالحسن خرقانی، ابوسعید ابوالخیر، احمد غزالی و عین‌القضاة دارد که نه تنها تأثیر عمیقی بر تاریخ تصوف داشتند، بلکه بر شعر و ادب فارسی نیز تأثیر بسزایی گذاشتند. به طور کلی صوفیان از قرن چهارم به بعد بیش از پیش به نوشتن رساله و کتاب رغبت نشان دادند. در نیمه دوم قرن سوم، مشایخ بغداد، مانند جنید بغدادی و خرّاز و نوری، آراء و اندیشه‌های خود را فقط به ‌صورت رساله‌های کوتاه می‌نوشتند اما از اواسط قرن چهارم به بعد آثار جامع­تری در تصوف پدید آمد که شامل کتاب­ها و رساله­های جامع یا مجموعه­های اشعاری می­شد که صوفیان، آراء و عقاید صوفیانه خود را در آن­ بیان می­کردند. کتاب­هایی مانند کیمیای سعادت(ابوحامد غزالی) و عوارف المعارف(شهاب الدین عمر سهروردی) و یا آثار منظوم سنایی، عطار، خیام و خصوصاً مولوی از جمله این آثار است.

خصیصه مشترک همه صوفیان، بنا بر حکمت پیدایش آن­ها، مخالفت آشکار و پنهان با سیره و روش و معارف اهل بیت عصمت و طهارت بود. به عنوان مثال در این حکایتی که از سفیان ثوری نقل شده دقت بفرمایید: « سفیان در زمان امام صادق و امام کاظم علیهماالسلام زندگی می کرد و بارها مشغول مجادله با آن بزرگواران می­شد. در کافی نقل شده که سفیان روزی خدمت امام صادق علیه­السلام رسید در حالی که آن حضرت سوار مرکب شده بود و عزم رفتن جایی را داشت. سفیان گفت: آن خطبه­ای را که رسول خدا در مسجد خیف فرمودند برای من بیان کن. حضرت فرمود: به من مهلت بده تا پی کار و حاجت خود بروم وقتی برگردم آن را برای تو بگویم. سفیان قبول نکرد و اصرار کرد و حضرت را قسم داد. حضرت پیاده شدند قلم و دواتی آوردند و فرمودند: بنویس. سفیان خطبه را نوشت و از محضر امام صادق علیه­السلام دور شد. در بین راه مطالعه کرد حدیث را، و چون به جمله «والنصیحة لائمة المسلمین» رسید، تفکری کرد و فهمید که مراد، امیرالمومنین علیه­السلام است. همان موقع کاغذ را پاره کرد و به رفیق همراهش گفت: که این حدیث را پنهان کن و با کسی حرفی نزن.»

مشی و مذهب صوفیان در هر زمان یا مکان تابع خصوصیات اخلاقی، فکری و معنوی شیخ بزرگی بود که در آن شهر زندگی می‌کرد. مشایخ صوفیه عموماً اهل تسنّن بودند ولی از مذهب فقهی واحدی پیروی نمی‌کردند. محمد بن منوّر در کتاب اسرارالتوحید می­گوید که صوفیان بعد از شافعی، همه خود را به مذهب شافعی نسبت داده‌اند، ولی فقط این نیست. بله صوفیان نیشابور در قرن پنجم و ششم بر مذهب شافعی بودند، ولی صوفیان شهرهای دیگر مذاهب دیگری داشتند. در عقاید صوفیانه و روش­های سیر و سلوک نیز با یکدیگر اختلاف داشتند. به‌طور کلی، جدا بودن مشایخ شهرها از یکدیگر و اختلاف نظر ایشان در باره بعضی مسائل کلامی و اعتقادی و هم‌چنین روشهای تربیتی و آدابی که هریک به مریدان خود می‌آموختند، موجب می‌شد که مکتب باطنی یا تصوف یک شهر با شهر دیگر تفاوت­هایی پیدا کند و فِرَق و سلسله­های زیاد و مختلفی در عالم تصوف پیدا شود.

خلاصه، بحث درباره تصوف بسیار است. اما مقصود از بیان این مطلب این بود که بعد از آشنایی اجمالی با تصوف، ببینیم آن چه امروز به عنوان "عرفان اسلامی" رایج است، آیا واقعاً عرفان اسلامی است که می­تواند منسوب به اسلام شود؟( با همان معیاری که گفته شد که باید مأخوذ از ائمه معصومین علیهم­السلام باشد). یا نه، این هم همان تصوف است، منتهی تصوفی تعدیل شده که فقط اسم عرفان را روی آن گذاشته­اند برای این که سر ما را کلاه بگذارند و در واقع این هم یکی از مصادیق" يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ" می­باشد؟