بعد از اين به طرف پدر بزرگوارش رفت، امام رضا امر كرد من هم داخل اطاق شدم در اين هنگام پدرش او را به سينه چسبانيد و پيشانيش را بوسيد، پس از اين وى را روى فراش خود برد و مدتى با او به گفتگو پرداخت و من از گفتگوى آنان اطلاعى پيدا نكردم، در اين هنگام مشاهده كردم يك شى‏ء سفيدى از دهان حضرت رضا بيرون شد و حضرت جواد اندكى از آن را چشيدند، و نيز حضرت رضا دست در جيب خود فرو كردند و شيئى را كه مانند پرنده‏اى بود بيرون آورده و امام جواد عليه السّلام آن را فرو بردند پس از اين كه حضرت رضا عليه السّلام از دنيا رفتند، ابو جعفر جواد فرمود: اى ابا صلت اكنون برخيزيد از خزانه براى من آب حاضر كنيد تا پدرم را غسل دهم. ابو صلت گويد: من عرض كردم: در خزانه آب نيست، فرمود: طبق دستور من عمل كنيد. من وارد خزانه شدم و در آن جا آب پيدا كردم، پس از اين دامن خود را بر كمر زدم تا در تغسيل آن حضرت شركت كنم.

حضرت جواد عليه السّلام فرمود: شما كنار برويد غير از تو كسى كه به من كمك كند در اين جا هست، پس از اين كه پدرش را غسل داد فرمود: داخل خزانه شويد بسته‏اى را كه كفن در آن قرار دارد بياوريد. من وارد خزانه شدم بسته‏اى را كه هيچ وقت در آن جا مشاهده نكرده بودم ديدم و خدمت آن جناب بردم. حضرت پدرش را كفن كرد و بر وى نماز خواند، پس از آن فرمود: برايم تابوت بياوريد، من خيال كردم كه بايد نزد نجار بروم و از وى تابوت بگيرم. حضرت جواد فرمود: وارد خزانه شويد و در آن جا تابوتى را خواهيد ديد. من داخل خزانه شدم و تابوتى را كه قبلاً در آن جا نبود ديدم و خدمت آن جناب آوردم امام جواد پدرش را در درون تابوت گذارد و خود ايستاد و دو ركعت نماز خواند، هنوز از قرائت نماز فارغ نشده بود كه تابوت بالا رفت و سقف هم شكافته گرديد و تابوت از اطاق بيرون شده و بالا رفت.

عرض كردم:يا ابن رسول اللَّه اكنون مأمون خواهد آمد و رضا علیه­السلام را از ما خواهد خواست، ما در پاسخ وى چه گوئيم؟ فرمود: شما ساكت شويد اكنون تابوت برمي­گردد اى ابا صلت هرگاه پيغمبرى در شرق بميرد و وصى او در مغرب از دنيا برود، خداوند ابدان آنها را با ارواح در يك جا جمع مي­كند.

در اين هنگام كه مشغول سخن گفتن بوديم ناگهان سقف از هم شكافته شد و جنازه حضرت رضا نمايان گرديد، و حضرت را از تابوت بيرون كرد و در فراشش گذاشت مثل اينكه وى را غسل و كفن نكرده‏اند، پس از اين فرمودند: اكنون برخيزيد و در را براى مأمون باز كنيد، من در را باز كردم كه مأمون و غلامانش در منزل بودند....».

زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام( ترجمه إعلام الورى)،ص453-456