و قبر بطوس يا لها من مصيبة

الحّت علي الأحشاء بالزفرات

و قبري در طوس هست، كه اي واي از آن مصيبت بزرگ!

كه پيوند داده جان‌ها را با آه و ناله.

إلي الحشر حتي يبعث الله قائما

يفرّج عنا الهم و الكربات

تا اين كه خداوند قائم موعودش را مبعوث كند

و در اين درد و مصيبت ما گشايشي حاصل شود

 ابو الصلت هروى نقل می­کند: «يكى از روزها خدمت حضرت رضا عليه السّلام ايستاده بودم ناگهان به من فرمودند: اكنون داخل قبه هارون الرشيد شويد و از چهار گوشه آن برايم مقدارى خاك بياوريد، ابوالصلت گويد: من رفتم و مقدارى خاك براى ایشان آوردم پس از اينكه حضرت خاك را از من گرفتند آن را بوئيدند و سپس دور ریختند و فرمودند:

به همين زودى قبرم را در اين محل حفر خواهند كرد. هنگامى كه بخواهند براى من قبر حفر كنند سنگ بزرگى نمايان خواهد شد كه تمام كلنگ­زن‏هاى اهل خراسان از كندن آن عاجز خواهند شد.

پس از آن فرمود: اگر بخواهيد در بالاى سر هارون و يا پهلوى آن هم براى من قبر حفر كنند باز هم چنين سنگى ظاهر خواهد شد، سپس فرمود: در اين محل برايم قبرى حفر خواهند كرد، به آنان بگو برايم زمين را به اندازه هفت پله حفر كنند و بعد در پایين، ضريحى برايم بشكافند و اگر چنانچه امتناع كردند و خواستند برايم لحد بسازند دستور بده زمين را به اندازه دو ذرع و يك وجب گود كنند، خداوند آن زمين را براى من وسعت خواهد داد.....

حضرت رضا عليه السّلام بعد از اين فرمود: من فردا در نزد اين فاجر[مأمون] خواهم بود، اگر هنگام بيرون رفتن چيزى بر سرم نبود با من سخن بگو جواب تو را خواهم داد، و اگر ديدى عبا به سر دارم با من حرف نزن. روز بعد لباس­هاى خود را پوشيد و در محراب نماز نشست. در اين وقت غلام مأمون از راه رسيد و گفت: امير المؤمنين مأمون با شما كار دارد فوراً حركت كنيد.

حضرت نعلين خود را پوشيدند و از منزل بيرون شدند و من هم به اتفاق ایشان حركت كردم تا آنگاه كه بر مأمون داخل شديم. مأمون را در حالى كه يك طبق انگور در جلو خود داشت مشاهده كرديم، مأمون يك خوشه از آن انگورها را در دست گرفته و چند دانه را هم خورده بود. هنگامى كه چشمش به حضرت رضا افتاد از جاى خود حركت كرد و پيشانى ایشان را بوسيد و با وى معانقه كرد و حضرت را پهلوى خود نشانيد و همان خوشه را كه در دست داشت به طرف حضرت رضا آورد و گفت: يا ابن رسول اللَّه من انگورى بهتر از اين نديده‏ام حضرت رضا عليه السّلام فرمود: در بهشت از اين انگورها بهتر هم هست، مأمون گفت: از اين انگور ميل كنيد، حضرت فرمود: مرا معفو بداريد. گفت: مثل اينكه بر ما بد گمان شده‏اى حتما بايد بخورى، حضرت خوشه را از وى گرفت و چند دانه از آن خورد و بار ديگر به طرف مأمون پرتاب كرد و بلافاصله از جاى خود حركت نمود.

مأمون گفت: كجا ميرويد؟ فرمود: به همان جايى كه مرا فرستادى. حضرت رضا از منزل مأمون بيرون شد و عباى خود را به سر افكند. راوى گويد: من هم با وى سخن نگفتم تا آن گاه كه داخل خانه شد، سپس فرمود: درهاى خانه را ببنديد و روى بستر خوابيدند. ابو الصلت گويد: من مقدارى در صحن حياط مغموم و محزون بودم در اين هنگام مشاهده كردم جوان خوش صورتى كه خيلى شباهت به حضرت رضا داشت وارد منزل شد من به طرف او رفتم و گفتم: درِ خانه بسته بود از كجا وارد شدى؟ فرمود: كسى كه مرا در اين ساعت از مدينه به اين جا رسانيده او قادر است مرا از در بسته وارد كند. گفتم: شما كه هستى؟ فرمود: اى ابا صلت من حجت خداوند بر تو هستم، من محمد بن على ميباشم.