خطبه حضرت زینب(س) خطاب به مردم کوفه

روز دوازدهم محرم روز ورود اهل بیت (ع) با حالت اسارت به کوفه است. در این روز ابن زیاد فرمان داد احدی حق ندارد با اسلحه از خانه بیرون آید. 10 هزار سواره و پیاده بر تمام کوچه‌ها و بازارها موکل کرد تا کسی از شیعیان امیرالمومنین (ع) حرکتی نکند.

امام سجاد(ع) را بر شتری لاغر و برهنه (بی حجاز) سوار كرده بودند و دیده بانان در پشت سر او و اطراف اسرا حلقه وار با نیزه های كشیده محافظت می­كردند. خون از پاهای امام سجاد)ع( جاری بود.

 اسیران اهل بیت(ع) چون نزدیك كوفه رسیدند مردم كوفه به تماشای آنها جمع شدند. اهل كوفه از وضع آنها شیون سر دادند. امام سجاد (ع) فرمود: برای ما شیون می كنید؟ پس چه كسی ما را كشت؟

خانم زینب کبری(س) اشاره كردند تا مردم خاموش شدند. نفس­ها در سینه ها حبس شده بود.

بشير بن حذلم اسدى مى گويد: در آن روز متوجه زينب دختر اميرالمؤمنين عليه السّلام شدم. به خدا سوگند در عين حال كه سخنورى توانا و بى­نظير بود، حيا و متانت سراپاى او را فرا گرفته بود و گويا سخنان گهربار على عليه السّلام از زبان رساى او فرو مى ريخت و او على وار سخن مى راند. به مردم اشاره کرد سكوت را مراعات نمايند. در اين هنگام نفس­ها در سينه­ها حبس شد و زنگهاى شتران از صدا افتاد.‍ زينب كبرى عليه السّلام شروع به سخنرانى نمود:

 الْحَمْدُ لِلّهِ، وَ الصَّلاةُ عَلى جَدّى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الاخْيارِ.

امّا بَعْدُ: يا اهْلَ الْكُوفَةِ، يا اهْلَ الْخَتْلِ وَ الْغَدْرِ، اتَبْكُونَ؟! فَلا رَقَاءَتِ الدَّمْعَةُ، وَ لا هَدَاءَتِ الرَّنَّةُ، اِنَّمَا مَثَلُكُمْ كَمَثَلِ الَّتى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ اءَنْكاثا، تَتَّخِذونَ اءَيْمانَكُمْ دَخَلا بَيْنَكُمْ:

الحمدالله و صلوات بر جدم محمد و آل پاک و برگزیده او. اما بعد، اى مردم كوفه ! اى اهل خدعه و غدر! آيا براى گرفتارى ما گريه مى كنيد؛ پس اشك چشمانتان خشك مباد! و ناله هايتان فرو نشیند! جز اين نيست كه مَثَل شما مردم مَثَل آن زنی است كه رشته خود را بعد از آنكه محكم تابيده شده باشد، تاب آن را باز گرداند. شما ايمان خود را مايه دغلى و مكر و خيانت در ميان خود مى گيريد.

الا وَ هْلْ فيكُمْ الّا الصَّلَفُ وَ النَّطَفُ، وَالصَّدْرُ الشَّنِفُ، وَ مَلَقُ الاماءِ، وَ غَمْزُ الاعْداءِ؟! اوْ كَمَرْعى عَلى دِمْنَةٍ. اَوْ كَفِضَّةٍ عَلى مَلْحُودَةٍ،

آيا در شما صفتى هست الا به خود بستن بى حقيقت و لاف و گزاف زدن و به جز الايش به آنچه موجب عيب و عار است و مگر سينه ها مملو از كينه و زبان چاپلوسى مانند كنيزكان و چشمك زدن مانند كفار و دشمنان دين . يا گياهى را مانيد كه در منجلابها مى رويد كه قابل خوردن نيست يا به نقره اى مانيد كه گور مرده را به آن آرايش دهند.

 اَلا ساءَ ما قَدَّمْتُمْ لِاَنْفُسِكُمْ اَنْ سَخِطَ اللّهُ عَلَيْكُمْ وَ فى الْعَذابِ اَنْتُمْ خالِدوُنَ.

آگاه باشيد كه بد كارى بوده آنچه را كه نفس هاىشما براى شما پيش فرستاد كه موجب سخط الهى بود و شما در عذاب آخرت ، جاويدان و مخلد خواهيد بود.

 اَتَبْكُونَ وَ تَنْتَحِبونَ؟! ايْ وَ اللّهِ فَابْكُوا كَثيرا، وَاضْحَكُوا قَليلا. فَلَقَدْ ذَهَبْتُمْ بِعارِها وَ شَنارِها، وَ لَنْ تَرْحَضُوها بِغَسْلٍ بَعْدَها اَبدا.

آيا گريه و ناله مى نماييد، بلى به خدا كه گريه بسيار و خنده كم بايد بكنيد؛ زيرا به حقيقت كه به ننگ و عار روزگار آلوده شديد كه اين پليد را به هيچ آبى نتوان شست ؛

وَ اَنّى تَرْحَضُونَ قَتْلَ سَليلِ خاتَمِ النُّبُوَّةِ، وَ مَعْدِنِ الرِّسالَةِ، وَ سَيِّدِ شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، وَ مَلاذِ خِيَرَتِكُمْ، وَ مَفْزَعِ نازِلَتِكُمْ، وَ مَنارِ حُجَّتِكُمْ، وَ مِدْرَةِ سُنَّتِكُمْ.

 لوث گناه كشتن سليل خاتم نبوت و معدن رسالت و سيد شباب اهل جنت را چگونه توان شست ؟! كشتن همان كسى كه پناه شما بود در اختيار نمودن امور، و در هنگام نزول بلا فرياد رس شما و در مقام حجت با خصم راهنماى شما و در آموختن سنت رسول الله صل الله عليه و آله بزرگ شما بود.

 اَلا ساءَ ما تَزِرونَ، وَ بُعْدا لَكُمْ وَ سُحْقا، فَلَقَدْ خَابَ السَّعْيُّ، وَ تَبَّتِ، الايْدي ، وَ خَسِرَتِ الصَّفْقَةُ، وَ بُؤْتُمْ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ، وَ ضُرِبَتْ عَلَيْكُمُ الذِّلَّةُ وَالْمَسْكَنَةُ.

آگاه باشيد كه بد گناهى بود كه به جا آورديد، هلاكت و دروى از رحمت الهى بر شما باد و به تحقيق كه به نوميدى كشيد كوشش شما و زيانكار شد دستهاى شما و به خسارت و ضرر منجر شد اين معامله شما؛ به غضب خداى عزوجل برگشتيد و زود شد بر شما داغ ذلت و مسكنت.

وَيْلَكُمْ يا اَهْلَ الْكُوفَةِ، اَتَدْرُونَ اَيَّ كَبِدٍ لِرَسُولِ اللّه فَرَيْتُمْ؟! وَ اَيَّ كَريمَةٍ لَهُ اَبْرَزْتُمْ؟! وَ اَيَّ دَمٍ لَهُ سَفَكْتُمْ؟!

وَ اَيَّ حُرْمَةٍ لَهُ انْتَهَكْتُمْ؟!

واى بر شما باد، اى اهل كوفه! آيا مى دانيد كدام جگر رسول خدا صلى الله عليه و آله را پاره پاره نموديد و چه بانوان محترمه، معززه چو در گوهر را آشكار ساختيد و كدام خون رسول خدا را ريختيد و كدام حرمت او را ضايع ساختيد؟

لَقَدْ جِئْتُمْ بِها صَلْعاءَ عَنْقاءَ سَوْداءَ فَقُماءَ وَ فى بَعْضِها: خَرْقاءَ شَوْهاءَ، كَطِلاعِ الارْضِ وَ مِلاءِ السَّماءِ.

به تحقيق كه كارى قبيح و داهيه اى ناخوش به جا آورديد كه موجب سرزنش است و ظلمى به اندازه و مقدار زمين و آسمان نموديد.

 اَفَعَجِبْتُمْ اءَنْ مَطَرَتِ السَّماءُ دَما، وَ لَعَذَابُ الاخِرَةِ اءَخْزى وَ اءَنْتُمْ لا تُنْصَرُونَ، فَلا يَسْتَخِفَّنَّكُمْ الْمَهْلُ، فَانَّهُ لا يَحْفُزُهُ البِدارُ وَ لا يَخافُ فَوْتَ الثّارِ، وَ انَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمَرْصادِ.

 آيا شما را شگفت مى آيد كه اگر آسمان خون بر سرتان باريده است و البته عذاب روز باز پسين خوار كننده تر است و در آن روز شما را ياورى نخواهد بود؛ پس به واسطه آن كه خدايتان مهلت داد سبك نشويد و از حد خويش ‍ خارج نگرديد؛ زيرا عجله در انتقام، خداى را به شتاب نمى آورد و او را بى تاب نمى كند كه بر خلاف حكمت كارى كند و نمى ترسد كه خونخواهى كردن از دست او برود. به درستى كه پروردگار شما به انتظار بر سر راه است (تا داد مظلوم از ظالم بستاند).

 قَالَ الرّاوى: فَوَ اللّهِ لَقَدْ رَاءَيْتُ النّاسَ يَوْمَئِذٍ حِيارى يَبْكُونَ، وَ قَدْ وَضَعُوا اءَيْديهُمْ فى اءَفْواهِهِمْ. وَ رَاءَيْتُ شَيْخا واقِفا الى جَنْبى يَبْكى حَتَّى اخْضَلَّتْ لِحْيَتُهُ وَ هُوَ يَقُولُ:

بِاَبى اَنْتُمْ وَ اُمّى كُهُولُكُمْ خَيْرُ الْكُهُولِ، وَ شَبابُكُمْ خَيْرُ الشَّبابِ وَ نِساؤ كُمْ خَيْرُ النِّساءِ، وَ نَسْلُكُمْ خَيْرُ نَسْلٍ، لا يُخزى وَ لا يَبْزى .

راوى گويد: به خدا سوگند! مردم كوفه را در آن روز ديدم همه حیران، دست­ها بر دهان گرفته و گريه مى كردند. پير مردى را ديدم در پهلويم ايستاده چنان گريه مى كرد و در حالی که ريشش از اشك چشمانش تر شده بود گفت: پدر و مادرم به فداى شما باد؛ پيران شما از بهترين پيران عالمند و جوانان شما بهترين جوانان و زنانتان بهترين زنان و نسل شما بهترين نسل­هاست و اين نسل خوار و مغلوب ناكسان نمى گردد.

( لهوف، سید بن طاووس) 

قُتِلَ واللهِ الحسینُ

وَ فَدَیناهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ : و ما قربانی بزرگی را فدای او ساختیم.(صافات/107)

در عیون اخبار الرضا(ع) و خصال شیخ صدوق و دیگر كتب معتبر روایى از امام رضا علیه السلام چنین نقل شده است:

عن الفضل بن شاذان قال: سمعت الرضا ع يقول: لمّا أمر الله تبارك و تعالى إبراهيم(ع) أن يذبح مكان ابنه إسماعيل الكبش الذي أنزله عليه، تمنى إبراهيم(ع) أن يكون يذبح ابنه إسماعيل(ع) بيده و أنه لم يؤمر بذبح الكبش مكانه ليرجع إلى قلبه ما يرجع إلى قلب الوالد الذي يذبح أعز ولده بيده فيستحق بذلك أرفع درجات أهل الثواب على المصائب. فأوحى الله عز و جل إليه يا إبراهيم من أحب خلقي إليك؟

 فقال: يا رب ما خلقت خلقا هو أحب إليّ من حبيبك محمد(ص). فأوحى الله عز و جل إليه يا إبراهيم أفهو أحب إليك أو نفسك؟ قال: بل هو أحب إلي من نفسي. قال: فولده أحب إليك أو ولدك؟ قال: بل ولده.

قال فذبح ولده ظلماً على أعدائه أوجع لقلبك أو ذبح ولدك بيدك في طاعتي؟

قال: يا رب بل ذبحه على أيدي أعدائه أوجع لقلبي. قال: يا إبراهيم: فإنّ طائفة تزعم أنّها من أمة محمد(ص) ستقتل الحسين(ع) ابنه من بعده ظلماً و عدواناً كما يذبح الكبش فيستوجبون بذلك سخطي.

 فجزع إبراهيم(ع) لذلك و توجع قلبه و أقبل يبكي فأوحى الله عز و جل إليه يا إبراهيم! قد فديت جزعك على ابنك إسماعيل لو ذبحته بيدك بجزعك على الحسين ع و قتله و أوجبت لك أرفع درجات أهل الثواب على المصائب فذلك قول الله عز و جل وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ و لا حول و لا قوة إلا بالله‏ العلی العظیم.

هنگامى كه حق تعالى به ازاى ذبح اسماعیل قوچى را فرستاد تا به جاى او ذبح شود، حضرت ابراهیم علیه السلام آرزو كرد؛ كاش مى­شد فرزندش را به دست خود ذبح كند و مأمور به ذبح گوسفند نمى­شد تا به سبب درد و مصیبتى كه از این راه به دل و جان او وارد مى شود، احساس پدرى را داشته باشد كه عزیزترین فرزندش را به دست خود در راه خدا ذبح كرده تا از این طریق بالاترین درجات اهل ثواب در مصیبت­ها را به دست آورد. در این اثنا وحى از پروردگار جلیل به ابراهیم خلیل رسید كه محبوب­ترین مخلوقات من نزد تو كیست؟

ابراهیم علیه السلام عرضه کرد: هیچ مخلوقى پیش من محبوب­تر از حبیب تو محمد صلی الله علیه و آله نیست. پس وحى آمد كه آیا او را بیشتر دوست دارى یا خودت را؟ ابراهیم(علیه السلام) گفت: او پیش من از خودم محبوب­تر است. خداوند متعال فرمود: فرزند او را بیشتر دوست دارى یا فرزند خود را؟ ابراهیم عرض كرد: فرزند او را بیشتر دوست دارم.

پس حق تعالى فرمود: آیا ذبح فرزند او(امام حسین علیه السلام) به دست دشمنان از روى ستم، بیشتر دل تو را مى سوزاند یا ذبح فرزند خودت به دست خودت در اطاعت من؟

 عرض كرد: پروردگارا! ذبح او به دست دشمنان بیشتر دلم را مى سوزاند. در این هنگام خداوند خطاب كرد؛ اى ابراهیم! پس به یقین جمعى كه خود را از امت محمد صلی الله علیه و آله مى­شمارند، فرزند او حسین(علیه السلام) را از روى ظلم و ستم و با عداوت و دشمنى، ذبح خواهند كرد همان گونه كه گوسفند را ذبح مى كنند و به این سبب مستوجب خشم و عذاب من مى گردند.

ابراهیم علیه السلام از شنیدن این خبر جانكاه، ناله و فریاد بر آورد و قلب و جان او به درد آمد و بسیار گریه نمود و دست از گریه بر نمى­داشت تا این كه وحى از جانب پروردگار جلیل رسید: اى ابراهیم! گریه تو بر فرزندت اسماعیل اگر او را به دست خود ذبح مى كردى، فدا كردم به گریه اى كه تو بر حسین علیه السلام و شهادتش كردى و بدین سبب بالاترین درجات اهل ثواب در مصیبت­ها را به تو دادم. در پایان امام رضا(علیه السلام) فرمود: این است مفهوم قول خداوند عز وجل؛ «وَ فَدَیناهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ» و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. (عيون اخبار الرضا عليه السلام – ج 1 ص 209 )

امام باقر علیه السلام فرمود:

«حسین علیه السلام را به گونه­ای کشتند که پیامبر(ص) از کشتن حیوانات درنده به آن نحو نهی فرموده است.

لقد قُتِلَ بالسّیف و السنان و بالحجارةِ و بالخَشبِ و بالعصا: آن حضرت را با شمشیر و نیزه و سنگ و چوب و عصا کشتند.

و لقد أوطَئُوه الخَیل بعد ذلک: و بعد از آن، بر بدن او  اسب تاختند.(کبریت الأحمر، ص134)

حسین علیه السلام  بعد از هجوم بر سپاه دشمن برای لحظاتی ایستاد تا استراحت کند:

فَوَقَفَ یستَریحُ ساعةً و قد ضَعُفَ عن القتال: ضعف بر اندام مبارکش مستولی شده بود، ایستاد تا اندکی استراحت کند،

فبینا هو واقفٌ اذ أتاهُ حَجَرٌ فَوَقَعَ علی جَبهته فأخذ الثوب یمسح الدم عن جبهتهِ فأتاه سهمٌ مسمومُ له ثلاث شُعَب فوقع علی قلبه فقالک"بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله(ص)":

 در این حین، ناگهان سنگی آمد و بر پیشانی مبارکش اصابت کرد. لباسش را بالا زد تا خون را از پیشانی­اش پاک کند، ناگهان تیر سه شعبه زهرآلودی به قلب مبارکش اصابت کرد. فرمود: "بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله(ص)".

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر        افتاد در گمان که قیامت شد آشکار

ثم رفع رأسه الی السماء و قال الهی أنت تعلم أنّهم یقتلون رجلاً لیس علی وجه الأرض ابن بنت نبیٍّ غیرُهُ:

سپس سر به سوی آسمان برداشت و گفت: خدایا تو می­دانی که این­ها کسی را می­کشند که در روی زمین پسر پیغمبری غیر از او نیست.

ثم أخذ السهم فأخرجه من وراء ظهره فأنبعث الدم کأنه میزاب فضعُف عن القتال و وقف:

سپس تیر را گرفت و از پشت سر بیرون کشید. خون مانند ناودان فوران کرد. توان جنگیدن از آن حضرت سلب شد و از حرکت باز ایستاد.(لهوف، ص138)  

کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست          عالم تمام، غرقه دریای خون شدی 

لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم

 

صاحب لواء الحسین(ع)

بسیاری از مورخان و شخصیت­ نگاران در شأن ابالفضل العباس علیه­السلام نوشته اند:

«کالجبل العظیم و قلبه کالطَّود الجسیم لأنه کان فارساً هماماً و بطلاً ضرغاماً و کان جسوراً علی الطعن و الضرب فی میدان الکفار و الحرب:

عباس مانند کوهی عظیم و دارای قلبی بسان کوهی استوار بود چرا که او جنگاوری بلند همت و سلحشوری همچون شیر بود و در وارد کردن نیزه و ضربت بر دشمن در میدان جنگ جسور و بی­باک بود.»(نقل از کتاب کبریت الأحمر)

نقل شده؛ وقتی وسایل غارت شده از شهدای کربلا را به شام نزد یزید لعنةالله علیه بردند، در بین آن وسایل پرچم بزرگی بود. حاضران دیدند تمام پرچم سوراخ شده و صدمه دیده ولی دستگیره آن سالم است.

یزید پرسید: این لواء و پرچم را چه کسی حمل می­کرد؟

گفتند: عباس بن علی(ع)

یزید با تعجب و تجلیل دو یا سه بار برخاست و نشست و گفت: «اُنظُروا الی هذا العَلَم فانّه لم یسلَم من الطعن و الضرب الا مقبض الید التی تحملُهُ. أبیت اللعن یا عباس! هکذا یکون دفاء الأخ لأخیه:   

به این پرچم نگاه کنید که بر اثر صدمات و ضربات هیچ جای آن سالم نمانده جز دستگیره آن که با آن حملش می­کرده. ای عباس! هر لعن و ناسزایی از تو دور باد! این است معنای وفاداری برادر نسبت به برادرش!»(سوگنامه آل محمد(ص)، ص300)

مرحوم علامه مجلسی می­فرماید:«در بعضى از تأليفات علماى شيعه نقل شده:

أن العباس لما رأى وحدته ع أتى أخاه و قال يا أخی هل من رخصة

هنگامى كه عباس(ع) تنهائى حضرت ابى عبداللَّه الحسين(ع) را ديد به حضور آن حضرت آمد و گفت: يا أخاه! آيا رخصت جهاد به من مى‏دهى؟

فبكى الحسين ع بكاء شديدا ثم قال يا أَخِی أَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِی وَ إِذَا مَضَيْتَ تَفَرَّقَ عَسْكَرِی

امام (ع) گريه شديدى كرد و فرمود:برادرم تو صاحب لواء من هستی، هنگامى كه شهيد شوى لشكر من متفرق خواهد شد.

فَقَالَ الْعَبَّاسُ قَدْ ضَاقَ صَدْرِی وَ سَئِمْتُ مِنَ الْحَيَاةِ وَ أُرِيدُ أَنْ أَطْلُبَ ثَأْرِی مِنْ هَؤُلَاءِ الْمُنَافِقِينَ.

عباس(ع) گفت: سينه‏ام تنگ شده و از زندگى خسته شده‏ام. مي­خواهم از اين گروه منافق خونخواهى كنم.

فَقَالَ الْحُسَيْنُ ع فَاطْلُبْ لِهَؤُلَاءِ الْأَطْفَالِ قَلِيلًا مِنَ الْمَاءِ

حسین فرمود: مقدارى آب از براى اين كودكان طلب كن.

فذهب العباس و وعظهم و حذرهم فلم ينفعهم

عباس رفت و آن مردم گمراه را موعظه نمود و از اين جنايت بر حذر داشت، ولى اثرى نكرد.

فرجع إلى أخيه فأخبره فسمع الأطفال ينادون العطش العطش فركب فرسه و أخذ رمحه و القربة و قصد نحو الفرات

 عباس بسوى امام حسين مراجعت و آن حضرت را آگاه نمود. ناگاه شنيد كه كودكان فرياد ميزنند: العطش! العطش! حضرت عباس عليه السلام بر اسب خود سوار شد و نيزه و مشك را برداشت و متوجه فرات گرديد.

فأحاط به أربعة آلاف ممن كانوا موكلين بالفرات و رموه بالنبال فكشفهم و قتل منهم على ما روی ثمانين رجلا حتى دخل الماء.

 تعداد چهار هزار نفر كه موكل آب فرات بودند آن بزرگمرد را محاصره و تير باران كردند. ولى او لشكر را شكافت و بنا بآنچه كه روايت شده تعداد هشتاد نفر از دشمن را كشت تا بر سر آب رسيد.

 فلما أراد أن يشرب غرفة من الماء ذكر عطش الحسين و أهل بيته فرمى الماء و ملأ القربة  

وقتى خواست مشتى آب بياشامد بياد تشنگى امام حسين و اهل بيت آن حضرت آمد و آب را ريخت.

و حملها على كتفه الأيمن و توجه نحو الخيمة فقطعوا عليه‏ الطريق و أحاطوا به من كل جانب فحاربهم حتى ضربه نوفل الأزرق على يده اليمنى فقطعها

دشمنان سر راه بر آن حضرت گرفتند و از هر طرفى او را محاصره نمودند. حضرت عباس عليه السلام با آنان كارزار كرد تا اينكه نوفل بن ازرق دست راست آن حضرت را قطع كرد

فحمل القربة على كتفه الأيسر فضربه نوفل فقطع يده اليسرى من الزند.

 آن بزرگوار مشك را بدوش چپ انداخت و نوفل دست چپ وى را هم از بند جدا كرد.

فحمل القربة بأسنانه فجاءه سهم فأصاب القربة و أريق ماؤها

ناگاه تيرى به طرف آن بزرگمرد آمد و به مشك آب اصابت نموده آب روى زمين ريخت.

ثم جاءه سهم آخر فأصاب صدره فانقلب عن فرسه و صاح إلى أخيه الحسين أدركنی

سپس تير ديگرى آمد و بر سينه مباركش جاى گرفت! پس از اين جريان بود كه از بالاى اسب خود به زمين سقوط كرد و فرياد زد: يا اخا ادركنى.

 فلما أتاه رآه صريعا فبكى و حمله إلى الخيمة. ثم قالوا و لما قتل العباس قال الحسين ع الْآنَ انْكَسَرَ ظَهْرِی وَ قَلَّتْ حِيلَتِی.

 وقتى امام  عليه السلام آمد و آن حضرت را ديد گريان شد و عباس را به خيمه برد. هنگامى كه حضرت قمر بنى هاشم شهيد شد امام(ع) فرمود: الان پشتم شكست و راه چاره‏ام قليل و اندك شد.

روح و روان عالَم

تا اصحاب زنده بودند اجازه ندادند يك نفر از اهل بيت پیامبر(ص) به ميدان برود اما آخرين فرد از اصحاب که به شهادت رسید، شور و ولوله‏اى ميان جوانان بنی هاشم افتاد.همه از جا حركت كردند و آماده جانفشانی برای امامشان شدند. نوشته‏اند:«فجعل يودع بعضهم بعضا»: شروع كردند با يكديگر وداع كردن و خدا حافظى كردن.

اولین كسى كه موفق شد از ابا عبد الله كسب اجازه كند علی اکبر بود:

 و کان اولُ قتیلٍ مِن بنی‌طالب یومئذٍ؛ علی الأکبر بن الحسین بن علی(ع(

و کان مِن أصبحِ الناس وجهاً، و أحسنهم خُلقاً: او از زیباروترین و خوش خلق‌ترین مردم بود.

ای طلعت زیبای تو، عکس جمال لم یزل    وی غرّه غرّای تو، آیینه حسن ازل

روح روان عالمی، جان نبی خاتمی         طاووس آل هاشمی، ناموس حق عزّ وجلّ

شخصیت علی اکبر را پدر بزرگوارش کنار خیمه با این عبارت معروف بیان فرمود:

اللهُمَّ اشهَد عَلی هُؤلاءِ القُوم إنَّهُ قَد بَرَزَ إلَیهِم غُلامٌ أشبَهُ النّاس خَلقاً وَ خُلقاً وَ مَنطِقاً بِرَسولِک وَ کُنّا إذا اشتَقنا إلی لِقاءِ نَبیِّک نَظَرنا إلَیه: خدایا تو شاهد باش جوانی به سوی این­ها می­رود که شبیه­ترین مردم از نظر خلقت و اخلاق و گفتار به پیامبر توست و ما هر وقت مشتاق دیدن پیغمبر می­شدیم، به او نگاه می کردیم.

در خَلق و خُلق و نطق و قیل، ختم نبوت را مثیل             ای مبدأ بی‌مثل و بی‌مانند را نعم المثل

خود امام سلاح جنگ بر او پوشاند، کمربند چرمی که از امیرالمؤمنین(ع) به یادگار مانده بود به کمرش بست. عقاب را که مرکب او بود برایش آماده کرد. خلاصه به انحاء مختلف دارد دور محبوبش علی اکبر می­گردد، مگر کسی می­تواند از علی اکبر، از این جان جانان بنی­هاشم دل بکند!؟

در کتاب دمعة الساکبه آمده است:

لَمّا تَوَجَهَ إلی الحَرب إجتَمَعَتِ النِّساءُ حُولَهُ کَالحَلقَه: وقتی متوجه میدان شد، زنان مانند یک حلقه دورش را گرفتند و به علی اکبر گفتند:

إرحَم غُربَتَنا: به غربت ما رحم کن،

وَ لاتَستَعجِل إلی القِتال فَإنَّهُ لَیسَ لَنا طاقَةٌ فی فِراقِک: برای جنگیدن عجله نکن که ما طاقت فراق تو را نداریم.

زنان عمامۀ او را گرفتند، خواهران عنان اسب و رکابش را گرفتند، (وَ مَنِعَتهُ مِنَ العَزیمَة) نمی گذاشتند برود.

تَغَیَّرَ حالُ الحُسَین بِحَیثُ أشرَفَ عَلَی المُوت: در این موقع، حال ابی عبدالله(ع) تغییر کرد، به طوری که مشرف به مرگ شد.

وَ صاحَ بِنِسائِهِ وَ عَیالِهِ دَعَنُه فَإنَّهُ مَمسوسٌ فِی الله وَ مَقتولٌ فی سَبیلِ الله: فریاد زد خطاب به زنان و اهل بیتش: رهایش کنید، او ممسوس در ذات خدا و شهید در راه خداست. (سخنی که پیغمبر(ص) دربارۀ امیرالمؤمنین(ع) فرموده بود: عَلیٌ مَمسوسٌ فی ذاتِ الله، امام دربارۀ علی اکبر گفت.)

به امر امام او را رها کردند ولی نمی­دانم چگونه توانستند با او وداع کنند!؟

شیخ جعفر شوشتری نوشته است: حسین(ع) در مصیبت علی اکبر سه بار به حال اشراف به مرگ رسید. اول: وقتی دید علی اکبر آمادۀ رفتن به میدان شده است.دوم: وقتی برگشت و از حضرت طلب آب کرد، او را به سینه گرفت و از شدت غصه و اندوه که نمی­توانست آب برای او آماده کند، حالت احتضار به او دست داد. سوم: وقتی علی اکبر از اسب افتاد و پدر را صدا زد، که سکینه می­گوید:

 لَمّا سَمِعَ أبی صوتاً وَلَدِه نَظَرتُ إلَیه فَرَأیتُهُ قَد أشرَفَ عَلَی الموت وَ عَیناهُ تَدورانِ کَالمُحتًضَر وَ جَعَلَ یَنظُرُ الأطرافَ الخِیمَة: وقتی صدای علی اکبر را شنید، من پدر را نگاه کردم، دیدم مشرف به مرگ شده است. دو چشمش مثل آدم محتضر می گردد و اطراف خیمه را نگاه می کند، نزدیک است روح از بدنش برود.

وَ صاحَ مِن وَسَطِ الخِیمَة وَلَدی قَتَلَ الله مَن قَتَلوک: وسط خیمه فریاد زد: خدا بکشد کسی که تو را کشت.

 شیخ مفید می گوید فریاد ابی­عبدالله که بلند شد، زینب کبری ناله زد:

یا حَبیبَ قَلباه! وا ثَمَرَةَ فُؤاداه، لَیتَنی کُنتَ قَبلَ هذا أمیاء: وای میوۀ دلم، ای کاش قبل از این نابینا شده بودم. تمام زنان صدا به ناله بلند کردند.

نوشته اند بعد از شهادت علی اکبر:

رَفِعَ الحُسینُ صُوتَهُ بِالبُکاء لَم یَسمَعَ إلی ذلِکَ الزَّمان صُوتُهُ بِالبُکاء: صدای امام به گریه بلند شد و جوری برای علی اکبر گریه کرد که تا آن زمان به آن شکل کسی صدای گریۀ امام را نشنیده بود.

مقتل علی الأصغر علیه اسلام

وَ دَعَوْتُمْ إِلَى سَبِيلِهِ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ(جامعه کبیره)

 امام باید با حکمت و موعظه مردم را به راه خدا دعوت کند، لذا بنا بر آن چه در مقاتل نقل شده از جمله:

 «حكى السبط فی التذكرة عن هشام بن محمد الكلبی قال: لما رآهم الحسین علیه السلام مصرین على قتله أخذ المصحف و نشره و جعله على رأسه و نادى:

سبط ابن جوزى در تذكره از هشام بن محمّد كلبى نقل كرده كه چون حضرت امام حسین علیه السّلام دید كه لشكر در كشتن او اصرار دارند، قرآن مجید را برداشت و آن را گشود و بر سر گذاشت و در میان لشكر ندا كرد:

بینی و بینكم كتاب اللّه وجدی محمد رسول اللّه: بین من و شما کتاب خدا و جدم رسول الله (ص) حاکم است.

 یا قوم بم تستحلون دمی... فساق الكلام‏  إلى أن قال: اى قوم! براى چه خون مرا حلال مى‏دانید؟

آیا من پسر دختر پیغمبر شما نیستم؟

 آیا به شما نرسید قول جدّم در حقّ من و برادرم حسن علیه السّلام:

هذان سیّدا شباب اهل الجنّة؟

فالتفت الحسین علیه السلام فإذا بطفل له‏ یبكی عطشا، فأخذه على یده  و قال:

یا قوم! إن لم ترحمونی فارحموا هذا الطفل »

اما وقتی این حکمت­ها و مواعظ در آن­ها اثر نکرد و دل خفته آن­ها را بیدار نکرد، نوبت به بذل جان می­رسد: وَ بَذَلْتُمْ أَنْفُسَكُمْ فِي مَرْضَاتِهِ(جامعه)

از طرفی امام باید حجت را بر آن­ها و بر همه عالمیان تمام کند، ایثارش را کامل نماید و اعلام کند که با چه کسانی می­جنگد از این رو در این هنگام متوجه طفلى از اولاد خود می­شود كه از شدّت تشنگى مى‏گریست. حضرت آن كودك را بر دست گرفت و فرمود:

اگر به من رحم نمى‏كنید پس به این طفل رحم كنید.

«فرماه رجل منهم بسهم فذبحه، فجعل الحسین علیه السلام یبكی و یقول: پس مردى از ایشان تیرى به جانب آن طفل افكند و او را مذبوح نمود. امام حسین علیه السّلام شروع كرد به گریستن و گفت:

 اللهم احكم بیننا و بین قوم دعونا لینصرونا فقتلونا: اى خدا! حكم كن بین ما و بین قومى كه خواندند ما را كه یارى كنند بر ما، پس كشتند ما را.

فنودی من الهواء: دعه یا حسین فإن له مرضعاً فی الجنة: پس ندایى از آسمان آمد كه بگذار او را یا حسین كه از براى او مرضع یعنى دایه‏اى است در بهشت.

 (و فی الاحتجاج‏: أنه لما بقی فردا لیس معه أحدا إلا ابنه علی بن الحسین و ابن آخر فی الرضاع اسمه عبد اللّه أخذ الطفل لیودعه، فإذا بسهم قد أقبل حتى وقع فی لبة الصبی فقتله، فنزل عن فرسه و حفر للصبی بجفن سیفه و رمله بدمه و دفنه.) (مآخذ مقتل:نفس المهموم، الشیخ عباس القمی، 319 وتذكرة الخواص، سبط بن الجوزی،227- منتهى الآمال، شیخ عباس قمى ،ج‏2،ص:893 و ینابیع المودة، القندوزی ،ج‏3،ص:79)

وَ صَبَرْتُمْ عَلَى مَا أَصَابَكُمْ فِي جَنْبِهِ: بر مصائبی که از امت به شما رسید، برای خدا صبر کردید

وَ أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَيْتُمُ الزَّكَاةَ: و [این گونه برای این که مردم به پاکی و مقام انسانیّت برسند] نماز را به پا داشتید و زکات را پرداختید

 وَ أَمَرْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ: و امر به معروف و نهی از منکر نمودید.

وَ جَاهَدْتُمْ فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ حَتَّى أَعْلَنْتُمْ دَعْوَتَهُ وَ بَيَّنْتُمْ فَرَائِضَهُ وَ أَقَمْتُمْ حُدُودَهُ وَ نَشَرْتُمْ [وَ فَسَّرْتُمْ‏] شَرَائِعَ أَحْكَامِهِ وَ سَنَنْتُمْ سُنَّتَهُ وَ صِرْتُمْ فِي ذَلِكَ مِنْهُ إِلَى الرِّضَا وَ سَلَّمْتُمْ لَهُ الْقَضَاءَ وَ صَدَّقْتُمْ مِنْ رُسُلِهِ مَنْ مَضَى: و در راه خدا چنان که شایسته جهاد برای اوست، جهاد کردید تا دعوتش را آشکار ساختید و واجباتش را بیان نموده، حدودش را اقامه کرده و دستورات احکامش را نشر دادید و سنت­های خداوند را بنیان نهادید، و در این کار به مقام خشنودی او نایل شدید و به قضای او تن دادید و پیامبران گذشته‏اش را تصدیق کردید.

مقتل قاسم بن الحسن علیه السلام

از وقتی مژده شهادتش را از زبان امام زمانش شنیده، آن هم کسی که طعم مرگ در ذائقه او از عسل شیرین­تر بود، شوق و انتظارش برای بذل جانش بیشتر شده است.

 سندی هم از پدر یزرگوارش به همراه دارد که اگر محبت فوق­العاده عمویش به او، مانع از رسیدن به هدفش شد، آن را رو کند.

بعد از به شهادت رسیدن عون بن عبدالله بن جعفر و به نقلی بعد از شهادت حضرت علی اکبر(ع) خدمت ابی­عبدالله(ع) رفت.(امالی صدوق، ص ۲۲۶) اصرار فراوان کرد ولی نتیجه­ای نگرفت.

ادامه مطلب

غذای روح

غذای روح و رزق معنوی فقط حال پیدا کردن و کیف و لذت بردن، آن هم با هر چیزی و به هر قیمتی نیست. مثلاً انسان به مجلسی می رود که همه اهل موسیقی­اند، اگر او آدم سالمی باشد، باید از آن مجلس بدش بیاید و روحش کسل شود. اما اگر اهل تقوای واقعی نباشد، ممکن است حتی نشاطی هم برایش پیدا شود.

کسی که از مجالس لهو و لعب و بدتر از آن از مجالس فساد و فحشاء لذت می­برد و نشاط پیدا می­کند، معلوم است که روح او مریض است.

اما باید دید این حال و نشاطی که در این مواقع و در این جور مجالس ایجاد می­شود، نتیجه چیست؟ آیا واقعاً روح او تغذیه شده و این­ها غذای روح است؟

تقوای ما غالباً خودداریِ از روی ایمان و معرفت و پرهیزی که از روی پاکی باشد نیست، بلکه یک پرهیز و خودداری اجباری و اکراهی است. یعنی با فشار، سختی و ناراحتی، خود را از گناه و حرام دور نگه می­داریم. این نوع خودداری با وجودی که تقوای عملی محسوب می­شود، در عین حال نشانه بی­تقوایی قلبی هم هست، چون پرهیز از گناه با سختی و فشار، علامت ناسالمی و مریضی روح است و نشان­دهنده این است که ریشه گناه و میل به آن در دل ما هست، منتهی شاید آدم باتقوایی باشیم و به زور هم که شده جلوی خودمان را بگیریم و گناه نکنیم. این تقوا و تزکیه عمل است و این تزکیه عمل مایه سعادت انسان نمی­شود. آن چه مایه سعادت است، تزکیه نفس و تقوای روح است: وَ نَفْسٍ وَ مَا سوَّاهَا، فَأَلهَمَهَا فجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا، قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا؛ و سوگند به جان آدمي و آن كس كه آن را با چنان نظام كامل بيافريد، پس خير و شر آن را به آن الهام كرد، كه همانا هر كس نفس خود را از گناه پاك سازد رستگار مي‏شود. (شمس/7- 9)

 با این توضیح، اگر لحظاتی این ناراحتی و فشار از روی ما برداشته شود و مرتکب گناهی شویم که دل بیمار ما هوای آن را کرده، آن وقت برای مدتی احساس نشاط و لذت می­کنیم. این دقیقاً مثل همان قرص مسکن یا ماده مخدری است که لحظاتی مریض را تخدیر کرده و از فشار درد خلاص می­کند. او هم از این خلاصی موقت و لحظه­ای، دچار نشاط و لذتی موقت می­شود و احساس آرامش می­کند ولی غافل از این که بیماری او سر جای خودش باقی است و علاج نشده. او در واقع راحت نشده، بلکه چون از آن درد برای لحظاتی نجات پیدا کرده، لذت می­برد، نه اینکه واقعاً لذتی باشد. در واقع خیال می­کند که نشاط دارد و لذت می­برد حتی شاید بعد مرضش شدت هم پیدا کند. اگر ایـن لذت است، پــس آنهایی که هیچ دردی ندارند دائماٌ در لذت­اند. لذت آن وقتی است که بیماری به طور کامل علاج شود. آن وقت حال خوب و نشاط دائمی حاصل خواهد شد.

از همین جا انسان می تواند متوجه شود که اهل تقواست یا نه. اگر از مجلس علم و دانش و همنشینی با اهل علم لذت برد و نشاط پیدا کرد، اهل تقواست، چون غــــذای سالم در روح او تأثیر خوبی گذاشته است. اما اگر از مجالس بی­فایده و لغو و مجالست با اهل گناه لذت برد، به خاطر این است که او خودش را مــحروم از این جلـسات می­دانسته و به این جهت در فشار بوده و هنگامی که انسان با فشار تقوا را رعایت کند، از تقوا لذتی نمی­برد، بلکه مـتـحمل ناراحتی هم می­شود، بنابراین وقتی بی بند و باری می­کند، مثل کسی است که از فشار نجات پیدا کرده است. این­ها مثل همان قرص مسکن یا ماده مخدر است. هیچ کس قرص یا آمپول مسکن را غذا نمی­داند بلکه این­ها اشتهای انسان به غذا را هم کور می­کنند.

کسانی که می­گویند موسیقی غــذای روح است، متوجه این معنا نیستند که غذای روح هم باید مثل غذای بدن عمل کند یعنی همان طور که غذای بدن، باید چیزی باشد که موجب رشد و نمو بدن شود، برای روح هم آن چیزی غذاست که موجب رشد و کمال روح شود و رشد و کمال روح با کسب علم و دانش و ارتباط و اتصال با خدایی که کمال مطلق است به دست می­آید نه با موسیقی و بی بند و باری که اشتهای او به غذا را هم کور می­کند و بعد از آرامشی موقتی موجب شدت مرض او هم می­شود! 

اهل حال!!

حال نیکو داشتن و نشاط و لذت معنوی، نیاز طبیعی و میل باطنی انسان است. در دعای معروف ماه مبارک رمضان از خدا می­خواهیم که سوء حال ما را به حال حَسن و نیکو تغییر دهد: " أَللَّهُمَّ غَيِّر سُوءَ حَالِنَا بِحُسنِ حَالِکَ "    

اما این خوش حالی و نشاط چه طور به دست می­آید و به این نیاز معنوی چگونه باید پاسخ داد؟

بعضی مثل متصوفه و عرفاء که از صراط مستقیم و طریق اهل­بیت علیهم­السلام خارجند، در این مسأله هم راهی مطابق خواسته و هوای نفس خود اختیار کرده­اند.

 اینان خود را اهل طریقت و اهل حال!! می­خوانند. طریقت از نظر آن­ها در واقع همان به كار بستن دستورات ولي مرشد است، خواه با شرع موافق باشد يا نباشد.

 صوفی، شريعت را نردباني مي‌پندارد كه به ياري آن مي‌توان به بام طريقت رسيد و به نظر او پس از رسيدن به این بام دیگر نيازي به آن نردبان نخواهد بود یعنی وقتی پا در مسیر طریقت نهادی دیگر به مراعات لوازم شریعت احتياجي نداری! چون با رسيدن به ذي‎المقدّمه و مقصد، از مقدّمه بي‌نياز مي‌شوی.

با اين توجيه، او برای رسیدن به حال خوش! دست از تقيّد به احكام شرع شسته و با واصل به حقيقت پنداشتن خود، خويشتن را از تقيّد به لوازم شرع مستغني مي‏پندارد و هر خلاف شرع و اخلاقي را بر خود مجاز دانسته و بدان آلوده مي‌شود.

از نظر او طریقت خود منازل و مقاماتی دارد و "حال" هم که از مقوله انفعالات و تأثرات روحاني و كيفيّات نفساني و درونی است پس از طي اين مقامات، به دست می­آید. بنابراین هدف این است که هر طور شده سر حال آیی! یک حال جذبه و بی­خودی! آن وقت در این حال با معشوق مستانه عشق­بازی کنی، بدون این که خود را در قید و بند امر و نهی شریعت ببینی!

این سلوک صوفیانه موجب ایجاد عادات و سیره­های قبیحی شده مثل رقص سماع که شامل چرخش بدن همراه با حالت خلسه با قوّالی و دست افشانی است که مثلاً برای اهداف معنوی! چون بیداری دل و توجه به حق انجام می­شود!

سماع در لغت به معنی شنیدن، شنوایی و آوای گوش‌نواز است ولی در اصطلاح صوفیان سماع به معنی خواندن آواز یا ترانه عرفانی توسط قوال(گاه همراه با نغمه ساز) و به وجد آمدن شنوندگان در مجالس «ذکر جلی» است. از آن جا که این به وجد آمدن گاه به رقص و دست افشانی می‌انجامد، تغلیباً به مجموعه قوالی، نغمه ساز، به وجد آمدن و رقص، سماع گفته می‌شود.(کریم زمانی. «ادامه حکایت نخچیران و شیر»در شرح جامع مثنوی معنوی)

پس از اسلام و تا سال ۲۴۵ هجری اثری از سماع در مراسم مسلمانان به چشم نمی‌خورد. در این سال ذوالنون مصری اجازه تشکیل اولین مجلس قوالی و سماع را به شاگردان خود داد. اندکی بعد و در سال ۲۵۳ نخستین حلقه سماع را علی نتوخی در بغداد به پا کرد.

 مولوی مجالس رقص و سماع را وسیله تقرب به پیشگاه خداوند می­داند!! و حتی سماع را برتر از نماز می­داند!! و می­گوید:
در هوای عشق حق رقصان شوند       همچو قرص بدر بی نقصان شوند
افلاکی شاگرد مولوی در مناقب العارفین می نویسد :
«روزی در حضور مولانا رباب(یک ساز قدیمی است) می زدند و مولانا ذوق ها می کرد. از ناگاه عزیزی (یکی از مریدان) درآمد که نماز دیگر (اذان) می گویند. (مولوی) لحظه­ای تن زد (صبر کرد) و فرمود : نی نی آن (اذان) نماز دیگر و این سماع نماز دیگر. هر دو داعیان حقّند. یکی (اذان و نماز) ظاهر را به خدمت می­خواهد و این دیگر (سماع) باطن را به محبّت حق می­خواند».(احیاءعلوم الدین/ص406— مولاناجلال الدین/ص342)

پدیده شگفت‌تری از سماع مولوی برپایی «سماع زنانه» با حضور مولوی است! در این مراسم، مولوی خود ستاره اصلی رقص و وجد عرفانی است و زنان – که برخی از آن‌ها از شاهزادگان و اشراف هستند- بر گرد او پروانه‌وار حلقه می­زنند و بعد از ایراد سخنانی توسّط مولوی، مراسم چرخ و رقص با خوانندگی کنیزکان خواننده و نوازنده درباری آغاز می‌شود و تا نیمه­های شب ادامه می­یابد: « از کـُمَّلِ [بـزرگان] اصحاب مـنقول است که: هـر شب آدینه، مجموعه خواتین اَکابر [همسران بزرگان] قونیه پیش خاتون [همسر] امین­الدّین­میکائیل، که نایب خاص سلطان بود، جمع می­آمدند و لابه‌ها می‌کردند که البته [از] حضرت خداوندگار [مولوی]، [برای برپایی مراسم سماع] دعوت کند. چه، حضرتش را بدان خاتون آخرت، از حد بیرون، التفات و عنایت‌ها بود و او را شیخ خواتین می­گفت. و چون آن جماعت [زنان] جمع شدندی… بعد از نمازعشاء، حضرت مولانا، بی‌زحم] تنها و تنها پیش ایشان رفتی و در میانه ایشان [زنان] نشسته، هَمَشان [همه آنـها] گرد آن قُطب [مولوی] حلقه گشتندی و بر او گشتندی… و حضرتش در میان گل و گلاب غرق عرق گشته تا نصف­اللیل به معانی و اسرار و نصایح مشغول شدی. آخرالامر کنیزکان گوینده [آوازه‌خوان] و دفّافانِ [دایره‌زنان] نادِر و نای‌زنان [نی زنان]، از زنان، [به خوانندگی و نوازندگی] سرآغاز کردندی و حضرت مولانا به سماع شروع فرمودی و آن جماعت به حالی می­شدند که سر از پا و کلاه از سر ندانستندی…»(مناقب­العارفین، ص۴۹۰).

و شگفت­تر از شگفت این که هنوز برخی این بدعت­ها و انحرافات را توجیه و تأیید کرده و مخالفان را افرادی فاقد فهم و درک! می­دانند.

أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي...

مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِّنْهَا وَ هُم مِّن فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ. وَ مَن جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ (نمل/89 و 90)

«كسانى كه "حسنه­ای" بياورند، برای آن­ها [پاداشى] بهتر از آن خواهد بود و آنان از فزع و وحشت آن روز[قیامت] درامانند.

و کسانی که بدی و "سیئه­ای" با خود بیاورند، به رو در آتش افکنده می­شوند. آیا جزایی جز آن چه عمل می­کردید خواهید داشت؟

این چه "حسنه­ای" است که با آوردن آن حسنه، آورنده آن از تمام هول، هراس، فزع و وحشت روز قیامت در امان خواهد بود ولو سیئاتی هم داشته باشد!؟

و این چه "سیئه­ای" است که با آوردن آن سیئه، آورنده آن به رو در آتش جهنم خواهد افتاد ولو حسنات زیادی هم داشته باشد!؟

امام باقر علیه­السلام در تفسیر این آیه شریفه می­فرمایند:« الحسنة والله ولایة علی علیه‌السلام : والله منظور از این حسنه ولایت علی علیه‌السلام است».(تفسیر نورالثقلین، ج۴، ص۱۰۲) همچنین در تفسیر علی بن ابراهیم قمی در ذیل این آیات شریفه از امام علیه­السلام نقل شده:«الحسنة والله ولایة امیرالمؤمنین صلوات الله علیه و السیئة والله عداوته: والله منظور از این حسنه ولایت امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است و منظور از این سیئه والله دشمنی با اوست».

و این همان معنای سخن شریف پیامبر اکرمصلی الله علیه و آله است که فرمود: «حبُّ عليٍّ حسنةٌ لا يَضُرُّ معها سَيِّئةٌ، و بُغضُ عليٍّ سَيِّئةٌ لا ينفَعُ معها حسنةٌ: دوستي علي عليه السلام حسنه‌اي است که با وجود آن هيچ سیئه و گناهي [به انسان] زيان نمي‌رساند و دشمني علي عليه السلام سیئه و گناهي است که با وجود آن هيچ حسنه‌اي سودمند نخواهد بود». نهج الحق/ص259

افسران - ولایة علی ابن ابی طالب

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمؤمنین و الائمة المعصومین علیهم السلام